مثل یک چیز عجیب
این اتفاقات عجیب هر از چند گاهی روی می دهد.مثل یک بلا نازل می شود و آدم راه گریزی پیدا نمی کند.آنقدر سریع اتفاق می افتد و آنقدر غیر مترقبه واقع می شود که می مانی چه بکنی.اصلا نمی شود پیش بینی کرد که کی اتفاق می افتد و کی رفع می شود.مثل یک بختک روی زندگی ات پیله می بندد و مانند اختاپوس حلقه ات می کند و اجازه حرکت و فکر به تو نمی دهد.می شوی مثل یک جذامی یا افلیج.می مانی در گرداب زندگی جهنمی که مجبوری به ادامه اش تا وقت اجل و ماندن در تنهایی و بی کسی.خیلی وقتها می شود که سرت را بالا می گیری تا شاهین و همای بقا و سعادت را شاید ببینی و حداقل اش حظ کنی از این تصویر رویایی اما تا می خواهی سرت را بالا بگیری فضله گنجشک های درختان کنار پیاده رو می پاشد روی پالتو و می مانی در تقدیر این زندگی.دیده اید که بعضی ها تا می جنبند که حالی از زندگی ببرند یا می میرند یا تصادف می کنند و خانه نشین می شوند و یا چنان در بدهی و قرض و قوله گیر می کنند که روزی هزار بار طلب مرگ می کنند از خدا.چند روز پیش دختری در خلخال خودکشی کرد.از قرار معلوم این دختر که دانشجو بوده و اهل تبریز با پسری دوست بوده و گویا رابطه دوستانه شان بهم خورده و پسر جوان خیانت کرده و نمی دانم دیگر از این جور حرف ها و بعد دختر بیچاره که از فرط عشق نمی دانسته چه کند و برای روز بعدش هیچ تصویری در ذهن اش نبوده جز همان روابط دوستانه تصمیم گرفته با خوردن قرص های مختلف خودش را از بین ببرد.مثل همین داستان ما دیگر.آدمی که نداند چه اتفاقات عجیبی منتظر او هستند باید یا خودکشی کند یا دنبال چیزی باشد مثل جن و پری...
