این وبلاگ رضا یاوری است که تازه احداث شده است.قراره که رضا در مورد تئاتر و ادبیات چیز بنویسه.رضا و گروه تئاترشون در تهران اجرا دارند.
خبرش رو در گیلاس وحشی بخوانید. تا بعد

اینها کامنتهایی است که خوانندگان وبلاگ گروه تئاتر فروغ اردبیل برای یک تصویر و در مورد آن نوشته اند.واقعا جالب است.چه آسان میشود جریان ساز بود.تئاتر به همین چیزهایش باقی و زنده است البته اگر راستی و درستی در پی اش باشد.تئاتری های اردبیل چند مدتی بی نام و نشان و بی عنوان برای مطالب وبلاگی و غیره کامنت میگذاشتند.اما حالا یادگرفته اند که شناسنامه دار باشند.همین نشانه رشد است و برای تاتر بهتر!آخر تئاتری ها یک عادتی دارند در این اردبیل که در مورد کارهای همدیگر نظر شخصی و قلبی و آنچه را که دلشان میخواهد را نمیگویند و ارایه نظر نمیکنند.میروند جاهای دیگر و برای کس دیگری از ضعف اصلی کار میگویند.حتی در تعریف کردن هم همین طور هستند.اگر شفافیت در بیانات و مکاتبات ما باشد بهتر نیست؟تئاتر که به ما نیاز ندارد.ما به تئاتر نیازمندیم تا روح مان را صفا بدهیم و جامعه را مصفا کنیم....توحید میگفت این کامنتی که گذاشتی{در بالا بخوانید}را خودت هم نفهمیده ای که چیست و چه نوشته ای.من که حرفی ندارم.اگر حالش را داشتم و توانستم حواسم را جمع و جور کنم مطالبی را در مورد حیوان عجیب و ادیپوس خواهم نوشت.در زنجان برای یک گروه تئاتری جوان که زیر نظر ساسان قجر کار میکردند کارگاه تئوری تئاتر در نظر گرفته بودم و اینها زاییده همان جلسات هستند.در زنجان کارهای خوبی در حوزه تئوری شده و آدمی مثل حسین عباسی که پیشکسوت تئاتر زنجان است مغز و منبع تئوری های تئاتری قدیم و جدید است.شخصیت محترم و باسواد و تاثیرگذاری است.تئاتری های زنجان هم خیلی در این حوزه وارد میشوند.اما اگر مثل ساسان عمل را هم دخیل در این کار نمایند رشد بیشتری خواهند داشت.چقدر نوشتم.شب بخیر بچه ها......تا بعد
مهم نیست ما کجا زندگی میکنیم.ما آدم های بدبختی هستیم که حتی جرات انتقاد از مدیران و مسئولان شهرمان را هم نداریم.کسی پیدا نمیشود که بگوید اقای شهردار این چه وضعی است که در خیابانهای شهر و کوچه ها حکمفرما است؟این چه پیاده رویی است که درست کرده اید؟کدام نامردی با تطمیع شورای شهر و پنهان نگاه داشتن واقعیات این شهر را به این روز انداخته است؟اصلا اگر مطبوعات شجاع بودند و میگفتند چه ها در این شهر میگذرد مگر کسی جرات میکرد کار ناروایی بکند.شهر شده آزمایشگاه موش های شهری!!! ما شده ایم موش آزمایشگاهی که هر مدیری هر چه قدر بتواند کلاه بر سر ملت میگذارد و تجارب اقتصادی اش را بالا میبرد و در جاهای دیگر سرمایه گذاری میکند و کارخانه میزند و پولی را که مشروع و نامشروع از این شهر در آورده خرج جای دیگر میکند.شنیده ام استاندار و فرماندار قبلی در آستارا کارخانه ای احداث کرده اند.نماینده های محترم قبلی و فعلی هم که جای خود دارند.مدیران دستگاه های دولتی هم که بحثشان روشن است.خیلی ها شان متهم به کم کاری اند حداقل!آدم زجر میکشد در این خراب شده که مدیران شهری اش دنبال بند و بستهای مالی و سیاسی اند.نه کسی هست که ازشان سوالی بکند و نه کسی پیگیر گندکاری است.میگویند معاون عمرانی استاندارهای قبلی پول خورده و چه کرده و چه ها نکرده.میگویند که عامل بدبختی اردبیل و عقب ماندگی صنعتی شهر اوست.من سوالم این است که اگر این حرفها راست است پس در این هفت سال چرا کسی به او حتی تلنگری نزده است؟