تبليغاتX
ابزورد ...بی مادر تنهای تنهاست

 یه جک بامرغ های بیچارهمزه شنیدم بدین شرح:میدونی فرق احمدی نژاد با رئیس جمهورهای قبلی چیه؟ اینکه اونای قبلی با عبا اومدند این با وبا!!!
غرض اینکه رئیس جمهور اومده نیومده اول وبا اومد بعد پرونده اتمی خاک بسر شد الان هم که آنفولانزای مرغی داره میاد که طوفان بکنه.

 

 

تصمیمات جدیدی در شورای انقلاب فرهنگی اتخاذ شده مبنی بر اینکه تولید و پخش فیلمهای سینمایی که دارای مضامین فمینیستی یا لیبرالی یا سکولاری یا ...باشند ممنوع است!این یعنی بیکاری نصف بیشتر ذهن و فکر و دست و ...!فیلمسازهای ایرانی یا باید برن اونور مرز برای افغانستان و تاجیکستان فیلم بسازند یا اینکه با این روند مچ بشن و برای سیمای ملی و سینمای ملی !!!فیلم بسازند.

طوفان در راه است.کاترینایی بر سر اندیشه این ملت در بیارن که همه حظ بکنن.احتمالا تا چند صباح دیگه همه امورات شخصی و فردی مردم هم تحت نظر دولت قرار بگیره و دولت فامیلی احمدی نژاد بر همه امور مسلط بشه!استغفرالله!اینا حتی دارن کفریات رو هم رواج میدن و احتمالا مثل دوران هاشمی برای محمود هم دربیارن که:مخالف احمدی نژاد....مخالف امام مهدی!اینجا دیگه باید گفت که ما رو به سلامت آقایون رو به ....!!!


آیدین داره تحقیقی در مورد بیماری جذام در اردبیل انجام میده و به نتایج جالبی رسیده.جمعیت بیمار در اردبیل زیاد است و هر سال هم به تعداد اون اضافه میشه و جالب و تاسفبار اینکه هیچ نهاد مسئولی متولی اینها نیست.جذامیها باید هر روز آبمیوه بخورن و خرج دوا درمونشون زیاده.آیدین میگفت که فقط یکبار شورای شهر اردبیل به یک انجمن غیر دولتی علاقمند برای تحت پوشش قرار دادن جذامیها کمک مالی ۲۰۰ هزار تومنی کرده و دیگه هیچ!این وضعیت انسانی نیست.

 

                                                                 تا بعد

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1384ساعت 15:35  توسط محمد   | 

سبز سهراب سرخ در سوییس اجرا خواهد شد .این گفتگوی دو سال پیش خبرنگار روزنامه ایران با من در تهران درباره این متن و کار است.حالشو داشتید بخونید.سبز سهراب سرخ

                                   

 

 

 

این هم مطلب جالبی در مورد دوران شهرداری محمود احمدی نژاد است.     

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:59  توسط محمد   | 

سکس و فلسفهمخملباف فیلمی ساخته است درباره فلسفه به نام سکس و فلسفه که در مورد سکس نیست.فیلمی است درباره دلدادگی و شیفتگی انسانها.این فیلم را در تاجیکستان کار کرده  و از آنجا رفته اسکار.عکسهایی از فیلم تازه مخملباف را میتوانید در اینجا ببینید.
برنده نوبل ادبی 2005

هارولد پینتر نوبل ادبی را از آن خود کرد و باز هم جماعت نمایشنامه نویسان دنیا جایزه ای ارزشمند را به جمع خود آوردند.پینتر البته نویسنده بزرگی است.نمایشنامه های او سرشار از مفاهیم عمیق و فلسفی است که زندگی مدرن را به چالش میکشد و آن را راهنمایی میکند.

 

 

این قضیه پیمان نامه و ارسال آن به جمکران هم شده است سوژه ای برای خودش و هنوز معلوم نیست که واقعا احمدی نژاد اینقدر کم فهم هست یا نه؟من که از اولش گفته ام که دولت نهم سربسرمان گذاشته است با این اداهای مذهبی و عدالت خواهی ادعاییش!خدا به خیر گرداند...                            

                                                                                                   تا بعد                          

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1384ساعت 15:51  توسط محمد   | 

در پناه آسمان و دشت و روستا...

تاتر را از سال ۷۶ شروع کردم. با اندوخته ای از سالهای دور و نزديک.من اجرای تاتر کمتر روی صحنه ديده بودم و بيشتر نمايش نامه می خواندم. دايی ـ استاد داوود غفارزادگان ـ هميشه تاکيد داشت روی داستان نويسی و من هميشه تمريناتم را بی دنباله رها می کردم البته نه اينکه بی توجهی ، بلکه تمرين نوشتن را برای ياد گرفتن رسم و رسوم نويسنده گی و آموزش هدفمند چيزهای نوشتنی دنبال می کردم و بيشتر هم خواندن نمايش نامه را هدف قرار داده بودم. سال های ۷۷ تا ۷۹ من در روستای کوهساره سرباز معلم بودم و فرصتی يافته بودم برای خواندن. چه دايی توصيه کرده بود بهترين فرصت عمرت را پيدا کرده ای تا هر چه قدر می توانی بخوانی و به ويژه متون کلاسيک ادبيات ايران و جهان. کوهساره روستايی بود در منتهی اليه شرقی اردبيل در ارتفاع ۲۵۰۰ متری از سطح دريا و در پناه قله های هميشه برفی باغرو. باغرو حد فاصل آذربايجان و گيلان است . از جايی که ما بوديم تا جنگل های زيبای شمال راهی نبود جز ۵ ساعت قدم زنی در ييلاق و قشلاق روستائی های تات و ترک.و کوهساره روستائی بود رو به آسمان...راهی به سوی آسمان که من سهراب فرزند ايران «سبز سهراب سرخ» را آنجا نوشتم در پناه آسمان و دشت و روستا...                                                                    تا بعد

قضيه از چه قرار است،ما اول شديم...

من خيلی خوش شانس بودم که اولين نمايش نامه ام در جشن بيستم فجر اول شد و مجيد واحدی زاده آن را به روی صحنه برد. «سبز،سهراب،سرخ» اولين متن نمايشی من بود که پس از فتح فجر با ۲ مقام اولی، ۲ مقام دومی و يک رتبه سومی (همراه با ۵۷ سکه طلا) در آلمان ـ مولهايم ـ فستيوال جاده ابريشم ـ سپتامبر ۲۰۰۳ اجرا شد. مجيد کاگردان هوشمند تاتر است و زيرک و جذاب. اجرای او شگفتی آفرين بود و چيزی جديد در تاتر ايران . سعی می کنم در فرصتهای آتی جزئيات کار را بنويسم.                                        تا بعد

شخصی و گاه معمولی...

 من نمايشنامه هم می نويسم يعنی کار اصلی من همين است. نمايشنامه نويسی و روزنامه‌ نگاری دو علاقه بسيار لذت بخش من است در دنيای زيبا و زشت. نمايشنامه هايی که نوشته ام چند تا بيشتر نيست اما برای من در همين مدت کم ـ نزديک هشت سال ـ ارمغان آگاهی سازی بوده . اينطور بگويم که من را از تعلقات ناجور زندگی سنتی و عقب مانده دنيای غربی و شرقی رهانده است. من به همان اندازه که از مناسبات بسته دنيای شرقی منزجر و متنفرم به همان اندازه از ترتيبات سرد و خالی از لطف غربی و تمايلات فردی و انزواگرايانه بدورم. گرچه خودم تنهايی را به هر چيز ديگری ترجيح ميدهم اما اين تنهايی و انزوای دوست داشتنی کجا و آن سستی و بی حالی مدرن شده کجا...حرفهايم را با تصاعد خواهم گفت در آتيه .بعضی از دوستانم در اردبيل و زنجان و در جايگاه مجازی روبريتان از من پرسيده اند چرا گاه گاهی مطالب سياسی می نويسی ... و من در پاسخ مانده ام که چه بگويم . راستش سياست هم از معشوقه های پر افاده ای است که طنازی اش همواره در برابر چشمانم بوده و اغفالم کرده....

