تبليغاتX
ابزورد ...بی مادر تنهای تنهاست

 

 یلدا مبارک          

                                                                                                   
یلدا مبارکه/به همه / به مامان بزرگ خوبم / به دایی داوودم /به اهل فامیل و دایی هام و خاله هام و عمو  و عمه و بی بی طاهره / به کوچولوهای ناز / به بزرگ های مهربون / به همه دوستام و آشناهام / به دایی رفیع که اینجا نیست تا ببوسمش / به هانی و رهام / به اینترنتی های خوب / به ایرونی ها که واقعا آدمای مشدی ای هستند // که پیش بینی ناپذیرن و معلوم نیست اصلا دارن چیکار می کنن...منظور انتخابات اخیر نیستا // یلدا مبارکه /به آب و آیینه و خورشید / به کوه و برف و حاجی فیروز / به آتش و خاک و باد توفنده ای که آذربایجان مهدشه / به یلدا خانومای ایرونی / به هرکی که دوست داره به هر بهونه ای شاد باشه / به انارای خوش رنگی که خوراک شب دراز آدما میشن / به اون یه دقیقه بیشتری که یلدا رو به وجود اورده / به جان  / و به جهان / و به آوای خوش چلچله ها در بیشه ای نزدیک / یلدا مبارکه / مبارکه یلدا / خوش باشین / شب خوش

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1385ساعت 18:23  توسط محمد   | 

 

مهران مدیری

نگارم ز این خواندن خبر ندارد

 

مهران مدیری یک نود قسمتی دیگر را در شبکه سه آغاز کرده به نام باغ مظفر.کارهای طنز مدیری دارای استاندارد خاص خودش است و توانسته جایگاه خوبی برای خودش بیابد.گرچه کارهایش همیشه با اعتراض ها و انتقادات فراوانی هم مواجه است که نشانه خوبی است اینها...اما در باغ مظفر یک کار غیر اصولی به نظرم انجام شده که چندان خوش نمی نماید.بازخوانی تازه ای از تصنیف نگارم برای تیتراژکار انتخاب شده که مهران مدیری خودش آن را خوانده است.من حرف زیادی در این مورد نمی زنم و تنها شما را به شنیدن آواز استاد شجریان دعوت می کنم که این تصنیف را خوانده اند...کار مدیری را هم که می توانید هر شب ساعت یک ربع به هشت از شبکه سه تلویزیون ببینید.فکر میکنم بهتر بود یا همین تصنیف را پخش می کردند { که البته محال است اجازت استاد شجریان } یا کس دیگری به درستی و رعایت قواعد موسیقی ایرانی آنرا اجرا می کرد و یا اینکه چیز دیگری از صندوقچه کهنه قاجاری ها پیدا می کردند.حیف نیست گنجینه های موسیقی ایرانی را چنین حراج کنیم...

      تصنیف  نگارم  اثر استاد شجریان را دانلود کنید.فایل سبکی است و زود دانلود می شود.

تصنیف " زمن نگارم ... " یک تصنیف قدیمی است . تصنیف قدیمی که آهنگساز آن غلامحسین درویش، معروف به درویش خان( نابغه ی موسیقی ایران ، مبتکر فرم هایی چون پیش درآمد ، چهار مضراب ، رنگ و ... ) است و شعر آن را ملک الشعرای بهادرویش خانر ( سراینده ترانه معروف مرغ سحر ، قصیده دماوندیه ، لزانیه ، و ... ) سروده است . این تصنیف در اواخر دوران قاجار ساخته و پرداخته شده است.چند بیت آخر این تصنیف در اجرای مهران مدیری حذف شده است :

همه سیاهی عزیزم همه تباهی
مـگر شـب مـا حـبیبم سحر ندارد

بـهار مضطر عزیز من آخ منال دیگر
کـه آه و زاری عــزیـــزم اثــر نـــدارد

جــز انـتـظار و عـزیزم جز استقامت
وطـن عـــلاج حـبـیـبم دگــر نــــدارد

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1385ساعت 21:27  توسط محمد   | 


خاتمی و هاشمی.....


