تبليغاتX
ابزورد ...بی مادر تنهای تنهاست -

 

 

پیام تبریک استاد اکبر رادي به بهرام بیضایی به مناسبت زادروز تولدش چندی قبل از سفر به ابدیت :

بهرام، امروز مي خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين «چهره ماندگار» هر چند ترکيب مهتابي قشنگي است، اين چند ساله مدال مستعملي شده است که فله اي به سينه بندگان خدا نصب مي کنند و ايضاً براي محتشمان اين حواليً ما ستاره رنگ پريده اي است که فله اي به دوش اهل هنر مي زنند. (و اين ناسپاسي به يک بار عام رسمي دولتي نيست؛ درنگي بر يکي از آسيب هاي اين مراسم رسمي است.) به اين مناسبت بگذار در مقام يک شاهد عادلً مرجع ملي دستي به فتوا بلند کنم چنين؛ قسم به نام او (که تويي)، و نامت حجت است بر تآتر ايران، و تويي در آستانه اين سالگرد خجسته قلمدار صحنه هاي ما که از برجستگان درام جهان کسري نداري و چيزي هم سري.

تو آن درخت روشني با شاخه هاي پرپشت باشکوه، که چه بسيار راهيان صحنه در سايبان سبز تو پروريده اند. تو آن بلاکًش معصومي که هوش ويرانگر و ادراک عالي تو قادر به درک عقلانيت روزمره ما نيست. آري، تو آن حماسه نستوهي که در امتداد نيم قرن آفرينش و نوزايي، و در عصر بي خصلتي که خرده کاسبان، عفاف صحنه ما را جواز کسب خود کرده با خيال جمع در لابي هاي توليدي و بنگاه هاي سريالي پرسه مي روند و گورزادگان و کوچک پايان پسمانده هاي مکتب پاريس و لندن سابق را در دايره فرم غًرغًره مي کنند و با تعدادي کارتون، يک چينش هندسي، دو تيغه نور و يک سکوت خواب آور و ناگهان خر نعره هاي پلشت و يک زبان معلق يأجوج (لالبازي؟ يا متن زدايي؟) مدعي کشف لحظه هاي ناب هستي اند، در اين عهد بي خصلتً بي هويتً بي معني، تو پا سوخته بيرون صحنه مانده، در جست وجوي معني تآتر، جام خضر زمانه اي و زهي ما که معني تآتر را در ژرفه هاي درون و آن تشعشع اسطوره هاي شورانگيز تو باز جسته ايم. پس من لوح «مرد فصل ها»ي صحنه ايران را به لفظ و نمادين به تو تقديم مي کنم تا حريم «بïقعه» ما را به شعله ايمان و مهر منور کني، و به روح صحنه ما رستگاري جاودانه ببخشي. که اين است شايسته پيشوايان؛ مي داني؟ و پيشوايان صحنه مردان کهنه، پيشکسوتان نوستالژيک، بïت نمايان ريزنقش و اين چهره هاي مïد نيستند؛ نويسندگان صلح کلً اين سوي عالمند که زبان وحي براي عاشقان و پيغام آدميت براي قîدîر قدرتان سياسي، گانگسترهاي شيک پوش و زورگيران بي ترحم آن سوي زمين دارند و حاليا در پسً پستوي حïجره قاق نشسته يا از بد روزگار روي شانه خاکي جاده مي روند.

بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي و در نهايت خرسندي افتخار دارم که از سالروز ولادت انساني ياد کنم که برکت خاندان تآتر ماست و عزت اصحاب سرسپرده آن در اينکه به احترام او ( که تويي) از جا برخيزند و پيش پاي تو مخلصانه کرنش کنند. زيرا که برقله هاي درخشان فرهنگ ايران ميلاد يک درام نويس بزرگ براي فخر ملتي کفايت است

منبع : اعتماد


پیام تسلیت بهرام بیضایی در سوگ رادی :

نامîردي است که در جواب تبريکً رادي تسليت بگويم؛ اين نه از من که از روزگار است - آري - آن هم آنجايي که تبريک فرقً چنداني با تسليت ندارد، رفت آن بزرگواري که رادي بود؛ سوار بر واژه هاي خويش؛ اما چشمه يي را که از قلمً وًي جوشيد، جا گذاشت، تا کاسه ي دست هايمان را از آبً زندگي بخش آن پïر کنيم،خدايا چرا نمايش را دوست نداري؟ چرا در سرزمين هاي ديگر دوست داري؟ روز تولدم را به نمايشً ايران تسليت مي گويم؛ و به هر که از رادي ماند؛ به بستگان و وابستگانً وًي. و پيش از همه به زني - حميده - که بيش از چهار دهه با وًي زيست - کنار سرچشمه يي - و غرشً رودي را که از زيرً انگشتانً وًي جاري بود، خاموش مي ستود،