زلزله اقيانوسی

مهابت اين زلزله آدمی را در اعماق فاجعه‌ای بس گرانتر از سوانح غير مترقبه فرو می غلتاند. و آن چاره نجستن های بهنگام مردمان و دولتيان برای کاستن از بار مصايب است. آسان نيست گرچه همه چيز ساختمانی بشری در دنيا را ترميم و تجهيز کرد اما تلاش برای ايمنی حداقلی و امنيت آفرينی متناسب با شرايط زيستی و منطقه ای لازم می نمايد. پارسال همين موقع بود که بم در غباری وهمناک تکانده شد و هنوز هم دردش تازه و سوزناک است.پارسال بم فرو ريخت و اينک اقيانوسی به بزرگی تمدن هند و اروپايی...تمدنی آسيايی و بودائی را در نورديده‌است.برای همه آسيب ديدگان و مصيبت زده های کشورهای هفتگانه آرزوی سلامتی و بهبودی می کنم.                                                                                                                تا بعد

+ نوشته شده در  بیست و پنجم مهر 1384ساعت 12:9  توسط محمد   | 

تولد خاتمی مبارک
+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:25  توسط محمد   | 

 

 

افسانه های قلابی

 

...نه عزای‌مان عزاستی نه شادی‌مان شادی.دايره خرافات‌مان گسترده ومحدوده مناجات‌مان گسسته.نذورات و احسان گزينشی و آداب انسانی گريخته از برمان.شهر در هم ريخته و شب در هياهوی طبل و سنج آزرده.کسان در پناه علم و کتل خوابيده و دست‌ها بر ضريح قلابی آويخته.دردها را درمان می خواهند از کهنه‌پارچه‌های آميخته به روغن و آب قرآن... و انحرافات از سر و گوش مان بالا می روند.ساحل ايمان در طوفان خرفتی و کلفتی در نورديده وسالک عاشق از ماندن در ديار پريشانی پشيمان. شهرت شهرمان به عزاداری ابی عبدالله افسانه‌ای نوين را مانسته و اسطوره ايمان مان در جبين جبن و وهن ور شکسته. قمه ها آويزان از جهل مذهبی‌مان و زنجيرها کوبيده بر پشت نادانی‌مان.مردم در وهن عزا يکصدا و پشتيبان هم.اين به سويی می رود و آن به سويی،يا در تلاطم نگاه‌های شهوانی گرفتار يا در فقدان ايمان و مهربانی سر در گريبان.پيران وامانده از بدعت‌های جديد و برنايان در هيبت نوآوری‌های مداحان غوطه‌ور.نوحه‌خوانان مقلد ترانه‌های ترکيه‌ای و دستها به تقليد غربيان در هوا.روز به روز بر عمق حمق مان افزوده و از ارتفاع ايمان مان کاسته می شود و ما در اردبيل مفتخريم به ديوانه‌گی و عاشقی اهل‌بيت با اعمالی دون شان انسانی.

                                                                                             تا بعد

 

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:12  توسط محمد   | 

نسبت
آرام فرياد می کشم و به سادگی هضم ميشوم در غبار خاطره آزادی
آيا آزادی نسبتی با آرامش دارد؟ تا بعد
روح آرام

احد رفت. واحدی زاده را می گويم. خيلی مظلوم بود. بازيگر بود و عاشق. عشق او هم به تاتر بود و هم به ابا‌عبد الله... روح طناز و پر شورش آرام و بلند جايگاه باد.                                                                تا بعد

گيلاس ها می شکفند <۱>

حرف های ما تنهايی ها را ماند ، تن های تنها در گريبان آفتاب هزار ساله ترشيده در برهوت ذهنی زيبا، شايد غريو يک بار فرياد از کاسه سری سوخته در آتش بمب های ريخته دشمن... و به همين سادگی آغاز يک شکوفه گيلاس!


حرفی برای هيچ < ۱ >

فرار از واقعيت های پيرامونی چيز خوبی نيست. آدميزاده در حاشيه اين دنيا ...شايد هم در متن آن قرار دارد . همه چيز در نهايت پاک است، پاک ميشود ، پاک خواهد شد و شايد کثيف! کثافت دنيای ما از سر و کول همه ما بالا ميرود. تن به تن هر تنابنده ای بمالی گندت می گيرد. فاحشه های زمينی از پی دويدن های پياپی دنبال فاسقه های آسمانی وا مانده اند و ما هم در دست آدم های غايب از آدم بودن!

سلامت باشی بازيگر

احد واحدی زاده در بستر بيماری افتاده است . او از تاتری های قديمی و دوست داشتنی اردبيل است . برای او آرزوی سلامتی ميکنم.

آزادی و قدرت

وبلاگ نويس ها آزاد شده اند. خبر خوبی است. اما در اين ملک اين جور چيز ها هميشه اتفاق افتاده است.روزنامه ها يکشبه و فله ای توقيف شده اند وپيرمرد ها شب عيد بازداشت شده اند. آدم های کارآمد برای ملک ،زندانی شده اند و منابع و منافع ملی فدای مصالح و مطامع شخصی شده است. آيا اين روند درست شدنی است؟ پاسخ اين مشکل در دموکراسی است، رهنمون شدن به سوی دموکراسی و آزادی. ما نياز به رشد آگاهی داريم، شفافيت اطلاعات و دسترسی همگانی به منابع اطلاعات و همينطور منابع قدرت. قدرت در اين ملک تعريفی غير يافته است.

و اما ادامه مطلب قبلی: عرفات مرده است. سيمای لاريجانی سابق در پخش اخبار مرده ها هم ايدئولوژيک عمل می کند. يکبار می گويد جسد و بار ديگر پيکر . در خالی که همه شبکه های خبری مراسم تدفين را مستقيم و با طول و تفسير پخش کردند اما در ام القرای اسلامی برای رهبر مبارز فلسطين چندان کاری نشد. شايد هنوز هم می خواهيم با پشتوانه يک ميليارد مسلمان در قدس نماز بگذاريم. قدس از آن موحدين دنيا است اما پيش از آن ملک مردم عرب تبار و سنی مذهب فلسطين است.

                                                                              تا بعد

مرگ در نقطه صفر

عرفات با احترام تشييع شد. سران بسياری از کشورهای عرب و عجم در آن حاضر بودند. در رام الله مردم بر سر و سينه می زدند و عزادار بودند.همه آمده بودند تا در سوگ مردی بگريند که همچون ملتش آواره بود و مبارز والبته در تيررس ترکش دشمن و هم تير و تيز طعنه دوستان و مخالفان عرب و عجم.

                                                         ادامه دارد....تا بعد

عرفات مرد

      عرفات آدم جالبی بود .درگير احساسات در رهبری ملتش نشد.مواقع حساسی را با فکر پشت سر گذاشت.اسلو در واقع قراردادی برای تضمين ثبات بود . اگر آن معاهده امضا نميشد اکنون قدس پايتخت اسرائيل بود. گفتگو و مذاکره با دشمن راهکار عقلانی اين رهبربود.

 عرفات مرد.مثل همه ما که روزی در خواهيم گذشت از اين دنيا با نام نيک يا بی بود.بدون شک تمايلات جاه طلبانه و جنگ طلبانه می توانست تا اکنون نسلی از اعراب را از بين ببرد.البته عصبيت های عرفات هم جای خود دارد اما او در سالهای پس از جنگ سرد بسيار واقعگرايانه عمل کرد.اگر همه گروه های فلسطينی نگاهی از سر منطق به مسائل می‌انداختندشايد اينک عرفات در قدس می خفت.

تعصب کور و تلاش برای تفرقه افکنی در ميان گروه های معارض و کمک های مالی و نظامی خارجی بحران خاورميانه را از برون رفت منطقی دور نگاه داشته است.

سياست آن چيزی نيست که با آن بتوان رويای سلطنت و پادشاهی را جامه عمل پوشاند لااقل در دنيای اکنون که اينگونه است...

