مامان بیشتر از یک ماهه که خونه نیست.تهرانه و برای کارهای شیمی درمانی و عمل خونه مامان بزرگه.الهی فداش بشم.اونقده بیماری رنجورش کرده که نه خودش تحملشو داره نه ما.اونقد گریه می کنیم که شاید فرجی بشه اما نمی دونم چرا حالش روز به روز بدتر می شه.الهی قربونش برم.داره ذره ذره آب می شه.روحیه اش هم خراب همه اش دردو می ریزه تو دلش مام که موندیم حیرون که خدایا چی کار کنیم.دعا کنیم.ذکر بگیم.نذر کنیم.التماس دکترا بکنیم یا چی..نمی دونم...حاجی هم اردبیل داره از دست می ره.لاغرتر شده اون تن نحیف اش.نمی دونه چیکار باید بکنه.فامیل هی میگن که زنشو ول کرده به امون خدا اما نمی دونن که این وضعش بدتر.بیمارتر.مریضتر.کنترل اش رو از دست داده.نمی تونه سرپا وایسه.من و میترام موندیم حیرون.ویلون.عاجز.گریون...این اینجا داره ذوب می شه و صداش هم در نمیاد اون هم تهرون دور از ما داره درد می کشه.دردش بیاد تو دل من.الهی قربون شون برم.مامان بزرگم هم که بدتر.پیرتر و افسوس خور تر.جیگر گوشه اش بغل دستش داره درد می کشه و اون هم داره درد می کشه....حاجی چند روزه که یواشکی بعد از ظهرا میاد خونه و گردگیری میکنه.چراغا رو گردگیری میکنه و دیوارا رو دستمال میکشه.دیروز دیدمش و غافلگیر شد.با صدایی که ته اش لرزش خاصی داشت گفت می خوام برای اومدن مامانت همه جا تمیز باشه.بخاری اتاق بزرگ که خراب بود رو هم عوض کرده و می گفت که مامان سردش میشه بخاری رو عوض کردم.حاجی داره درد می کشه.مامان درد می کشه.داییا و خاله ها و داداشا و دوستا نگرانن.سال داره نو می شه اما ما یک ساله که داریم درد می کشیم...دعا کنین که هیچ زن و مردی درد نکشه.
+
نوشته شده در بیستم اسفند 1386ساعت 23:47 توسط محمد
|