به ياد لبخندِ براستی با شکوهِ اکبر رادی

اسماعیل نوری‌علا
-
من امروز خود را صاحب عزای رفيقی می بينم که 40 سال است ديداری با او نداشته ام اما در همهء آن حضورهای جوانی و اين غياب های طولانی محبت و احترام او در دلم شعله ور بوده است. امروز اکبر رادی، در 68 سالگی از جهان ما رفت. من از اين رو خود را در اين مصيبت عظمی صاحب عزا می يابم که زندگی ادبی و روشنفکری خود را در کنار او و با او شروع کرده ام. هنوز خاطرهء آن جوان ساکت و محجوب اما صريح الهجه و روشن بين، که به سال 1341 از در آپارتمان کوچک و تنگ شاهين سرکيسيان در سه راه زندان قصر به درون آمد و کنارم روی زمين نشست، در ذهنم به روشنی آفتاب است. شاهين، پير تئاتر ايران آن روز، مرد متواضعی که تئاتر ملی ايران هميشه وام دار او خواهد بود، حتی اگر فقط گفته بوده باشد که ايران به يک «تئاتر ملی» نياز دارد، اکبر رادی را چنين معرفی کرد: «آقای رادی، يکی از اميدهای ما برای ايجاد تئاتر ملی ايران است. نمايشنامهء "روزنهء آبی" او نويد يک حرکت نو را می دهد که از استقلال و ويژگی های ملی ما برخوردار است. شبيه کارهای فرنگی ها نيست اما شانه به شانهء آنها می ايستد».
خانهء پدری من هم در سه راه زندان واقع بود. جلسهء خانه شاهين که تمام شد من و رادی قدم زنان تا خيابان قديم شميران آمديم و بطرف باغ ملک پيچيديم. جلوی خانه مان تعارفش کردم که عصر را با هم باشيم. آمد. نشستيم، در اطاق کوچکی که داشتم، با تختی و ميزی و قفسهء کتابی. کتاب هايم را نگاه کرد و وقتی دانست که در رشتهء ادبيات انگليسی دانشگاه تهران درس می خوانم گل از گلش شکفته شد. او هم در همان دانشکده مشغول بود، اما در رشتهء علوم اجتماعی و همدرس محمدعلی سپانلو، ناصر شاهين پر و ميهن بهرامی بود. گفت شايد بتوانيم برخی از نمايشنامه های انگليسی را با هم بخوانيم. «جوليوس قيصر» شکسپير را با هم خوانديم و ساعت ها درباره اش به گفتگو نشستيم. هر دو می پذيرفتيم که اين کار بايد جزو کتاب های درسی رشتهء علوم اجتماعی باشد. من خود، وقتی 6 سال بعد پايان نامهء فوق ليسانس علوم اجتماعی ام را دربارهء «جامعه شناسی افکار عمومی»، زير نظر دکتر غلامحسين صديقی، می نوشتم، با کسب اجازه از استاد بزگوارم، تکه ای از همين نمايشنامه را بعنوان مقدمه آوردم. چند کار ديگر را هم از نويسندگانی ديگر با هم خوانديم که نامشان از ذهنم گريخته است.
آن روز وقت رفتن کتاب «روزنهء آبی» اش را برايم امضاء کرد در حاليکه بنظرم آمد يکی از لبخندهای نجيب و مهربانش را هم برايم لای کتاب برای هميشه باقی گذاشته. و آن کتاب اکنون کجاست؟ 15 سال پيش صاحب فعلی اش را در لندن ملاقات کردم. گفت آن را از يک کتاب فروشی در ميدان محسنی خريده که کتابخانهء شخصی اسماعيل نوری علا را بفروش گذاشته بوده است. معلوم شد نارفيقی که کتاب هايم را در غيبت بلندم از ايران نگاه داری می کرد همه را يکجا فروخته است. گويندهء خبر می گفت که همهء نمايشنامه هائی را که دوستانم برايم امضاء کرده بوده اند يکجا از دستفروش خريده است. هم او گفت که کتاب اکبر رادی هم ميان کتاب هائی است که اکنون کتابخانهء او را زينت داده اند.
باری، کتاب رادی هيچ شباهتی با نويسنده اش نداشت. انگار مردی سالخورده آن را نوشته باشد؛ آدمی با شناختی شگرف از کاراکترهائی دو دوزه باز و هردمبيل که باد حوادث آنها را با خود می برد و هيچ ارزشی در زندگی شان ارزشمند نيست! اکنون که فکر می کنم می بينم که، در آن 45 سال پيش، رادی جوانسال از روزگاری سخن می گفته است که کاراکترهای واقعی اش قرار بوده در آن بدنيا بيايند و تکثير شوند. اين خاصيت تعميم پذيری هنر است که چهارتا و نصفی کاراکتر رادی را در جان گروه بزرگی از مردم زمانهء آينده زنده می کند و گسترش می دهد. تماشاگر امروز، به گمان من، رادی را بهتر از تماشاگر عهد جوانی ما درک می کند.
يک سال بعد، در 1342، من و نادر ابراهيمی و محمدعلی سپانلو و مهرداد صمدی و احمد رضا احمدی مقدمات ايجاد «سازمان انتشارات طرفه» را فراهم کرديم. اساسنامه اش را من نوشتم. قرار شد ما و ديگرانی که به ما خواهند پيوست، در راستای ايجاد يک جنبش ادبی ـ فرهنگی و تقويت نوآوری های هنری، هر کدام ماهی صد تومان به صندوق «طرفه» بپردازيم تا از محل آن کتاب هائی که ناشر معتبری نمی يافتند به چاپ رسند. نسبت به درآمدهای ما، صد تومان پول زيادی بود اما هر جور بود فراهمش می کرديم. بعنوان يک سنجه بگويم که در آن سال من در فرودگاه مهرآباد کار می کردم و ماهی پانصد تومان حقوقم بود.