خاتمی و هاشمی

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آذر 1385ساعت 15:38  توسط محمد   | 

یاران خاتمی را تنها نگذاریم

 

 

 

 

 

 


ـ رای دادن جزو حقوق شهروندی است و رای ندادن هم.هر کسی مختار است که از این حق استفاده کند و یا نکند.شورای سوم در همه کشور می تواند راهی جدید را نشانه رود و بهتر است حداقل برای اینکه آدم های داخل آن کسانی نزدیک به خودمان باشند رای به منتخبان خود بدهیم.یک یا دو و سه نفر و یا نه یا بیشتر.مانده به تصمیم خودمان که به چند نفر رای بدهیم.خود من برای شورای شهر اردبیل تنها به دو نفر رای می دهم و با بقیه کاری ندارم...
ـ ـ تبلیغات تمام شد و نشد! شهرها پر شد از پوستر و تراکت و کاغذهای رنگین و چهره شهر نازیبا شد.عجیب است واقعا.این آقایان همگی در شعارهاشان نوشته اند که به زیباسازی شهری اهتمام خواهند داشت و شهری سبز و شایسته و با نشاط رقم خواهند زد اما در عمل پیش از حتی نشستن بر سر کرسی شورایی شهر را کرده اند زباله دانی.دستشان درد نکند.کاش کسی بود و یقه اینها را می گرفت و دادگاهی شان می کرد و جریمه می کردشان.اما حیف که نیست.
ـ ـ ـ حالا اردبیل خوب است.باز هم به با شعوری همشهری های خودمان که دیوار مردم و دیوار های عمومی را زیاد لکه دار نکرده اند.پریروز که زنجان بودم از دیدن شهر خوف کردم.هر جا که فکرش را بکنید پر از پوستر و تراکت بود که با چسب و سریشم چسبانده بودند و جای گریه داشت به خدا.این کاغذها که با چسب می چسبد به تن شهر می دانید چند سال طول می کشد تا محو شود؟
یک چیز دیگر هم که در اردبیل مد نشده و شکر برخدا...از سراب به بعد به هر شهری می رسی با درخت های پر از میوه ای مواجه می شوی که در سوز و سرمای چله بار داده اند و چه میوه هایی آقا...درخت های شهر های آذربایجان شرقی و زنجان آکنده بود از تکه کارتن هایی که تصویر نامزدهای شورا را روی اش چسبانده اند و از شاخه های درختان آویزان کرده اند.منظره ای بود به خدا....حالا وقتی می خواهند این مقواها را از درخت جدا کنند حتم باید شاخه های درختان را بشکنند دیگر ...نه؟
ـ ـ ـ ـ خاتمی و یاران او را تنها نگذاریم...بدرود

+ نوشته شده در  بیست و سوم آذر 1385ساعت 22:51  توسط محمد   | 

غفارزادگان.داود

 

باغ ملی و کلاغ های پیر سال آن

 مدتی بود که کامپیوترم اشکال پیدا کرده بود و تلفن هم قطع بود یه مدتی و نتونستم که به روز باشم....چند وقت پیش برنامه ای برای نکوداشت داوود غفارزادگان و محمد رضا بایرامی در اردبیل برگزار شد که خبرش رو داده بودم.آقای غفارزادگان چون نتوانسته بود در مراسم شرکت کنه پیامی رو ارسال کرده بود که در برنامه خونده شد.تا بجنبم کامپیوتر رو درست بکنم وقت گذشت و آیدین متن پیام رو در وبلاگش گذاشت.البته من پیام رو در آوای اردبیل کار کرده بودم و تیتر /// ما نمک گیر این خاکیم /// رو براش انتخاب کرده بودم.پیام خیلی جالبیه و آدم از خوندنش لذت می بره.برنامه ای هم که کانون اردبیل برای این دو نویسنده برگزار کرد با هزار اشکال اساسی روبرو بود و خوب شد که دایی جان ما نتونست بیاد مراسم.حالا چون جاش نیست و از طرفی برنامه هم تموم شده نمی خوام تحلیل کنم.
متن کامل پیام داوود غفارزادگان رو می تونید در پست پایین بخونید.....