                                                                                تا بعد

صدای قلب

تاريخ درس‌های آموزنده‌ای دارد. داستان ماندلا و هيتلر از اين گونه است. هيتلر آدم دگمی بود که صدای شليک تپانچه بادی‌اش را خيلی دير شنيد اما ماندلا صدای قلب عاشق‌اش را بهنگام نيوشيد                                                    تا بعد

در گوش تو می خوانم

بسياری از حرف های ما درگوشی است . اين هم يک حرف در گوشی ‌ديگر.... قرار بود اسلام حيات بخش در ملک مشعشع شود و بر همين منوال قرار بود خيلی از مصائب رفع گردد. بمب هسته ای ، فساد گسترده در سطوح بالای مملکتی ، انحصارات رويايی ، تصميمات غير عقلانی ، قتل و ترور و رعب و ارهاب ، به همراه گسترش ذامنه فقر وتبعيض چيزی نيست که با وحی جور دربيايد.                         

                                                                                تابعد

گناه حاکمان

به قطع ميتوان گفت که کسی نيست تا به داد مردم برسد ، مردم در فلاکت زندگی می کنند و کسی نيست به اين همه پاسخ گويد ، به پرسش های فراوان مردم. مردم از پشت پرده می پرسند ، از رانت خواران فرورده در پناه دين و ايمان ، از چيزهايی می پرسند که سالها بود برخی پرسش از آن را زندقه می ناميدند

اينجا حرف ساده ای در ميان است وآن گناه حاکمان است ، حاکمانی که در پس و پشت نقاب تزوير پنهان شده اند....                                     

آمريکا: جرج بوش رييس جمهور آمريکا مانده است و خيليها دلپيچه گرفته اند ، بالاخره ميزان رای مردم است و مردم سرزمين سرخ پوست ها به ماندگاری نو محافظه کاران رضا داده اند.

فلسطين: ياسر عرفات در بستر بيماری آرميده است و انگار علاجی برای مرض صعب العلاج او نيست . او اينک از هر روز ديگری در طول رهبری خود بر فلسطين هوشيار تر است وو فلسطين در انتظار تحولاتی جديدتر.

ايران: در ايران اما دعوای رييس جمهور شدن با تاب و توش زيادی در جريان است. انتخابات ۸۴ انتخابات جالبی خواهد بود. چند نفر آدم از يک جناح خاص دور هم جمع می شوند و آزادترين انتخابات دنيا را سر و سامان می دهند. اين يعنی رفتار دينی . لابد می دانيد که بسياری از نامزدهای آن جناح رفقای درب و دربخانه هستند.

                                                                           

اين عنوان امضای من است

مقاله های من در هفته نامه محلی آوای اردبيل در ستون يک حرف با اين امضا شناخته می شد. سالهای اوليه دوم خرداد با نترسی و بی رعايت مصلحت های تاکيدی ،می نوشتيم و می خواستيم مثلا تحولی در اوضاع ايجاد کنيم گر چه در برخی موارد موثر بود وليکن ساختار متصلب و محدود اجازه اين رفورم را نمی داد.

مشکل مملکت ما در همين امر است که فضای آزاد انديشه ای در آن به وجود نمی آيد و گفتگو در هوای يخ آن پژمرده می شود .

همين چند روز پيش بود که جنتی در نامه ای تهديدی تکليف کرد که قوه قضائيه پا از گليم دو فوتی خود دراز تر نکند ، با اين اوضاع چه اصلاحی و چه آزادی...

همين بهتر که ديگر مقاله نويسی نکنيم و فعاليت سياسی و اجتماعی را کناری بگذاريم و بست بنشينيم پای اينترنت...

اينترنت قبرستان زنده های مرده است ،...

                                                           دلشاد باشيد ،تابعد

نت فالش

      اينجا قرار است چيزهايی درباره روزنامه نگاری و تاتر و سياست نوشته شود

      برای اينکه هر سه اين چيز ها همزاد هم هستند

      برادر های خونی ... با کمی تفاوت ظاهری

      سعی می کنم به روز شوم

آفتاب در سراشيبی

سحر سر نزده ، آفتاب روی طبق پر از برف غروب می کند
و فاخته بی آواز و چهچهه نذر می کند تا برای عشق فاتحه بخواند
بی هيچ معصيتی و بی هيچ معذرتی
امروز خورشيد را به جرم باز خورد آيينه های دردار به صلابه می کشند
گشايش

من محمد هستم ، ايستاده بر بلندای نيستی ،

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:6  توسط محمد   | 

راه های افتخار

راه های افتخار در ايران کدام است؟ آيا رهسپاری به سوی جامعه مدنی و دموکراتيک راهی پر افتخار است؟ اگر پاسخ ما به اين سوال مثبت باشد می توان از ننظر پارادايم های رايج در گفتمان های ليبرالی به اين پرسش پاسخی در خور داد. از سويی اگر جواب ما منفی است بايسته‌ی بحث غور تاريخی و تنقيحی است. من در گزيده هايی چند که به امکان ارتباط رايانه ای بسته است خواهم کوشيد نگرش مفهومی و استدلالی خودم را يادداشت کنم. آنچه که منظور اصلی من است البته اثبات افتخار آميز بودن راه دموکراسی و مذنيت است.         

مصاحبه آيدين فرنگی با رئيس خانه کاريکاتور کشور آذر بايجان  را در روز نامه شرق بخوانيد.

                www.sharghnewspaper.com

                                                                              تا بعد

تاتر ايران در سراشيبی

اهالی تاتر اينروزها با هجمه وسيعی در مخالفت عناصر اقتدار گرا روبرو هستند. آنهم با نام دلسوزی برای دين و دنيای هنرمندان و ملت. اصولا هر وقت که اين قشر می خواهد به چيزی گير بدهد از دريچه مذهب و احساسات دينی و قومی مردم استفاده ميکند. اصلا مگر در جشنواره ايران زمين چه عمل خلاف شرعی صورت گرفته است که حضرات اينچنين بر همه تاتر می توپند و يورش می برند؟ بارها گفته ام که نيروهای اقتدارطلب مخالف سرسخت هنر های آگاهی بخشی چون تاتر و سينمای آزاد و موسيقی و داستان هستند. اينان دنبال هنرهايی می روند که بتواند در يد قدرت اينان باشد و آدمهايش را بتوان به آسانی ملعبه کرد. اينها برای خوشنويسی و طراحی و چيزهايی مثل اين دست و پا ميشکنند. تاتری را ميخواهند که منويات شان را بربتابد و سينمايی که نشانگر ظواهر باشد و موسيقی هم که حرام الی الابد است. هنر مطلوب اين جماعت هنر وابسته و بی تفاوتی است که دريچه ای نمی گشايد و ظرفيتی توليد نميکند. اگر اينها ميتوانستند تفاوت رقص و باله و پرفورمنس و اپرا و... البته تاتر را بدانند الان اينگونه در سرنای گشاد دين سوزی و عافيت سوزی نمی دميدند.                    تا بعد


تمدن ، انديشه ، شکوفه

آرمان اصلاح طلبی و عدالت خواهی ايرانيان کدام نسبت واقعی با دنيای پيرامون دارد؟ دنيای پيرامون تا چه حد باورهای داخلی و درونی اقوام را در زنجيره اصلاح و رفورم بر می تابد؟ آيا هژمونی قدرت در جهان امروز توانائی ارتباط انديشه مدار با جهان توسعه نيافته دارد؟ و آيا اين می تواند چيزی جز جنگ پيشگيرانه و پيشدستی در نبرد با شياطين باشد؟ از ديگر سو نسبت دنيای توسعه نيافته با جهان جديد دارای هژمونی گسترده در کدام حوزه ها شکل می گيرد؟ گسترش احساسات ضد غربی و تحرکات مسلحانه و در حالتی شديدتر تروريسم خشن به همراه استنادات فلسفی ـ تاريخی در زمينه استدلال وجود نوعی پيکار مقدس از اولين روز های ايجاد اديان مختلف و مکاتب متعدد نشانه‌ای از شکاف عميق تمدنی و گسل عقيدتی ميان مردمان دنيا دارد. کدام نسبت می تواند يخ های تمدنی را آب کند و به شکوفائی مدنيت بيانجامد؟        