اکبر رادی و بهرام بيضائی در دههء 1340
-
اولين جلسهء «طرفه» در خانهء سه راه زندان ما برگزار شد و در آن دو نمايشنامه نويس نيز به جمع ما پيوسته بودند: بهرام بيضائی، رفيق دوران دبيرستانم، و اکبر رادی، رفيقی که به تازگی در زندگی ام طلوع کرده بود. در همان جلسه تصميم گرفتيم که چند کتاب را به زير چاپ ببريم: «روزنامهء شيشه ای» از احمد رضا احمدی، «چهار کوارتت»، شعر بلند تی.اس. اليوت به ترجمه مهرداد صمدی، «خانه ای برای شب» از نادر ابراهيمی، «آه... بيابان» از محمدعلی سپانلو، «اطاق های دربسته» از من و «افول» از اکبر رادی. اين کتاب ها در فاصله دو سال همگی بچاپ رسيدند.
عباس پهلوان که به تازگی سردبير «فردوسی» شده بود خبر ايجاد يک سازمان فرهنگی به نام «طرفه» را داد که بوسيلهء «دوازده تن آل کتاب!» ايجاد شده بود. پيدايش «سازمان طرفه» از نظر خود من آغاز «موج نو» ی ادبی و هنری ايران بود و اگرچه امروزه نام «موج نو» فقط به نوع شعری که با احمد رضا احمدی آغاز شد اطلاق می شود اما در واقعيت اين موج همهء رشته های ادبی و هنری ايران را در خود داشت. مثلاً اسفنديار منفرد زاده در موسيقی و مسعود کيميائی در سينما از پاهای ثابت جمع ما بودند.

رادی در اواخر دههء 1340
-
رادی دبير بود. می گفت قصد داشته پزشک شود و در کنکور موفق نشده. علوم اجتماعی را دوست داشت و برای معلم بزرگ اين رشته، دکتر غلامحسين صديقی، احترامی خاص قائل بود. وقتی با عقيله خانم، آن دختر جوان و محترم که براستی زيبندهء شخصيت رادی بود، ازدواج کرد دامنهء معاشرت هايش کمتر شد. با اين همه، هميشه در خانه شان بروی دوستانشان گشوده بود. اهل شوخی نبود. اغلب ساکت می نشست و به حرف ها گوش می داد و از اين لحاظ در بين اعضاء سازمان طرفه، که همگی شلوغ و بذله گوی و پر سر و صدا بودند، کمی غريبه می نمود. با اين همه گهگاه می شد ديد که، بجای خنده، آهی کوتاه دهانش را می گشايد و به لبخند می نشاندش.
-
دربارهء اين «آه» خاطرهء شيرينی به يادم مانده است. کتاب «افول» رادی را، با نقاشی حسين زنده رودی، احمد رضا احمدی و من در چاپخانه ای زير منار مسجد پامنار چاپ کرديم. يادم هست که وقتی ورقهء کاغذ مرکب خورده ای، که حاوی 16 صفحهء کتاب بود، از ماشين چاپ بيرون می آمد برای آنکه مرکب خيس و تازه بر روی کاغذ پخش نشود بايد از يک دستگاه پودر زنی رد می شد تا پودرها مرکب را خشک کرده و از نشت آن به کاغذهای ديگر جلوگيری کنند. روزی با احمد رضا به چاپخانه رفته بوديم و معلوم شد دستگاه پودر زنی خراب شده است و نمی توانند آن روز به چاپ کتاب ادامه دهند. احمد رضا به من گفت: «چطور است برويم خود رادی بياوريم تا کنار ماشين چاپ بايستد و بر روی هر کاغذی که از ماشين بيرون می آيد آه بکشد تا جوهرش بخشکد؟»
در اين چهل ساله هميشه در جريان کارهايش بوده ام بی آنکه ارتباطی با هم داشته باشيم. ديدم که چگونه قد کشيد و غول شد و بخصوص پس از انقلاب بعنوان «استاد مسلم تئاتر ملی ايران» مورد احترام قرار گرفت. از همين دور دلم در شب بزرگداشتش با او بود.
-
و اکنون، در اين روز پس از کريسمسی که سر از خواب برداشته ام می شنوم که او ساعتی پيش در وطنش خرقه تهی کرده است. عکس عقيله خانم را می بينم که در ظاهر زنی پا به سالخوردگی نهاده و سياهپوش در راهروی بيمارستانی که رادی چراغ عمرش را در آن بدست باد سپرده، راه می رود؛ و در اينترنت می خوانم که گفته است: «من تنها همسرم را از دست ندادم زيرا كه تئاتر ايران هرگز مثل او را به خودش نديده است. او عاشق تئاتر بود و اى كاش من مى‌توانستم راه او را ادامه بدهم زيرا كه مى‌خواستم شكوه را در كنار او بدست آورم».
-
نمی دانم چرا رادی «آقای گيل» را آفريد و بر لبانش آن «لبخند به طنز با شکوه خوانده شده» را قلم زد. اما او خود گيله مردی نجيب و درستکار بود که جز به عشق ميهن و مردمش، و برای اعتلای هنر تئاتر کشورش قلم نزد و هم از اين روست که هر که در اين چند ساعته درباره اش سخنی گفته بر اين نکته تأکيد داشته است که او به تئاتر ملی ايران جان داده است و در کنار زنده ياد دکتر غلامحسين ساعدی و بهرام بيضائی ـ که عمرش دراز باد ـ بر تارک اين هنر بزرگ کشورمان ايستاده است.
گفته باشم که، به نظر من، يادواره نويسی در مرگ عزيزان برای ذکر مصيبت نيست، بلکه بيشتر برای تجديد ياد و خاطره و عهد است، برای اينکه به کسی که 45 سال پيش با تو در پياده روهای جوانی عصری تازه قدم زده «خسته نباشید» کوچکی بگوئيم و بگذريم.