چرا هیچ اعتراضی نشده؟امام جمعه که محترم است اما او هم فقط مثل دوران منبری بودنش در مساجد اردبیل تنها یک سری مسائل را داد میزند و افشا میکند و تهدید میکند اما همه چیز همان است که بود.در بر همان پاشنه میچرخد.شهر بی صاحب است.پیاده روهای سنگفرش شهر با احترام تمام به عوامل پیدا و پنهان سازنده و پیمانکار آن در حال فرو ریزی است.پیاده رو شده است مثل جیگر زلیخا.باد کرده و زمین بالا آمده است و جایی هم فرورفته است.توی برف و بوران هم لیز است و همه در حال افتادن بر روی سنگفرش های سخت و سفت و سرد مشاهده میشوند.دستها و پاها میشکند و ما در برابر خداوند ....!ما در برابر مردم و خدای مردم مسئول هستیم.آقایان کمی هم به درد مردم برسند بهتر است اما کو گوش شنوا.........تا بعد
امروز عید قربان است و من مثل چندین سالی که یادم می آید از خوردن گوشت حیوان قربانی شده خودداری کردم.این مسئله باعث ناراحتی ام می شود که حیوان زبان بسته ای را به اسم قربانی و برای ادای مراسمی مذهبی سر ببریم و کبابش کنیم.اصلا چنین کاری در این قرن موضوعیت ندارد .اصل قربانی در دوران ابرهیم نبی حذف و جلوگیری از یک برخورد غیر انسانی بود که در قالب آیین و مذهب رخ میداد.انسانها به واسطه آیین، در پیشگاه خدایان قربانی میشدند و دافع بلاء ونافع الارض می بودند.خون انسان بر تخته سنگی جاری میشد که بتی بر روی آن چسبانده شده بود.بتها منشا خیر و شر بودند و رضایت آنها با قربانی شدن انسان جلب میشد.چنین کاری البته مورد قبول نبود.خداوند برای منع چنین کاری در آن دوران تاریک که شاهان پلکانی تا آسمان میساختند و تیر غضب به سوی خدا می انداختند و مرده زنده میکردند و ستم بر مردم روا می داشتند راهی نمادین انتخاب کرد و ابراهیم نبی مامور انجام این کار شد.این نمادین ترین چیزی است که در کتب آسمانی روایتش موجود است.ابراهیم در عمل به سوگندش با پنهان نگاه داشتن موضوع از مادر"هاجر"اسماعیل را به قربانگاه فرا میخواند.عشق به فرزند گرچه ابراهیم را غمین کرده است اما اجرای فرمان الهی را برتر از عشق انسانی میداند.یک مسئله را باید یادآور شوم و آن سندیت رویاست.آیا خواب دیدن ابراهیم و فرمان خدا به او در خواب میتواند سند قاطعی بر لزوم اجرای سوگند باشد؟آیا ممکن است چنین رویایی ساخته ذهن آدمی باشد و فشار ذهنی در طول زمان منجر به تصمیم شود؟ذهن پیچیده است و خطاپذیر.گاه امکان چنین مسائلی وجود دارد.بهر روی ابراهیم اسماعیل را در منا برتخته سنگی دراز میکند و چاقو بر گلوی او میفشرد اما تیزی چاقو کارگر نیست و فرشته پیام خدا را به ابراهیم میرساند که دیگر نیازی به قربانی کردن فرزند نیست.هدیه بهشتی را بر او عرضه میکند و از ابرهیم میخواهد گوسفند را سر ببرد.بسیاری از چیزها معلوم است.دوران جهالت آرام ارام از بین میرود و انسانها نباید قربانی شوند.رفته رفته به نظرم باید از تلف کردن حیوانات دیگر هم به رسم مناسکی آیینی و مذهبی خودداری کرد.اصلا موضوعیتی ندارد که ما برای قربانی کردن نفس خود حیوان زبان بسته را سلاخی کنیم و در خوردن کباب برهم دیگر پیشی بگیریم و خدا قوت بگوئیم.من از این کار خوشم نمی آید.گوشت معمولی چه عیبی دارد که حیوانی بیچاره را به اسم دین سر ببریم و در آتش شهوتمان بریانش کنیم.کمی بهتر بیاندیشیم. تابعد
این نمایشگاه اینترنتی را از دست ندهید.کاریکاتورهای شهرام رضائی،هنرمند اردبیلی است در هادی تونز.