                                                                                      تا بعد

دانشجوئی در سراشيبی

جنبش دانشجوئی اينک در آستانه يک انتخاب قرار گرفته است. انتخابی برای ادامه راه . راهی پر از فراز و نشيب . جنبش دانشجوئی ساز و کار حرکتی خود را نبايد از ميان احزاب يا سياسيون يا قدرت مداران بر گزيند. اين حرکت نيازمند تلاشی برای گسترش عقلانيت در درون حوزه های معطوف به آرمان آزادی و آرامش است. ترديد نکنيم که دانشجو بودن يعنی جنب و جوش و آرامش توامان.                               تا بعد

 

دانشجوئی در سراشيبی

خاتمی ۱۶ آذر پيش دانشجوها بود. جنبش دانشجوئی اينک شاهد ظهور نسلی از دانشجويان است که همه دستاوردهای نظری و فلسفی آزادی و دموکراسی را به آنی بر باد می دهند و بر هيمنه هر که از در در آيد تير زهر آگين نثار می کنند. دانشجوئی در ايران ديگر از آن خلوص و استقلال و آرمان طلبی به دور افتاده است.شده است پارچه کهنه ای در دست آدم هايی که تنها خواسته شان قدرت و سيادت بر مردم است. دانشجويان حاضر در مراسم ۱۶ آذر بی ادبانه خاتمی را مورد توهين قرار دادند و سرزنشش کردند به جرمی که خودشان پرورانده اندش. آيا جرم خاتمی اين است که همچون ساز ما نرقصيده است و مگر نه اينکه ما در دوم خرداد ۷۶ به برنامه های خاتمی رای داديم تا در چارچوب همين قانون اساسی به اصلاحات بپردازد ؟ حالا چقدر اين امر محقق شده است يا نه اين ربطی به توهين ندارد. همه ما مقصر بوده ايم در اين انسداد . همه ما مجرم هستيم در دادگاه سقراطی. اگر سقراط اينک زنده بود از پروسه عدالت خواهی و آزادی طلبی خاتمی حمايت می کرد. ما نبايد در خيابان ها دنبال آزادی باشيم کار اصلی ما رشد آگاهی و تقويت بنيان های عقلانيت و روشن انديشی است.                       تا بعد


اثر تازه غفارزادگان ، ۷ پهلوان پير است با ۸...

 به تازگی کتاب تازه ای از داوود غفارزادگان منتشر شده است با نام ۷پهلوان پير و ۸ پسر جوان. داستانی زيبا و خواندنی که آدم در ابتدای مواجهه با آن فکر می کند که داستانی برای کودکان دستش گرفته است اما پس از خواندن متن کتاب حال می کند. برای من که اينجوری بود. مخصوصا آنجايش که روايتی تاريخی از ادبيات کلاسيک ايرانی با طنازی در دل داستان پسرک با کله گنده و عينک بسيار بزرگش جاخوش کرده است. اين تکه از داستان خيلی برای من جالب بود.


ابراهيمی توبه کرد!

ديروز نامه آن آقای وب نويس را در فارس ديدم. توبه نامه ای بود که وضوح تاکيد بر نام بردن از دو سه تا اسم در آن پيدا بود. تواب سازان کار خودشان را کرده اند. آدم را از آزادی و آرمان هايش دور می کنند و بلايی بر سر آدم می آورند که از زنده بودن خودش استفراغ می کند. نوشتن اين نامه نشان دهنده چيزی نيست جز ارعاب و انسداد و پايان خط... ... حالا هر کس هر جور می خواهد قضاوت کند.ما نسل از بين رفته قرن چهارده خورشيدی هستيم که مهربانی آفتاب را        نچشيده ايم.             تا بعد

 

ترسانک اتمی

ايران در چرخه سوخت اتمی قدرتمند می شود و اين به عنوان يک نيروی باز دارنده در دنيای سيايت امری لازم است اما بايد لوازم دارايی اين سلاح استراتژيک و نحوه برخورد با دنيای خواهان عدم استفاده عملی از آن را ياد گرفت. بمب اتمی در تئوری استراتژيستی چيز بدی نيست و داشتن آن نشانه نوعی از پيشرفت است گرچه در ايران ما ، اينک، بايد به آزادی و رفاه وعدالت و دانائی بهای بيشتری داد تا در دنيای شبکه ای قدرتی همه جانبه بود نه قلدر اتمی که ترسانک اين وآن بود.                                                                                          تا بعد

آب

فرزندان آدم در آبهای نيلی خليج فارس شنای پروانه می روند و آدم های آنور آب را بدرود می گويند....

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:4  توسط محمد   | 

جشنواره فيلم کن و عباس عبدی

 جشنواره فيلم کن در حال برگزاری‌ست و ما که از علمک‌های دشمن

 بی‌بهره‌ايم از همين سايت‌های استکبار جهانی دنبا اخبارش ميرويم.

 لوموند و کن ،عکسهای کن،کن چيست؟

 کيارستمی،تصوير يک استثنا،نيکی کريمی و کن      


بانوی محترم تئاتر اردبيل در‌گذشته‌است.شيدا سيمزاری،نويسنده،کارگردان و بازيگر زن اردبيلی بود که همواره حضوری مشتاقانه و مستمر در صحنه‌های اردبيل داشت.روحش شاد.
مير حسين موسوی ثابت کرد که عزت و صداقت را به خرده گندم سياست نمی‌فروشد.او نيامد تا همه بدانند او هنرمندی است ثابت‌قدم در راه آرمان آزادی!
عباس عبدی تبرئه شد.اين يعنی بی ارزش بودن نفس انسانی و حرمت بشری.معلوم نيست روزهائی را که او بدون دليل در حبس بوده است را چه کسی جوابگو خواهد بود؟   تا بعد

خدايش نبخشد که باغ ملی را خراب کرد!!!

 هاشمچینش جدیدی رفسنجانی نامزد انتخابات شد و داستان به گونه‌ای ديگر در حال نوشته‌شدن است.ورود هاشمی نمی‌تواند به نفع اصلاح‌طلبان باشد. هرچند هاشمی آدم مقتدری در افواه عمومی شناخته‌شده‌است اما اينها برای ديرزمانی پيش از اين کاربرد دارد و الان ما شاهد پسرفتی اساسی هستيم.گرچه باز بايد اشاره کرد حضور هاشمی تا حدودی ميتواند نفس افراطيون راستی را جا بياورد اما هنوز چيزی مشخص نيست. مهم حضور مردم است که نظرسنجی‌ها نشان از اقبال کم مردم دارد.شايد باز هم احساسات کمک‌کار ايران باشد تا چند صباحی دم از اراده ملی در پيشرفت بزنيم،اما آتيه را چه کنيم؟