منبع : اثر

 
 
 
 
 
 
یادداشتی از حميده‌بانو عنقا ، همسر استاد رادی :
 
 

آن روز از دانشگاه كه برمي‌گشتم خيلي پكر بودم، ظاهراً مردود شدن در امتحان ورودي فوق‌ ليسانس علوم اجتماعي برايم سنگين بود. به سر يكي از كوچه‌هاي نزديكي دانشگاه كه رسيدم صدايي آرام مرا به خود جلب كرد:«خانم عنقا ...»
برگشتم، رادي بود. همان دانشجوي محجوب هم رشته‌ام كه هميشه او را از دور مي‌ديدم. گفت:«من واقعاً متاسفم، تنها فقط نيم نمره كم داشتيد، انشا‌ء‌الله سال بعد دوباره هم رشته مي‌شويم.» آن سال فقط شش نفر در دوره فوق‌ليسانس قبول شده بودند و مي‌دانستم كه او هم قبول شده است.
هميشه كيف چرمي سياهي به دست مي‌گرفت. متين، مطمئن. اما هيچ وقت او را به اين نزديكي نديده‌ بودم. با تعجب پرسيدم:«شما از كجا مي‌دانيد؟»
گفت:«من حتي مي‌دانم شما هم مثل من معلميد.» و لبخند زد و ادامه داد:«بچه‌ها در دانشكده‌ همه همديگر را مي‌شناسند.»
كوچه را نشان دادم و گفتم:«معذرت مي‌خواهم، راه من از اين طرف است.»
گفت:«اتفاقاً مسير من هم با شما يكي است.»
گفتم:«اين كوچه خيلي طولاني است.»
گفت:«بهتر از اين نمي‌شود.»
وارد كوچه شديم. چند قدمي كه رفتيم كتابي از كيفش بيرون آورد و گفت:«اين تازه درآمده است، بد نيست بخوانيد.»
گفتم:«چيست؟»
با خنده خوشايندي جواب داد:«تبرك است! اگر اين را بخواني سال آينده حتماً قبول مي‌شويد. به شرط اين كه نظر شما را بدانم.»
به روي جلد نگاره كردم و ديدم افول است.
گفتم:«اين دومين نمايشنامه شماست؟»
گفت:«بله، مشق‌هايي هم به اسم داستان نوشته‌ام.»
كه البته شكسته نفسي مي‌كرد. چون از دوستان دانشكده شنيده بودم يكي از داستان‌هاي او”باران”، در مسابقه اطلاعات جوانان سال 1338 شمسي رتبه اول را كسب كرده بود.
گفت:«خوانديد؟»
گفتم:«بله! ولي خواندن نمايشنامه مثل اين كه مشكل‌تر است.»
با درايت دريافت كه در اين مورد سر به سرم نگذارد. فقط گفت:«مشكلي نيست كه آسان نشود.»
و بعد از كمي سكوت ادامه داد:«دوست دارم در اين باره فكر كنيد.»
مي‌دانستم زندگي با يك هنرمند بايد متمايز از زندگي‌هاي ديگر باشد، بايد امكان نوشتن داشته باشد، به گذشت و قدرت درك بيشتري نيازد دارد. بايد مسئوليت‌هاي بيشتري را پذيرفت. آيا توانش را دارم يا در نيمه راه مي‌مانم؟
گفت:«وقتي حالت غمگين شما را از پشت سر ديدم، يك نيروي دروني مرا به طرف شما كشاند. مثل اين كه فرمان سرنوشت بود كه بي‌اختيار و با اشتياق قدم‌هايم را كمي تند كردم.»
گفتم:«خوشحالم كه راهمان يكي است.»
و بدين گونه سال بعد زندگي مشترك ما از سي‌ام تير ماه 1344 با يك جشن كوچك دانشجويي در باشگاه دانشگاه تهران آغاز شد.
يادشان گرامي باد، بزرگان و دوستاني كه محفل را گرمي بخشيدند، استاد حسين بهزاد كه پسرخاله پدرم بود و بالاتر از خويشاوندي و دوستان بسيار صميمي خانواده و غالباً هفته‌اي يك بار به منزل ما مي‌آمد و آن روز هم حضورش براي مجلس ما افتخاري بود.
دوستان”طرفه” رادي، هنرمنداني همچون سپانلو، ابراهيمي، طاهباز، نوري‌علاء و ... كه رادي هميشه احترام و محبت خاص نسبت به ايشان دارد، آن شب جمع ما را مزين كردند.
آل‌احمد و خانم دانشور گويا در آن موقع مسافرت بودند و رادي جاي آن‌ها را چند بار خالي كرد. اگر چه كمي بعد لطف كردند و يك شب به ديدار ما آمدند. بدين ترتيب آپارتمان كوچكي در سه راه زندان اجاره كرديم كه حقوق يكي از ما صرف آن مي‌شد.
رادي وقتي”از پشت شيشه‌ها” را نوشت در اين آپارتمان سكونت داشتيم و در واقع پاشنه كفش‌هاي مريم همان جا گوش صاحبخانه را آزار مي‌داد. احساس مي‌كنم نسبت به اين نمايشنامه تعصب خاصي دارم كه گاه مرا به شدت منقلب مي‌كند، بگذريم. من در حالي كه اثاث محدودمان را مي‌چيدم و رادي انبوه كتاب‌هايش را، عكس‌هايي به دستم داد و گفت:«دلم مي‌خواهد اين‌ها را تو به ديوار اطاقم نصب كني. چخوف، ايبسن و صادق هدايت، هر چند بدون اين عكس‌ها هم در فضاي آن‌ها شناورم.»
بعدها كه”دايي وانيا”، ”مرغ دريايي” و ... خواندم متوجه شدم كه آن روح شاعرانه و ظرايف و ريزه‌كاري‌هاي نمايشنامه‌هاي رادي نمي‌توانسته الگويي جز چخوف داشته باشد و سرمشق اين سختكوشي و انضباط بي‌وقفه، اين ساختار، قدرت كلام و انسجام صحنه، همه و همه مدلي چون ايبسن بايد باشد كه توانسته تا اين اندازه روي او اثر بگذارد و شايد به همين علت است كه بعضي‌ها او را به چخوف نزديك مي‌بينند و بعضي‌ها به ايبسن. ولي من معتقدم كه رادي تبلوري از هر دوي اين بزرگان است، يعني به هر دوي آن‌ها شبيه است و اما سرانجام خودش است.
رادي”مرگ در پاييز” و طرح”ارثيه ايراني” را هم در همين آپارتمان نوشت و هم در همين جا اولين فرزند ما به دنيا آمد و زبان صاحبخانه به اعتراض بلند شد كه من خانه را به دو نفر اجاره داده بودم. چه و چه و چه، بگذريم. موقعي كه از پشت شيشه‌ها و مرگ در پاييز براي چاپ فرستاده شدند، مدير چاپخانه گفت:«حروفچيني اين نمايشنامه‌ها بسيار مشكل است و خط آقاي رادي را با ذره‌بين هم نمي‌شود خواند.» راست مي‌گفتند. رادي آن وقت‌ها، هم خيلي ريز مي‌نوشت و هم با خطوط نزديك به هم اما خوانا و به خط نسخ و من براي سهولت‌ كار مجبور مي‌شدم دست نوشته‌هاي او را رونويسي كنم. البته گذشت ايام و عينك‌هاي دور و نزديك اين مشكل را حل كرد. ولي ياد آن روزها با همه مشغله‌اي كه داشتم، برايم هميشه پاك و باشكوه خواهد ماند. گاهي روزي چند بار به اتاق رادي سر مي‌زنم به قصد اين كه بنشينم گپي و فنجان چايي، ولي وقتي در را باز مي‌كنم، آن قدر مشغول است كه گاه باز شدن گاه زماني كه در آشپزخانه مشغول پخت و پز هستم، با اشتياق مي‌آيد و مي‌گويد:” مي‌خواهم آخرين صفحه‌اي را كه نوشته‌ام داغ داغ برايت بخوانم. “( ناگفته نماند كه هر صفحه دست نويس او هنوز هم سه تا چهار صفحه چاپي است.) و من مي‌فهمم كه بايد صفحه دلخواهي شده باشد كه براي خواندن آن اين طور با هيجان به سوي من آمده است و آن وقت سراپاگوش مي‌شوم. زيرا مي‌دانم نظرم برايش بسيار مهم است و غالباً نكته‌هايي را كه اشاره مي‌كنم يادداشت مي‌كند و به كار مي‌گيرد.