این هم مقاله دکتر صادق زیباکلام است در شرق
و این مقاله ای است ترجمه شده از آیدین فرنگی درباره صادق هدایت
وبلاگ محمد معینی هم دیدنی است.معینی روزنامه نگارخوب زنجانی است که الان در جنوب بسر میبرد. تا بعد
گاهي وقتها آدم مجبور ميشود چشم به روي هرچي مشكل و بدي و زشتي است ببندد و دم بر نياورد.مثلا همين اوضاع درهم و برهم شهر كه نه ساختمان و خيابان و كوچه اش براه است نه فرهنگ و معنا و مبناي شهرنشيني اش.شهر پر شده است از دهاتي هايي كه نه شهر را قبول دارند و نه روستا را.شهري ها رفته اند و فرار كرده اند تهران و تبريز و جاهاي ديگر.آنهايي هم كه مانده اند رفته اند توي لاك خودشان و از ترس نميتوانند ادعاي اردبيلي بودن بكنند.تا بخواهي حرف بزني دهاتي هاي فاتح شهر رك و پوست كنده برميگردند ميگويند كه :بريد دهاتتون.شهر مال ماست!!!
اين هم نوشته من است در روزنامه شرق
http://www.sharghnewspaper.com/841014/html/world.htm#s351918
تا بعد
مهین اسکوئی در گذشت.چه پیر هوشیاری بود بانوي تئاترما و چه غریبانه رفت از بین ما.مکتب پربارش تا ابد تئاتر ایران را خوش رایحه خواهد کرد و نوشته ها و ترجمه هایش تئاتری ها را غنیمتی خواهد بود دست نیافتنی.اگر اسکوئی نبود هیچکس نمیتوانست استانسیلاوسکی را چنان با احترام و شو و شوق بیاموزد.به احترام بانوي تئاتر ايرن یک دقیقه از اينترنت خارج شويد.روحش شاد
بابا نوئل با حاجي فيروز چه شباهت ها و تفاوتهايي دارد؟اين يك سوال ساده است.ميتوان با نگاهي ظاهري وجه تمايز و تشابه اين دو را يافت.بابا نوئل و حاجي فيروز هر دو براي رساندن پيام آغاز سال نو به خانه هاي ما مي آيند و شادي و شور هديه ميدهند.هردو لباس سرخ بر تن ميكنند و هردو براي بچه ها كادو هايي دارند كه يا از شال آويزاناش ميكنند يا توي جورابي قرمز رنگ ميگذارندش.تنها تفاوت شان در رنگ پوست و سن و سالشان است.بابا نوئل پير است و ريش و موئي سپيد دارد اما حاجي فيروز سياه است و جوان.البته نه كه الزاما بايد جوان باشد،بيشتر اينطوري به چشم آمده است.و مهمتر اينكه حاجي فيروز در بهار سبز ميآيد و بابا نوئل در زمستان سرد.