توانمندی هسته‌ای برای ما ضروری است.اين را بگويم که من حتی با داشتن بمب اتمی هم موافقم.جائی که همه اطراف ما انواع بمب اسلامی و يهودی و ترکی وجود دارد آيا نبايد ما هم مجهز به اين سلاح باشيم؟حالا گيريم که ما به دنبال بمب اتمی نيستيم و ميخواهيم از جوانب صلح‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آميز آن بهره‌مند شويم،در هر حالتی آنچه ضروری است اول اجماع ملی در اين قضيه ميباشد و دوم بهره‌مندی از تقوای اتمی!دنيا و خود ما بايد مطمئن باشيم که حتی اگر به بمب هسته‌ای دست يافتيم آن را تنها در حد يک سلاح استراتژيک به کار خواهيم برد يعنی تنها ترسانکی خواهد بود و بس.بچه‌های نازنين ايرانی در جنگ از اين اسلحه مرگبار جان سالم بدر نبرده‌‌اند و اين انذاری‌ست هميشگی و اخلاقی!
آيا نظاميان ميتوانند در سياست دخالت کنند؟پاسخ به اين سوال سخت است.مثل قضيه دخالت دين و سياست در همديگر ميشود که بعضی‌ها موافق آنند و بعضی‌ ها نه!!!نظامی‌ها اگر همان کار نظامی‌شان را دنبال کنند و دغدغه امنيت و آسايش ملی را داشته‌باشند بهتر است.نظامی که رئيس‌جمهور بشود همه مناسبات ميليتاری و نظامی می‌شود.ناخواسته با فضای پليسی مواجه ميشوی و البته از همين فضای پليسی موجود بدتر ميشود.کاری ندارم که آدم نظامی هم دلش ميخواهد در عرصه‌های مختلف حضور داشته‌باشد اما آخر پدر من تو که دلت هوای ديدارهای رسمی در کاخ سعدآباد را داشت چرا از همان اول تکليف خودت و نظام و مردم را روشن نکردی؟بهر حال ورود نظامی يا عدم ورودشان به ما چه!نه؟
هر شهری در طول تاريخ با يادگارهايی زنده است و بدانها افتخار ميکند.گرامی‌شان ميدارد و خاطراتش را با آن زنده و جاری ميسازد.هر مردمی در هر شهری نمادی برای سرسبزی و شعر و شعور و احساس دارند و پاسداشت آن را از ته دل جويايند.محضر انورتان عارضم که اين آقای احمدی‌نژاد در دوران سلطنت{بخوانيد استانداری}در اردبيل نماد و نشانه سبزی و احساس و ايستادگی مردم اردبيل را از جاکند و از بين برد و منهدم کرد.خدايش نبخشايد!و البته صدائی هم از کسی برنخواست گرچه يادم هست پدرم و دکتر معماری که از معتمدان شهراند معترض جدی اين قضيه بودند و هستند.ميدانيد چه کرد...باغ ملی اردبيل را نابود کرد!باغ ملی جايی بود در مرکز شهر به مساحت تقريبی سه‌هزار متر مربع که درختان پابه‌سن‌گذاشته‌ای داشت،درختانی به کهن‌سالی اجدادمان که ما نسل انقلابی‌ها نديده‌بوديمشان.انبوه درختان و نهال‌های زيبای سرو و صنوبرو نارون و درختان ميوه و بوته‌های پرپشتی که در دامان ساوالان، سبزی و شادی را ميهمان مردمان شهر کرده‌بود و پيرمردان اردبيل از اين باغ خاطرات داشتند،داستان‌ها در سينه داشتند و دلشان گرم بود به اينکه در پيرسالی و دوران بازنشستگی جائی هست برای آسودن دل از دغدغه‌های زندگی شهری و تجديد خاطرات جوانی.و چه جوانی‌ها داشته‌اند اين مردان و زنان که اينک تنها سايه‌ای کم‌پشت را بالای سر دارند و به جای انبوه درختان سرسبز با مشتی سنگ‌فرش نازيبا و خشن مواجه‌اند.نه کودکی به شادی و جست و خيز در آن پيداست نه جوانی سرمست از جوانی که بيارمد در هوای پاک باغ ملی!!! ميدانيد آنجا را که خراب کرد جايش چه ساخت؟استانداری!بعله،مرکز فرماندهی استاندار جديد استان جديدالولاده را احداث فرمودند و چند سال بعد کوچ کردند و رفتند و الان هم که تهران را آباد ميفرمايند!بغل تئاتر شهر مسجد ميسازد و خيابان تاريخی تجريش را منهدم ميکند و اين دکترای ترافيک انگار که بدجوری در ذهن سياسی‌اش ترافيک است!خدايش نبخشد که باغ ملی را خراب کرد!!!تا بعد

 

باغ معلق مديريت

داستان:آقای مديرکل بايد در جلسه وزارتی شرکت کند.او زودتر از همه در جلسه حاضر می‌شود و وزير مربوطه از اين سرعت و وجدان کاری تشکر می‌کند. آقای مديرکل از وزير محترم‌اش می‌خواهد که مراتب را به صورت کتبی به او ابلاغ نمايند تا ويترين سپاس‌نامه‌هايش کاملتر شود.وزير هم که متعجب شده و نمی‌خواهد دل نازک مديرش را بشکند سپاس‌نامه‌ای را ممهور به مهر وزارتی تقديم  ميکند. آقای مديرکل   هم اين سپاس‌نامه را در همه مطبوعات محلی و غيره می‌چاپاند تا کور شود هر آنکه چشم ديدن اين همه تحويل گرفتن‌ها را ندارد!اعتبارات در اختيار هم که ماشالا جای خالی هر حسابی را پر می‌کند!

راستان:وضعيت اداره ارشاد و مدير آن هم شباهت عجيبی به اين داستان دارد.آقای مديرکل از استاندار سپاس‌نامه‌ای دريافت ميکند در ستايش از کسب رتبه برتر پژوهشی در ميان ادارات دولتی استان {با قيد ادارات دارای واحد پژوهشی} و از روز بعد کار مطبوعات محلی و غيرو و به کجا ؟چاپخانه‌ها و خوشنويس‌ها در می‌آيد در ارسال و چاپ پيام‌های تبريک و تشکر از موفقيت بزرگ آقای مديرکل و نصب پارچه‌نوشته‌های متعدد در سطح شهر و چه چه! همه اين آگهی‌ها هم منقوش است به عکس پرسنلی و رنگی و تمام قد و نيمه قد و خندان و جدی آقای مديرکل و ابراز ارادت اهالی ادب و هنر و کارکنان و کارمندان دولت کريمه و چه چه.و البته کرباسی هم از برای مطبوعات محلی فراهم می‌آيد که با اين چاپ و چوپ سری در ارشاد داشته باشند و دستی در استانداری.و من مانده‌ام از اين همه که کسی نيست از آنها بپرسد!!!

اين هم راستان:کتاب چهره‌های ماندگار هم که چند سال پيش چاپ شد همکتاب در دستان من!ين وضع را دارد.کتابی نفيس و مطلوب و تامل‌برانگيز! اين کتاب حاوی اطلاعات شناسنامه‌ای پژوهشگران استان است با اين مشخصات:اغلاط چاپی و نگارشی فراوان <ناشر اداره ارشاد و متولی ادبيات و هنر>ـ‌اطلاعات ناقص و ماست‌مالی شده با رويکردی حذفی که فراگير نيست‌ـ‌‌عکس آقای مديرکل در همان طليعه کتاب،تمام قد و سلطنتی‌ـ‌اظهار شعف و ابراز ارادت يک نفر،که اگر نبود آقای مديرکل،پژوهش استان ول معطل بود و چه چه...حودمانيم اين ليست‌ها نه به درد من می‌خورد و نه شما البته.غرض تفرجی است در باغ معلق مديريت استان و استان‌ها،که همه جای ايران سرای من است.باش تا صبح دولتت بدمد.اگر ليست اقتصادی و مالی مرقوم شد چه می‌گوئيد؟ تا بعد

 

شهر خاکستری است،سرتان سلامت!

اينجا اردبيل است،شهر خاکستری.به جرات بايد گفت که اين شهر در برهوت نادانی و ناکارآمدی مديرانش گرفتار آمده‌است و کسی نيست که از اين همه مصيبت سراغی بگيرد.اينجا اردبيل است،شهر فراموشی‌های پی‌در‌پی و شهر عصيان خاموش مردمانی گرفتار در چنبره احساسات مذهبی و سنتی و مدرن و پسامدرن.اينجا همه چيز بلبشوست.از شهر و ساختمان و خيابان و کوچه پس کوچه‌هايش گرفته تا مدير و دبير و دواير دولتی و منابر و محاکم! فکر کردم گاه‌گاهی که خاطرم آزرده می‌شود،از شهر و مديران و مردمانش بنويسم و از حيف و ميل‌هايی که اينجا می‌شود و مصائبی که بر اين مردم خموش و گرفته و گرفتار می‌رود.و البته هيچ صدائی از هيچ کسی بر‌نمی‌آيد در اين شهر خاکستری!