گاه ساعت‌ها مي‌نشينيم و او پيش نويس كاري را كه تمام كرده است، برايم مي‌خواند و من به طور عجيبي مي‌بينم خيلي از آدم‌هايش را مي‌شناسم. وقتي مي‌گويم:” منظورت فلان كس است؟ “مي‌گويد:” همين طور است. “ولي وقتي كار به قول خودش پخته شد و به قوام آمد، هر چه جست‌‌و‌جو مي‌كنم آن آدم‌هاي آشنا را ديگر نمي‌يابم و هنگامي كه سراغشان را مي‌گيرم مي‌گويد:” كار هنر در همين جاست، نويسنده الگوبرداري نمي‌كند، كه در آن صورت مي‌شود عكاسي. نويسنده تيپ‌هايي را كه مي‌بيند با تراوش‌هاي ذهني خود مي‌آميزد و آدم جديدي خلق مي‌كند كه ديگر تو او را نمي‌شناسي. “
اين جاست كه پي مي‌برم به اينكه هيچ يك از شخصيت‌هاي رادي واقعي نيستند. پس به نظر من گفتن اينكه فلان شخصيت خود رادي است، يا نويسنده خواسته زندگي خودش را بنويسد، يا فلان كاراكتر حتماً آقاي ايكس يا خانم ايگرگ است و امثالهم، اساساً‌ اشتباه است. البته ما هر كدام شايد شبيه يكي از نقش آفرينان او باشيم، ولي عين آنان نه.
براي من بسيار جالب است كه هر نويسنده شاهكاري دارد كه بيشتر به آن معروف مي‌شود. مثلاً مي‌گويند” بوف كور صادق هدايت “يا ” سووشون خانم دانشور “و يا ” شازده احتجاب گلشيري “ و..... ولي در مورد كارهاي رادي اين طور نيست، من بارها شنيده‌ام و خوانده‌ام كه گروهي لبخند با شكوه آقاي گيل، گروهي ديگر پلكان يا آهسته با گل سرخ و يا مرگ در پاييز و يا آخرين نمايشنامه‌اش، شب روي سنگفرش خيس را بهترين نمايشنامه او مي‌دانند و خلاصه اينكه هر يك از كارهاي رادي براي عده‌اي بهترين محسوب مي‌شود. من تصور مي‌كنم علت اين امر آن است كه رادي در تمام اين 40 سال هيچ يك از كارهايش را كنار نگذاشته، دائماً به آن‌ها فكر مي‌كند. به پرداخت شخصيت‌ها، زبان، تركيب عناصر و اجزا و ساعت و شايد هم بيشتر كار و مطالعه مي‌كني. آيا بهتر نيست وقتي را كه صرف مرور و بازنويسي كارهاي گذشته‌ات مي‌كني براي آثار جديد مصرف داري؟ “
مي‌گويد:” اولاً بيست و چند كتاب براي مدت 40 سال خيلي كم نيست و نمايشنامه‌نويسان جدي قرن ما هم بيشتر از اين‌ها ننوشته‌اند، و ثانياً من حافظ را پيش روي خود دارم، فلوبر وايبسن را كه در بند حجم و تعداد و اين طور چيزها نبودند، به كامل بودن و يكپارچه بودن مي‌انديشيدند. “
مي‌گويم:” اين همه تقاضاي مصاحبه، تدريس، سخنراني و..... همه را رد مي‌كني، براي مردم سئوال برانگيز شده كه چرا؟‌“
مي‌گويد:«يك نويسنده اصيل بايد با اثرش حضور داشته باشد، نظر خودم را هم درباره هنر و ادبيات معاصر طي يك مصاحبه سه ماهه در 21 نوار كاست گفته‌ام، باقي حرف‌ها زيادي و تكرار با كلمات ديگر است. سخنراني و تدريس در دانشگاه هم مربوط به دوران جوانيم بود و في‌الحال جاذبه‌اي برايم ندارد. پس اگر حضوري هست، اجازه بده با كارهايم حضور داشته باشم. اما از همه اين حرف‌ها كه بگذريم، يك نكته براي من روشن نيست، بعد از اين سال‌ها تو كدام يك از كارهاي مرا بهتر مي‌داني؟»
مي‌گويم:«من چطور مي‌توانم يكي را انتخاب كنم در حالي كه زندگي خود را لاي برگ برگ همه كتاب‌هايت به يادگار گذاشته‌ام؟»
مي‌گويد:«و من به پشتوانه همين يادگارهاست كه مي‌نويسم.»
به رادي مي‌گويم:«تو هم صدايي مي‌شنوي؟»
برمي‌گردد به پشت سرش به ابتداي كوچه نگاه مي‌كند، مي‌گويد:«بله، صدا خيلي دور است. بايد مربوط به زن و شوهر جواني باشد كه دارند با كمبودها و مشكلات ابتداي زندگي دست و پنجه نرم مي‌كنند. نگران نباش، كمي جلوتر كه بيايند آرام مي‌گيرند، عشق لبه‌هاي تيز و برنده را صيقل مي‌دهد. همه ما كمتر يا بيشتر به نوعي اين مراحل را گذرانده‌ايم.»
مي‌گويم:«امروز مجالي براي خريد ماهانه داري؟»
مي‌گويد:«اگر به فردا يا پس فردا موكول كني بهتر است. مي‌داني، مطلب يكي از دانشجويان را هنوز نخوانده‌ام. فردا قرار است بيايد.»
آن‌ها را مي‌خواني، علامت مي‌گذاري، يادداشت مي‌كني و گاه ساعت‌ها در اين اتاق كوچك با گرمي و تواضع آن‌ها را مي‌پذيري و به گفت‌وگو مي‌نشيني؟ آيا فكر مي‌كني اين اندازه توجه و تواضع منطقي است؟»
با مهرباني و صداقتي كه از ويژگي‌هاي اوست جواب مي‌دهد:«من در بعضي از آن‌ها استعدادي مي‌بينم كه در نسل ما وجود نداشته است. اگر اين استعدادهاي ناشناخته و بي‌پناه درست حمايت يا لااقل هدايت شوند، مي‌توانند نسل درخشاني براي ادبيات آينده ما بشوند و براي ما هم في‌الواقع تكيه‌گاه محكمي خواهند شد. ولي اگر در ميانه راه گير كنند يا به فكر آب و نان چرب‌تري بيفتند و هدر بروند كه ... چه بگويم!»
مي‌گويم:«تو نسبت به دوستانت هم همين قدر با علاقه و حساس هستي. زماني كه نمايشنامه جديدي را برايم مي‌خواني، چهره‌ات را همان قدر پرشور و مسرور مي‌بينم كه دوستي كار تازه‌اش را مي‌آورد و برايت مي‌خواند.»
مي‌گويد:«فقط در اين مواقع است كه احساس مي‌كنم تنها نيستم، يكي هستم در ميان اين جمع. اين دست‌هاي قوي به من گرمي مي‌دهند و شوق مرا براي نوشتن بيشتر مي‌كنند... از اين حرف‌ها كه بگذريم، با اين پياز داغ‌هاي شيشه‌اي كه توي دهان من آب مي‌شود چه برنامه‌اي داري؟»
به شوخي مي‌گويم:«اگر چيزي از آن باقي بماند خيال دارم براي ناهار چخرتمه درست كنم!»
مي‌گويد:«اگر يك نعلبكي كوچك كنار بگذاري محشر مي‌شود. فكر مي‌كنم به مذاق ... كه امشب مهمان ماست خوش بيايد.» و سيگاري روشن مي‌كند و فكورانه ادامه مي‌دهد:«تو اين جا و من چند متر آن طرف‌تر، هر دو كار مي‌كنيم به نحوي، حتي عملاً مي‌بينيم كار تو دشوارتر و مهم‌تر است. در حالي كه من اجر بيشتري برده‌ام. آيا اين بي‌انصافي نيست كه ...»
سيگار را از دستش مي‌گيرم و خاموش مي‌كنم:«رفيق عزيز! من كه غبني ندارم، نگران من نباش همين كه تو آن جا نشسته‌اي و كار مي‌كني، مايه دلگرمي و رضايت من است.»
مي‌گويد:«اين گام شصتم است كه برداشته‌ام. نمي‌دانم چه مقدار از اين كوچه باريك باقي مانده، آيا وقتي هست؟»
آزرده انگشت روي لب مي‌گذرام و مي‌گويم:«هيس.... در اين باره حرفي نزن، بگذار همين طور به راهمان ادامه بدهيم. همه ما سرانجام به انتهاي كوچه مي‌رسيم. زود يا دير، مهم اين است كه تا هستم تو را همچنان گرم و پربار ببينم. حالا با يك فنجان قهوه موافقي؟»
مي‌گويد:«اگر توي ايوان باشد خيلي خوب است. طرحي براي يك نمايشنامه دارم، مي‌خواهم برايت بخوانم و اتفاقاً با يك قهوه هيچ بد نيست.»
مي‌گويم:«بهتر از اين نمي‌شود.»
نيسم ملايمي روي شاخه‌هاي بيد مجنون حياط مي‌رقصند و آفتاب طلايي رنگي آهسته از پياده رو كوچه عبور مي‌كند. من فنجان را برمي‌دارم و رادي مي‌خواند.
 منبع : ایران تاتر 
 

