چگونه باور کنم که نیستی و میان ما نیستی و نمی بینمت با لبخندهایت که ملیح بود و نمکین و من به لبخندهای نمکینت عادت کرده بودم همچنان که به دستان گرمت و بوسه مادرانه ات که من هنوز کودک چند ماهه توام و نیستی که ببینی چقدر تنها شده ام.دیشب که در خواب دیدمت با پیرهن زرد رنگ و شادی در چهره ات موج می زد کمی از دلتنگی ام کاسته شد و اینک باز تنهایم ولی.مادر خوبم داغدارم کردی تا ابد.زود تنهایم گذاشتی و درد بی تو بودن را چگونه باز گویم و تصویر کنم که هر لحظه لحظه زندگی ام بی نجوای نامت و یادآوری نگاهت نمی گذرد.شب خوش مامان خوبم