    
 دوران سازندگی  پراندن مديران لايق ناتوانی در جذب سرمايه‌های مولد
 دوران اصلاحات تشويش مديريتی  ناکارآمدی اقتصادی 
 شوراها تصميمات غير اصولی فرسودگی سياسی

اين چيزها البته ليستی ناقص از بد کاری‌ها و نالايقی‌های جماعتی به زور حزب و پول و تمايلات باندی مدير و مسئول شده در اردبيل است. البته روی حرف من با همه مديران نيست.مديرانی بوده‌اند و هستند که شريف و نجيب کار ميکنند و کار کرده‌اند اما خيلی‌ها نه چنين‌اند.و افسوس و صد افسوس که فرصت‌ها از دست ميرود و ما هنوز اندر خم يک کوچه‌ايم!!!

مثالی بياورم از ناکارآمدی و فساد اداری ناشی از عدم توجه به شايسته سالاری.مديريت ارشاد که چهارسالی ميشود بر اين اداره می‌فرمايند و دست بردار ارشاد هم که نيستند.من با دلايل متقن ومستند همان اوايل کار با يکی از دوستان هنرمندم پيش وزير و وکيل رفتم.مسجد‌جامعی عنوان کرد مديری که به سفارش استاندار و نمايندگان شهرتان منصوب شده را نميشود به همين زودی برداشت و عوض کرد.پشتيبانی مديران ارشد شهر از او چنان شد که هنوز هم پس از چهار سال آقايان در ارشاد متفرج‌اند.اگر عمری داشتم مسائل را ليست ميکنم تا ببينيم که حضرات چه کرده‌اند!!!حتی دکتر پيرموذن هم علی‌الظاهر از مدير ارشاد ناراضی بود اما علی‌الاصول موافق بودنش در مجموعه بود،،،چه يک آدم غيرمزاحم به امورات شهری و دست به سينه برخی‌ها در دارالارشاد بهتر است تا آدمی که کنسرت برگزار کند و از تئاتر خوب حمايت کند و فيلمهای جوانان را حمايت کند و شعرای مستقل و مردمی را دورش جمع کند و ادبيات را در شهری بی‌ادبيات اشاعه دهد و کتاب خوب چاپ کند و امکانات چاپ نشر داير کند و گالری درست بکند و سالن تئاتر تجهيز بکند و هنرمندان را حمايت کند و چه چه ....من همان اوايل جلوس آقای مدير بر مسند ارشاد در مقاله ای که در آوای اردبيل چاپ شد توصيه‌هايی کردم و گفتم که اگر چنين باشی در پايان دوران مديريت‌ نامی نيک و کاری بسامان از خودت به يادگار مينهی و دلشاد ميشوند اصحاب هنر و ادب اردبيل،اما افسوس که هر چه شد عکس آنچه شد که ميبايست...سرتان سلامت آقايان.تا بعد

 

مشکل از گيرنده نيست!شير حطرناک است!

احمقانه نيست که تلويزيون ايران فيلم‌های خارجی را پخش کند و چون آنها موازين را رعايت نمی‌کنند از سر و ته فيلم بزند و لکه‌گيری بکند و حذف بکند و سياهی بندازد روی بی‌شرمی‌ها و تصوير گنده بکند از بهر گم‌شدن تصاوير ضاله و ريبه‌دار و شبهه‌انگيز در جوانان عزيز و مومن ايران زمين.خدا خيرشان بدهد،کار خير به اين ميگويند ديگر.!!!اگر حساب حماقت بينندگان سيماست که ما دادمان رفته است هوا،نه،اگر حساب بلاهت و سفاهت خود آنانی است که سانسورچی فيلم هستند آن را پناه می‌بريم به خدا.من نظرم اين هست که يا فيلم‌های خارجی را نمايش ندهند و ما بدانيم که برای ديدن فيلم‌های مطرح دنيا بايد زيرزمينی کار بکنيم يا اينکه توهين به فيلمساز و سينما و هنر و مردانگی را بگذارند کنار و از مردم پوزش بخواهند.که البته بعيد است...آخر اين که نمی‌شود در حين ديدن فيلم يک دفعه انگار ابرهای سياه آمده باشند آسمان،همه صفحه تلويزيون را تار ميکنند و سياهی را با مورد خاص هم‌پوشانی يا لاپوشانی می‌کنند.يا تصوير را گنده می‌کنند و از تصوير سوم استفاده می‌کنند تا مسئله ديده نشود!ميبينی که نصف فيلم شارپ و شفاف است نصف ديگرش برفکی و تيره و تار.آدم نداند فکر می‌کند مشکل از گيرنده است. آخر اين که نشد کار.اون‌روز دارند ديگران آمه‌نه‌بار رو نشون ميدن و صحنه اتاق خواب نيکول و شوهرش که از جنگ این کیدمنه بعد از نمایش دیگران از سیمای جمهوری اسلامیبرگشته و مجروح هم هست رو با يه کادر سياهی تيکه پاره کردن.چيزی هم نداشت اونجا.اصلش هست بريد ببينيد چه خلاف شرعی اونجا هست که آقايون با قصاوت قلب فيلم خوبی مثل ديگران رو تيکه تيکه کردن.يا فيلم‌های ديگه‌ای که هميشه نشون ميدن با جرح و تعديل‌های ناروا.يا نشون بديد کامل يا نشون نديد بی يال و دم و اشکم!حالا اين که خوبه،ساخته‌های وطنی و داخلی خودشون رو هم سانسور می‌کنن و جالبش اينه که تصوير کمرنگ می‌کنن.آره،سريالی رو که آرايش خانوماش غليظه!رو کمرنگ و سياه سفيد می‌کنن تا خدای‌نکرده مردم به فساد نيافتن.آه از دست اين همه مصيبت.شاد باشيد.تا بعد


احمدی نژاد،اکبر گنجی،جشنواره و اصلاحات
 
چند وقتی بود که فرصت نمی کردم چيزی در اين مجاز خانه بنويسم.کسالت و بطالت روحی و جسمی عجيب آدمی را در قبض و بسط خودش اسير می کند و آدم فکر می کند که يا دارد پيامبر ميشود يا اينکه ديوانه!

يکم:اکبر گنجی که يادتان هست.من ازش خوشم مياد و نمی توانم در مقابل اين مسئله خويشتن‌دار باشم.لزومی ندارد آدم خود سانسور باشد.گنجی الان در وضعيت مناسبی قرار نداره.افتاده يا انداخته‌اندش گوشه زندان و بدترين ظلم را در حقش روا ميدارند.آدم‌هايی مثل اکبر گنجی آدم‌های سياسی صرف نيستند که بيست‌ـ‌سی سال هم زندان باشند تحمل شدايد بکنند.اين آدم ژورناليست و هنرمنده.يعنی که چه به خاطر اشاعه فکر محبوس بشی و از حقوق انسانی‌ت محروم.اصلا مگه گنجی آدم‌کشه يا قاچاقچيه که جامعه از حضورش لطمه ببينه و فاسد بشه؟گنجی داشت نور می‌تاباند و بعضی از مسائل رو با جسارت عنوان می‌کرد که افتاد حبس و الان به نظر مياد که ما آدم‌های اصلاح‌طلب فراموشش کرديم.نه اون که عبدی،اشکوری،طيرزدی،سحابی،صابر،عليجانی،باقی،افشاری و خيلی‌های ديگه.اين از انسانيت بدوره که کنج خلوتمون رو آرايش بديم در پناه حکومت و مديحه‌گوی اين‌ور و آن‌ور بشيم و خبری از اين فداکارها نداشته باشيم!هنوز که اصلاحات هست و هنوز که همه چيز مصادره نشده!شده؟!!