مهدي ميرمحمدي؛ صحنه سياه مباد. آن چنان که خودش مي خواست آبي بياوريد. چرا براي او اشک بريزيم، او نيازي به اشک آلوده اين روزگار ندارد که پاکيزگي اصل اول درام او بود.اکبر رادي در دهم مهرماه 1318 در شهر رشت به دنيا آمد، ورشکستگي مالي پدر باعث شد که خانواده در سن 11 سالگي به تهران کوچ کند. اما خاطرات شهر باران زده چنان در ذهن او نقش مي بندد و به درامش راه مي يابد که بسياري گمان مي کنند او تا سال هاي جواني در گيلان زيسته است. در تهران در محله نواب ساکن مي شوند، همان جاست که با حسين زنده رودي و محمدرضا زماني در هيئت سه نوجوان گيلاني ساکن تهران گروهي کوچک را تشکيل مي دهند. ادبيات به جانش مي خزد. اولين داستانش را به نام «موش مرده» در سال 1335 در روزنامه کيهان چاپ مي کند. سال 1338 يکي از داستان هايش به نام «باران» در مسابقه داستان نويسي اطلاعات جوان جايزه اول را مي برد. بعدها تعدادي از داستان هاي خود را در قالب مجموعه يي تحت عنوان جاده چاپ مي کند. اما در ادامه، راهش به سوي صحنه مي پيچد، و در سال 1338 نگارش نمايشنامه «روزنه آبي» را آغاز مي کند. در سال 1342 در رشته علوم اجتماعي از دانشگاه تهران مدرک ليسانس خود را مي گيرد اما تحصيلات خود را در مقطع فوق ليسانس نيمه کاره رها مي کند. معلمي را به عنوان شغل خود انتخاب مي کند و سال ها در ته شهر تهران به تدريس ادبيات مي پردازد. اولين نمايشنامه اش، «روزنه آبي» را در سال 1341 با هزينه شخصي به چاپ مي رساند. نمايشنامه دومش «افول» را با خرج گروه طرفه (جماعتي بي نام و نشان در آن زمان از جمله نادر ابراهيمي، احمدر ضا احمدي، بهرام بيضايي، محمدعلي سپانلو و...) به چاپ مي رساند. و اين چنين مي شود که آقاي درام نويس حرکت را آغاز مي کند. در ادامه نمايشنامه «روزنه آبي» به واسطه احمد شاملو به «شاهين سرکيسيان» معرفي مي شود. سرکيسيان کارگرداني را آغاز مي کند اما در ميانه، مرگ امانش نمي دهد. گفته اند روز خاکسپاري او کسي از دوستان سرکيسيان مي خواهد که براي چند لحظه در تابوت را باز کنند و او نسخه يي از نمايشنامه «روزنه آبي» را در تابوت مي گذارد. بعدها رضا براهني اين تصوير را چنين خواند که در آن دنيا زبان قيام خواهد کرد و صحنه مالامال از زبان خواهد شد. رادي تا پايان يک نمايشنامه نويس محض باقي ماند، ديگر هيچ گاه به سراغ داستان نرفت، ميانه يي با تلويزيون نداشت و علاقه يي به سينما نشان نداد و در سال 1385 با نگارش نمايشنامه «آهنگ هاي شکلاتي» پرونده نمايشنامه نويسي او بسته شد. هر چند شنيدم که بعد از «آهنگ هاي شکلاتي» دست به کار نمايشنامه ديگري شد که بيماري امانش نداد و نمي دانم کار در کجا رها شده است و حالا هجوم خاطره ها آغاز مي شود.برخورد اول است؛ سال 1384 براي گپي کوتاه و تهيه عکس براي جشن نامه اکبر رادي که قرار بود به مناسبت تولدش تهيه کنيم به خانه اش رفتيم. در ميان گپ گستاخي کردم و گفتم برخي از منتقدان جوان که قرار است در اين ويژه نامه بنويسند نگرانند که نظرات شان بي احترامي محسوب شود و من گفته ام نگران نباشيد و مثال آوردم از نقد شما براي «حسن کچل» علي حاتمي و داوود رشيدي که جسور است و بي رحم. خنده يي کرد و چيزي گفت بر اين مضمون که مگر قرار است همه از کارهاي من خوش شان بيايد. چنين هم شد، چند عنوان نقد و يادداشت گستاخ هم در آن مجموعه آمد...