اين دو شخصيت برآمده از فرهنگ ملتها هستند.نماد فرهنگي ملل هستند و هر كدام به گونه اي بيبديل درآمدهاند كه در تمامي تاريخ ماندگار شده اند.آغاز سال نو يك مراسم آييني-ملي است كه در طول تاريخ با دين آميزش پيدا كرده و رنگ مذهبي به خودش گرفتهاست"آيين را مجموعه رفتارهاي قومي بكار ميگيرم و دين را در تمايز با آن نشان ميكنم".هر قومي آيينهاي مخصوصي را براي گذران طول زندگي ساخته و پرداخته است و سعي داشته است اين آيينها و رفتارها را در بطن جامعه تزريق كرده و ماندگارش كند،آن را به جزئي فراموشناشدني از زندگي معنوي و فرهنگ ملي بدل كند و به استقامتش در تاريخ آفرين بگويد.ملتهاي متمدن و كهن همواره به پاسداشت رفتارهاي آييني هزاران سالهشان فخر ورزيدهاند.اين ميتواند نقطه قوتي براي تمدنها باشد و بدون شك همين امر مانايي مدنيت را به دنبال داشته است.بابا نوئل و حاجي فيروز هم جزيي از فرهنگ ملتها هستند.بابا نوئل اما با حاجي فيروز ما تفاوتي عميقتر دارد كه همين مساله آدم را دردمند ميكند.بابانوئل نمادي براي اروپاييهاي مسيحي است كه شروع سال نويشان را نويد ميدهد و شاديافزاي مجلس زمستاني ملل اروپايي و مسيحي است.مسيحيت كمك بسياري به فراگيري بابانوئل در گستره وسيعي از دنيا كردهاست.همه از بابا نوئل خوششان ميآيد و دوستش دارند.مهرباني و لبخند هميشه شكوفا بر لبانش دوست داشتنياش ميكند و همه را به صلح و مهر دعوت ميكند.مذهب تاثير خودش را در اين نماد گذارده است و نميتوان بدون توجه به مسيحيت بابانوئل را شناخت.حالا بماند افسانه ها و داستانهاي مربوط به بابانوئل و سوروتمه اش.
حاجي فيروز اما چنين نيست يا چنين نشدهاست.حاجي فيروز كه پيامآور بهار و سبزي و طراوت و آغاز سال نوي شمسي است در كوران بيتوجهي ملت و دولت به بنيادهاي آييني و ملي در طول تاريخي دراز آرام آرام به بوته فراموشي ميرود و نامش را ديگر بايد در كتابها جست و عكساش را در موزه ها و لباسهايش را هم!حاجي فيروز(اضافه شود تكمچيها و ميرنوروزيها و كوسهبرنشينها و غولكها و آتشافروزها و نوروزيخوانها و ...)جزيي از هويت ملي و آييني ماست كه با دين رنگ و بويي بيشتر گرفته و موثرتر شده است.ترانههاي ميرنوروزي و تكمچي و غيره همگي با مضامين مذهبي اخت شده اند و در ميان مردم جاي گرفتهاند/گرفتهبودند!!!/اين مهم اما دارد از بين ميرود.كاري را كه ملل اروپايي و مسيحي با بابانوئل كرده اند كاري شاهكار است.همه دنيا ميشناسندش و اگر حتي سال نوي بنده خدايي ميلادي نباشد و مسيحي هم نباشد بابانوئل را دوست دارد و محترماش ميدارد.كريسمس چنان در دنيا جا باز كرده كه دارد جشن هاي ملي را زير سيطره خودش ميبرد.اينجا اما چه؟ما ميتوانيم حاجي فيروزمان را در دنيا بشناسانيم و جزء مراجعات جهانياش نمائيم و در دنيا جشني بهتر از كريسمس را بنيان نهيم تا مردم دنيا در آغاز فصل بهار و سرسبزي زمين جشن جشن هاشان را گرامي بدارند و شادي كنند.اين مزيتي براي حاجي فيروز ايراني است تا با كلام شيرينش و زيبايي سيرتش جشن بهار را در دل مردم دنيا به يادگار نهد و صورتي از فرهنگ پربار ايراني را در جهان بازشناساند.اين همه جشن در ايران داريم و الان از همهشان دوريم و حتي نميشناسيمش.حاجي فيروز غمبرك گرفته است از بيتوجهي مردمي كه كريسمس را پاس ميدارند ولي او را پشيزي ارزش نميگذارند.