دويم:احمدی‌نژاد در پاسخ اعتراض رئيس جمهور خزعبلات تحويل داده و بی‌احترامی کرده.عجيبه که کوتوله‌های سياسی اين روز‌ها زبان در آورده‌اند و هر چی دهنشون مياد بار رئيس‌جمهور ميکنن و بعد هم ميگن که اگه رئيس‌جمهور شجاع و قاطع باشه کسی بهش توهين نميکنه.نجابت خاتمی و شرم او از پاسخ دادن به مهملات آقايان را ببين که بعضی‌ها را چنان جسور کرده که به اين آدم محترم در دنيا چنين هتاکانه می‌شورند...احمدی‌نژاد يادش رفته که فقط به مدد قرابت با ناطق‌نوری چند سالی استاندار اردبيل بوده و چند وقتی هست که به کمک آبادگران بی‌رای شهردار تهرون شده و عملکردش رو هم که فقط سيما گنده ميکنه و ما که تهرانيم گاها يا دوستامون دل تهرون جون ميکنن ميدونيم که بهای سالهای حکومتش در پايتخت رو سالها بعد بايد مردم بپردازند!!


آخری:جشنواره وبلاگ نويسان دانشجو در حال برگزاری و اين بلاگ هم جزو صد وب مرحله اول انتخاب شده.من نتونستم همدان برم و ميهمان دوستان دانشجوی آنجا باشم.براشون آرزوی توفيق و کامروايی می‌کنم.شاد باشيد.تا بعد

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:3  توسط محمد   | 

خدا يار رئيس جمهور هميشگی‌ام،خاتمی

امروز انتخابات برگزار ميشود و همه رای ميدهند يعنی آنهايی که ميخواهند رای بدهند.تا حال که معلوم نيست چه تعداد از مردم رای ميدهند و آيا مشارکت همان ۴۰ـ۵۰ درصدی خواهد بود که نظرسنجی‌ها گفته‌اند يا بيشتر از اين خواهد بود.يک چيز غريبی در اين چند روز ذهنم را مشغول کرده و آن هم نحوه برخورد حاميخاتمی مهربان دوستت دارمان رای دادن با تحريميان است.شايد تا بحال اين همه،رای ندادن برای دسته جات سياسی ايران مهم نبوده است.همه از هر طيفی که بخواهی مشتاق رای دادن هستند.اينوری ها رای دادن را موجب ادامه اصلاحات ميدانند و آنوری‌ها مدعی هستند که دولت نوين اسلامی و شرايط جديدی را رقم خواهند زد.اينوری‌ها ۲۷ خرداد را با ۲۸ مرداد و سقوط مصدق و دوران ديکتاتوری مقايسه ميکنند و آنوری ها ميخواهند که شر اصلاخ طلبان آمريکائی را از ارکان حکومت شيعه بزدايند.ما مانده ايم و اين همه اينوری و آنوری.همه‌شان از آدم ميخواهند که رای بده.مشارکت کن و اصلاحات يا هر چيز ديگر را تقويت کن.همين دوستان عزيز اصلاحی اگر کانديدايشان رد ميشد و در انتخابات نبود حتی به نفع کروبی و مهرعليزاده وارد صحنه نميشدند و برای تحريم بنيان نظری کوک ميکردند.راستش دلم گرفته است از اين همه دروغ.آن يکی ميگويد رفاه و نعمت و اقتصاد و تجارت را رونق ميبخشم و اين يکی ميگويد نميگذارم به زور بهشتت ببرند.يا نميگذارم حقوق بشر نقض شود و نظارت استصوابی دمار آزادی را در‌آورد...هی خدا جان،خسته شدم.نميخواهم اين چنين ملعبه بازی ادامه يابد. من هنوز هم از خاتمی حمايت ميکنم و به او رای ميدهم در اعماق وجودم و ...فردا رئيس‌جمهور معرفی ميشود و من تا رای راه‌يافتگان مجلس به کابينه جديد از اين چيزها نخواهم نوشت.خدا يار رئيس جمهور هميشگی‌ام،خاتمی ....تا بعد

 
خاتمی هنوز هم هست...

 تا سه ماه آينده من احتمالا از سياست داخلی حرفی نزنم و خودم را بزنم به کوچه علی چپ.مقصر هم من نيستم.فضا طالب است.اما بايد تا ۲۷ خرداد از مهمترين مساله مربوط به سياست حرفی زد و چيزی نوشت.اين مساله مهم هم خاتمی است که اين‌روزها محجوبانه بی سر و صداترين روزهای رياست جمهوری‌اش را ميگذراند.همه در ايام کنونی پشت سرش حرف ميزنند و متهم‌اش ميکنند.به چه نميدانم اما ميدانم که اين آدم با همه فرق دارد.کسی که لحظه‌ای و آنی در ضديت ديگران تلاشی نميکند و در مقابل همه جور اعتراضی لبخند مليحی را روانه رسانه‌ها و اذهان عمومی ميکند تا همه بدانند که او اخلاقی‌ترين رئيس‌جمهور ايران و دنيا است که باکی از انتقاد ندارد و به خيلی از گفته‌هايش عمل کرده است و دل به پريشانی هوای نفس آدمها نبسته است که سوگند هميشگی‌اش پاسداشت آزادی و کرامت انسانی بوده است. دوست دارم عليرغم ميل باطنی‌ام خاتمی پس از پايان راهش در ايران نماند و در گوشه‌ای ديگر از اين دنيای بزرگ با فراغ بال و همکارانی امين و صادق و احترامی انسانی‌تر و نه منتسب به مقام،در سازمانی بين‌المللی کوشش خود را برای آرامش انسان ادامه دهد و ما هم دعاگويش باشيم و کمک کارش .خاتمی هنوز هم  هست و بر ميثاق آغازين‌اش پايدار است و انسان بودن‌اش را ثابت کرده است. خاتمی بوی ياس افسانه‌ای ايرانی ها را ميدهد،بوی باران می دهد،بوی شب.اينها چيزهای احساسی ای نيستند. من سه‌بار تا بحال در سه جا با همين تيتر در موردش نوشته‌ام و الان هم پايان اين عنوان جاودانه است.پايان اخلاص...  تا بعد 

مهربانی ما را در خود بپیچد...

اين مهم نيست که من رای ميدهم يا نه،رای دادن يا رای ندادن حق طبيعی و ناشی از وضع طبيعی است.جان لاک اين حق را برای هر انسانی لازم‌الاطباع ميداندو بر آن پای ميفشارد.مثل روسو که وضع طبيعی را چنان تعريف ميکند که نافی حق طبيعی انسان در پيکره قرارداد اجتماعی نشود. بهر حال من اين حق را برای همه متصورم که اگر به آن نتيجه ذهنی نرسند که رای بدهند ميتوانند از اعمال اين حق خودداری نمايند.اما مساله اصلی اين است که رای دادن در اين انتخابات کدام تحول اساسی را ميتواند موجب شود؟کدام جريان دموکراتيک راه ميگشايد تا کرامت انسانی حفظ و حقوق بشر رعايت شود؟آيا ميتوان اميدوار بود که ما روند اصلاح درونی را با سويه‌ی مثبت به جلو ببريم؟من فکر ميکنم که تلاش ما بايد بر اين استوار باشد تا از اشغال نظامی ايران توسط بيگانگان جلوگيری کنيم.ما توان غنی‌سازی دموکراسی را بايد رشد داده و از پيمودن راه بی‌سرانجام عداوت با دنيا خودداری کنيم.دنيا محلی از اعراب برای ما قائل نميشود اگر نخواهيم با دنيا باشيم.ما جزيره جدای از دنيا نيستيم.اگر قرار است در اين کشور تکنولوژی و صنعت پا بگيرد و اگر ميخواهيم گردشگری رونق بگيرد و اشتغال فراهم شود و سیاست در مقابل مردم جبهه‌گيری نکند و ديانت ساز مخالفت با زندگی را سر ندهد و رانت‌خواری مضمحل شود و سيستم سالم اداری شکل بگيرد و مهربانی ما را در خود بپیچد...بايد لوازم و الزامات زندگی جهانی را پذيرا شويم.اما اين را هم بگويم کسی که نخواهد رای بدهد را نميتوان مجبور به رای دادن کرد و هم اينکه او را نميتوان با پول و پست و پستی خريد و برده‌اش کرد.سلامت باشيد آقايان.تا بع