در هجوم اين خاطره ها خاطره يي ديگر پررنگ تر مي شود. در همان اتاق کوچک کارش نشسته ام، عکس کوچک چخوف کنار ميز کارش روي ديوار قرار دارد، مشغول ريختن چاي از فلاسک است. مي گويم در نمايشنامه «خانومچه و مهتابي» لحظاتي وجود دارد از آن دست لحظات که آقاي بيضايي خوش به تصوير مي کشند. مي دانستم که دل خوشي از بعضي اجراهاي آثارش ندارد، هر چند حاضر نبود به وضوح و در جايي رسمي به اين نکته اشاره کند و هميشه مي گفت در اين شرايط کار تئاتر به صحنه بردن سخت است. به هنگام انتقاد کردن از گروه اجرايي همراه نمي شد. نام بيضايي را که گفتم گل دلش شکفت. چيزي گفت بر اين مضمون که من هم فکر مي کنم ترکيب بدي نباشد و از زماني مي گفت که قرار بوده بيضايي نمايشنامه «از پشت شيشه ها» را کارگرداني کند. مي رسم به خاطره يي ديگر و دلگير. بعد از آغاز روزگار مريضي و شيمي درماني از هر گونه ملاقات حضوري استقبال نمي کرد و همه تماس ها به گفت وگوهاي تلفني خلاصه شده بود. در يکي از تماس ها اشاره کردم به روز تولد آقاي بيضايي و اينکه آيا تمايلي به يادداشت و پيام تبريک دارند. گفت اگر بتواند چيزي خواهد نوشت. چند هفته بعد جوياي يادداشت شدم. کاغذ را آرش رادي برايم آورد و اينکه شب با پدر تماس بگيرم. در آخرين تماس شبانه خستگي از صدايش مي باريد. تاکيد داشت زمانه را بسنجيد و حالا که قرار است نمايشي از بيضايي روي صحنه برود اين يادداشت حاشيه ساز نشود. گفت اگر ديديد به مشکلي ختم مي شود نگه داريد براي زماني ديگر. معمولاً مفصل گپ مي زديم اما اين بار مي ديدم که به دنبال تمام کردن گفت وگو است که به ناگاه گفت «ديگر حرفي ندارم» و تمام شد. او پله پله