مشكل كار كجاست؟چرا نميتوانيم نوروز را جهاني كنيم؟چرا نتوانستيم نوروز را در ليست ميراث معنوي بگنجانيم؟حتي تعزيه را هم با اين همه ادعا و استاد و معينالبكا و متولي فرهنگ و ديانت نتوانستيم در يونسكو ثبت كنيم.ما را چه ميشود؟به كدام دره بيانتهاي نيستي در حركتيم و چشم بر پيرامون بسته ايم.نكند دنياي جهاني شده ما را ببلعد و پس از هضم شدن كامل در فرهنگي بيگانه سر به ديوار بكوبيم.الان كه فرهنگ جهاني شده دارد ما را با خود همراهي ميكند و همه چيزمان را از دستمان ميگيرد.مانده است همين خرده چيزهاي دم دستي مان!!!كه آن را هم حراج كردهايم دير وقتي است.
مثل ما ميماند به مانند آن زن خانه داري كه عتيقه هاي منزل را در برابر100 تومن ميفروشد تا براي كودكش گيره سر بخرد.مثل مردي كه سينيهاي مسين منقوش و كهنهسال را در بازار مكاره شهر آب ميكند تا خانه رفتني دو كيلو موز بخرد كه موز نمادي از زندگي اروپايي شده است در اين مصيبتخانهي غم زدهي روزش تاريك! بماند چت و كافي چي چي و اكس و لاتاري.
نبايد ارزان خودمان را بفروشيم ما كه اين همه بنيه داريم .هميتي لازم است و نگاهي از سر احترام و التزام،تا خداي نكرده چند روز بعد مادر هم كهنه نشود در سرزمين مادريمان.تا بعد

اين گفته بهرام بيضائي بزرگ است كه هنوز هم در 67 سالگي در حال نوشتن است و آثاري كه خلق ميكند چنان تنيده در بر و بافت ايرانيت ماست كه شگفتي افزاي جمع است و پناه تنهايي دلدادگان ايران.مجلس نامه هاي ايراني بيضائي تا ابد ماناست و بايد در حقش گفت:
بسي رنج بردم در اين سال سي
شادزي بهرام هنر،بيضاي فرهنگ،فرساد ايران
شبهاي عيد مسيحيان مبارك
مسیح متولد شد تا باران مهربانی ببارد بر زمین.مسیح انسان خوبی بود که قدرش را نه در زمانه خودش و نه در حالا میفهمند.آموزه های مسیح سرشار از عشق و ایثار و مهربانی است و این برای دنیای خشونت زده امروزی نیاز است تا با تمسک به آن از فرو افتادن در منجلاب فساد و تباهی دوری شود.
سال نوی مسیحی مبارک و شاد باد برای همه مسیحی های دنیا و ایرانی های مسیحی که همه شان خوب و مومن اند. تا بعد
ذهن خطاپذیر است.ذهن میتواند گاه در روز تا صد بار خطا کند.ذهن چیز آکبندی نیست که بشود از او انتظار سلامت کامل و خطاناپذیری داشت.ذهن در مواجهه با پدیده های بیشمار دنیا چنان خطاهایی میکند که اگر با ذره بین به آن نگاه کنی می ماند به مثل هیمالیا.ذهن خطاپذیر است و این خطاپذیری نه یک لکه منفی بر دامان ذهن که نقطه قوتی است در اثبات خرد ورزی....باقی تا بعد