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1385ساعت 13:43  توسط محمد   | 

 

خوی سبلان سرکش مغرور  یال سپید

 بعضی وقت‌ها به خودم می‌گویم چطور بعد از این همه سال که از اردبیل بیرون آمده‌ای، هنوز از اردبیل می‌نویسی. مگر مسافر تابستانه‌اش بودی که مزه "قیماق" و عسل‌اش زیر دندانت مانده باشد و بیست سال پیش که به اکراه تن به کوچ دادی، مگر جز دل آزردگی چیزی پشت سرت بود که حالا حسرتش را بخوری. مگر یادت رفته که آنجا تنها شنونده قصه‌هایت کلاغ‌های پرهیاهوی چنارهای باغ ملی بودند که تو عصرها در دنج‌ترین گوشه‌اش می‌نشستی و داستانت را با صدای بلند برای خودت هجی می‌کردی تا سکته‌های زبانی‌اش را بگیری. یادت نیست به خاطر همان کلاغ‌ها داستانی نوشتی و اسمش را گذاشتی "قارقا گلین آپارئه" و فردا رفتی و داستانت را برای کلاغ‌ها خواندی و کلاغ‌ها گفتند: قار! قار! و سال‌های سال بعد، باز در تهران داستانی نوشتی با نام "باد و انتظار" و دوباره همان کلاغ‌ها و همان چنارها...  راستی چرا "باغ ملی" را خراب کردید؟ فکر نکردید با این کار نوجوانی چند نسل از بچه‌های اردبیل زیر خاک دفن می‌شود و آدم وقتی توی شهر خودش می‌گردد، خودش را گم می‌کند؟ آن کلاغ‌ها الان کجایند؟ نگفتید کلاغ‌ها بیشتر از آدم‌ها عمر می‌کنند و سر درخت‌های کوتاه لانه نمی‌سازند؟ نترسیدید کلاغ‌ها خبر این کارتان را همه جا جار بزنند و به گوش بچه‌های اردبیل برسانند
 
   یادم می‌آید سالهای آخر دبیرستان دوستی داشتم که حتما می‌خواست زمین‌شناسی بخواند. من رفته بودم دانش‌سرا که معلم بشوم. او می‌خواست زمین‌شناسی بخواند آزمایش کند ببیند سنگ و خاک این جا چه دارد که این همه بچه‌هایش را از خودش رم می‌دهد. یکی _ دو سال پیش دیدمش. مثل من مقیم تهران بود و هنوز به همان غلظتی ترکی حرف می‌زد که من می‌زنم. چند ساعتی که با هم بودیم همه‌اش از اردبیل گفتیم، از کوچه پس کوچه‌هایش، از تاسوعا و عاشورایش، از عصرهای تابستانش، از سوز زمستانش، از خاک باد پاییزی‌اش، از عقلا و دیوانه‌هایش و از خاک دامن‌گیری که یک لحظه ول‌مان نمی‌کند. بعد دیدیم پدران‌مان راست گفته‌اند: "آدام قابیغیندان چیخیب قابیغین آتابیلمز." و البته دوستم هنوز پی‌جوی سنگ و آزمایشش بود. گفتیم شاید همین است! این خاک می‌گوید: اگر می‌خواهی خودت را ببینی باید از خودت فاصله بگیری. و گفتیم این خوی سبلان سرکش مغرور یال بلند است که تنها چند ماهی از سال می‌پذیردت. و دیدیم _ هرچه_ ما نمک‌گیر این خاکیم، هرجا که باشیم و خیالی از خیالات این مردمیم، هرچه که بنویسیم.
     بی‌مرامی در کار ما نیست. نمی‌خواهم عذر بدتر از گناه بیاورم که چرا نتوانستم در مجلس نکوداشتی که دوستان برای ما گرفته‌اند حضور یابم. آمدن یا نیامدن من از ارادت قلبی‌ام نسبت به همشهری‌ها و دوستانی که زحمت این مراسم را کشیده‌اند، چیزی کم نمی‌کند. بخصوص نسبت به دوستان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
  فکر نمی‌کنم نویسندگان هم نسل من به هیچ جا به اندازه کانون مدیون باشند. بیشتر دوره نوجوانی من در کتابخانه بلوار ساحلی کانون گذشته است. بعد از گذشت این همه سال نه چهره آن پیرمرد دربان را فراموش می‌کنم که به کارت عضویت می‌گفت: "قارد" و نه چهره متعجب و مهربان مربی کانون "خانم صباغی" و "خانم بامداد"، در مقابل نوجوان سمجی که برای صدمین بار می‌خواست "سفرهای گالیور" را به امانت بگیرد.