بر مي شد و همه مرگش بر دوش. و عجيب اينکه اين يادداشت تبريک درست در روز پرواز او به چاپ رسيد.آيا اين آخرين درام او نبود؟و حالا عزاداران در راهند. آنان که از رادي بزرگ خواهند گفت بي آنکه حرف هاي او را در گوش داشته باشند که؛ «خرده کاسبان، عفاف صحنه ما را جواز کسب خود کرده با خيال جمع در لابي هاي توليدي و بنگاه هاي سريالي پرسه مي روند و گورزادگان و کوچک پايان پسامانده هاي مکتب پاريس و لندن را در دايره فرم غًرغًره مي کنند...» نه، سياه مزنيد بر صحنه که خودش گفته بود؛ «مهم اين است که در صف بي انتهاي نوبت خود جا نماني و در همه حال گيوه را بر کشيده آماده باشي. چه در اين فضاي نجومي و اين کهکشان هاي بي پايان فاصله شش ماه و 10 سال و يک هزار شمسي آهي است به وسعت يک دم که چشم بگذاري سپري شده است.» بيهوده بر سر نزنيد که هوشي کامل لازم است براي دوباره خواندن رادي و از آن مهم تر زندگي او که شرف قلم را به هيچ چيز نفروخت آن هم در اين روزگار بد سود و منفعت و مبادله. نه، مرد بزرگ نخواب، به خواب مان بيا و باز از صحنه آبي، عدالت، شرافت قلم و زندگي پردرد کبله آقا بگو... نه، آسوده نخواب که ما در خوابيم.
نوشته شده توسط محمد  در ساعت 21:42 | لینک  |