+ نوشته شده در  نوزدهم آذر 1385ساعت 12:36  توسط محمد   | 

از تاتر خبری نیست

هفته پیش به عنوان عضو گروه بازبینی جشنواره تاتر ماه اردبیل همراه با کریم عظیمی و توحید معصومی از نمایش های آماده بازبینی در اردبیل و پارس آباد و خلخال دیدن کردم و دیشب آرای خودمان را نوشتیم.قرار است جشنواره از ۲۶ تا ۲۸ آذر در اردبیل با حضور ۵ کار نمایشی از اردبیل و خلخال و ۲ کار ویژه برپا شود.دیدن ۹ نمایش در عرض چهار روز کار زیاد خسته کننده ای نیست.اما یک چیز مرا خیلی دل آزرده و خسته کرد و آنهم استنادات غیر تاتری گروه های اجرایی بود در پوشاندن ضعف نمایش هایشان.تقریبا تمامی کارها از ضعف عمده کارگردانی بهره برده بودند!!!و در برابر سوال ما در این مورد تقصیر را گردن فرصت کم و نبود امکانات و بی حوصله گی بچه ها و چه و چه می انداختند.متاسفانه گروه ها آشنایی خوبی با متن ها و نویسنده های متون نداشتند و این بر ضعیف بودن کارها تاثیر داشت.من خودم زیاد در کارهای اجرایی تاتر وارد نیستم و بیشتر به خواندن و نوشتن مشغولم اما تاتر زیاد می بینم.حتی در زنجان هم که تاتر چندان قوی ای ندارد ندیدم که بچه ها متن را نفهمیده شروع به کار کنند.چیزی که می رنجاندم این است که هیچ تحلیلی از متن برای گروه مورد توجه نیست و آنچه که از ظاهر متن بر می آید ملاک کار است و اینها همه یعنی مرگ تاتر در شهرستان.یعنی توان سوزی و هدر دادن انرژی های خفته و جوان در عرصه تاتر.یعنی همین بضاعت اندک تاتر در اردبیل ملعبه هوس کارگردان شدن این و آن.یعنی هیچی به هیچی.واویلای مهم این است که همه گروه های موجو.د خود را برترین و بهترین هم می دانند و بالای چشم شان ابروست را برنمی تابند.
برخی از این دوستان هم هستند که نمایش کار میکنند با هزار زحمت و مصیبت و بی پولی و توهین و اتهام و چه و چه و آخر سر که می گویی آقا جان این کار شما که تاتر نیست و قرار است مخاطب چه بفهمد از این کار می گویند که ما با مخاطب کایر نداریم.ما افکار خودمان را ارایه می دهیم و مخاطب برای ما مهم نیست....
گاه هم میبینی طرف الفبای تاتر را یاد نگرفته دارد از مکاتب جدید و خودساخته و پرداخته ای حرف می زند که تنها به حرف می ماند و به عمل نمی کشد....میبینی هنوز کار رئال انجام نداده رفته است سراغ بکت و برشت و تاتر بی چیز و ضد قصه و دشوشه....!!!
قرار است از ۱۴ اذر ماه هم جشنواره تاتر منطقه ای در اردبیل با ۹ گروه نمایشی از چند استان کشور برگزار شود.حالا گرچه این جشنواره از سطح بالایی برخوردار است اما باز هم طبق معمول کارهایی را خواهیم دید که انباشته از دغدغه های ذهنی افراد و بلند پروازی های جوانانه است و در این میان چیزی که ازش خبری نیست تاتر است، تاتر....

+ نوشته شده در  دهم آذر 1385ساعت 21:2  توسط محمد   |