همين

 پای چپ را می کوبد زمين و دست دراز ميکند بالای سرش به نشانه سلام.بازار گرمی کردن را در همين ميداند و سفيداب دختری را که از کنارش ميگذرد ليس ميزند مثل سگ.تمام حواسش به جماعتی است که موج می خورند در لابلای گروهی زن در کنار پياده‌رو.اينها را ميگذارد کنار و به فکر فرو ميرود.املای قزاق از يادش رفته است و روی تابلوی کنار ميدان مينويسد:غذاغ...مرد با پای لنگش ميدود وسط ميدان و ميخورد زمين.تا بجنبد آدمها دوره‌اش کرده‌اند و لنگه کفش می‌کوبند توی سرش.هوا گر ميگيرد و آفتاب سر ميکشد طرف ميدان شهر.شهر نيست.همه جا روستاست با گوسفندی در حال چرا و گاوی ماغ سر داده در سراشيبی دره انگور.تمام.تا بعد

سلام عاليجناب گنجی

گنجی آزاد شد و شايد برای هميشه بيرون از زندان و جدا از فراموشی با ما بماند.ميگويند که اين مرخصی و استراحت کوتاه مدت است و نه آزادی اما برای گنجی که سالها با مصائب در زندان سر کرده است اين يعنی رهايی و بال گشودن در ميان ياران اندکش که مانده‌اند بر سر ميثافسلام عالیجناب گنجی آزادی‌خواهی‌شان.بسياری از همانها که او را شير ميکردند و در بوق و کرنا ميکردند که آهای اکبر بنويس و بيشتر بنويس و در تاريکخانه‌ها نور بتابان ، اکنون سازی ديگر کوک کرده‌اند و رقصی نو را ميداندار شده‌اند اما گنجی هنوز هم هست! اين جمله تکراری را هم به گور ذهنم می‌افکنم که هميشه در قبال مردمان و سخنان زود ميگوييم که:گرچه من به همه مواضع او موافق نبودم يا گرچه ايشان در اين مورد اشتباه کرده‌اند و غيره.معلوم است که همه ما در زندگی اشتباه ميکنيم پس تا بعد.

 

انگار کسی ۲۷ خرداد در ايران نيست!

ما چه می‌خواستيم،جز کمی محبت و مهربانی و رعايت کرامت آدمی.حتی از حقوق بشر هم چيز زيادی نمی‌خواستيم جز کمی آزادی در نوشتن و سخن گفتن.الان که همه رد‌صلاحيت شده‌اند ـ اما همه چيز می‌خواهيم و پيگير قضيه خواهيم بود. صد سال است که پدران و مادران ما و چه گفتیم آیاخدا نگهدار ماروشنفکران و مجاهدان ما به دنبال اشاعه مفهوم قانون و تشکيل دولتی مردمی و مطابق با خواست ملت هستند. اين وضعيت قابل قبول نيست. ديگر نبايد من‌و‌من کرد و سفسطه‌بافی کرد.ما جامه درده‌ايم.اين لختی را بايد پوشاند.شرم ما از خودمان که لخت شذه‌ايم آزارمان می‌دهد اما تا دولت صبح راهی نيست.شاد باشيم و آرام.انگار کسی ۲۷ خرداد در ايران نيست.

نوشته ابطحی درباره اين جور مسائل  و  مطالب شرق در اين موارد      

                              و اين هم نوشته کوجولوی من سلام در مورد جشن الفبا                  تا بعد

رای بی رای

  معين رد صلاحيت شد و من بر همان گفته قبلی‌ام هستم: رای بی رای

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 12:0  توسط محمد   | 

دانش کهکشانی ما کجاست؟

کلمه‌ای که در هنگام صحبت با ديگران از دهان ما خارج ميشود در ذهن انبار ميشود.ذهن چيزی است مثل يک کهکشان،گسترده،ابدی و مداوم زاينده.اين کهکشان را بايد يافت.تو در تويش را جست و اقمار و شموس زيبايش را کشف کرد.غبارهای آن را زدود و دانشمند شد. همه دانشمند هستند.هر‌کس که کلمه‌ای بلد است و آن را به ديگری ياد ميدهد دانشمند است.نسبت جزئی دانشمندی و بيسوادی را بايد مملو از دانش کرد.دانش فيزيک و شيمی و انتگرال نيست.ادبيات و هنر و نجوم و علوم خفيه نيست.دانش،دانش است.حرفی که ميزنيم منشا دانشی دارد.حسی که به ما دست ميدهد معلول دانش ما از محبت يا نفرت است.مهربانی يا ناروايی ما نسبت به ديگران جزئی از دانش ماست.روامداری يا توهين از سوی ما به ديگران منسوب به دانش ماست...

چند روز ديگر پی‌در‌پی، نوشته‌ای را شروع ميکنم با اين عنوان:

                لزوم تغيير نگرش قصابخانه‌ای به فرهنگ و فرهنگسرا‌ها در اردبيل 

....چند روز پيش نصيبمان شد در صحن علنی شورای شهر اردبيل به واسطه‌ی طرح نامه‌ای از حوزه‌هنری حاضر شوم و...                    تا بعد

 
 

تروريسم محکوم است،هميشه!

بلر گفت كه تروريست‌ها بايد بدانند كه اراده‌ي كشورهاي آزاد براي دفاع از ارزش‌هاي خود نيرومندتر از عزم تروريست‌ها براي قتل مردم بي‌گناه براي تحميل نظراتشان بر جهانيان است.
بلر گفت: اين حملات، درست در روزي كه ما تلاش مي‌كنيم تا براي فقر در آفريقا راه حلي بيابيم و مشكلات آب‌وهوايي و محيط زيست را حل كنيم، اقداماتي كاملا وحشيانه هستند
.
در پي وقوع انفجارهاي لندن كه تعداد آنها تا 9 انفجار نيز گزارش شده، آمار ضد و نقيضي از تعداد تلفات منتشر شده است. آمار رسمي تاكنون 50 كشته و 700 زخمي است و اين در حالي است كه برخي منابع غير رسمي تعداد كشته‌ها و مجروحان را تا 1000 تن نيز ذكر كرده‌اند.بوش گفت كه عقايد تروريست‌ها بر نفرت مبتني است اما آنان سرانجام شكست خواهند خورد.
خبرگزاري آسوشيتدپرس گزارش كرد، يك گروه كه خود را ”سازمان مخفي القاعده در اروپا“ خوانده است، مسووليت حملات لندن را بر عهده گرفته است و عنوان داشته اين حملات به دليل مشاركت انگليس در حمله به عراق و افغانستان است. القاعده در اروپا همان گروهي است كه مسووليت حملات در متروي مادريد را نيز در مارس 2004 برعهده گرفت كه به كشته شدن 191 تن انجاميد
در پي وقوع انفجارهاي لندن، كل اروپا به حالت آماده‌باش درآمد ...ژاك شيراك، رييس جمهور فرانسه نيز با محكوم كردن اين حملات، اظهار داشت: تحقير و تمسخر زندگي انسانها مساله‌اي است كه بايد با آن با عزمي راسختر مبارزه كنيم.
مراجع ديني نجف تصريح كردند: ما نيز اين اقدامات جنايتكارانه را كه از سوي تروريست‌هاي تندرو و با نام اسلام صورت گرفته به شدت محكوم مي‌كنيم.
سران كميته‌ي بين‌المللي المپيك IOC نيز كه ميزباني المپيك 2012 را به لندن واگذار كرده‌اند، در نشست جمعه (امروز) در سنگاپور به ياد قربانيان حمله‌هاي تروريستي لندن يك دقيقه سكوت كردند.
سخنگوي وزارت امور خارجه‌ي كشورمان نيز انفجارهاي تروريستي در لندن را كه منجر به كشته و زخمي شدن تعداد زيادي از شهروندان انگليسي شد، شديدا محكوم كرد.   تا بعد

 
 
 

ماورای ما

واژه ها در ذهن جا دارند.ما با واژه‌های بسياری آشنا هستيم و گاه چيزی ميگوييم که پيش از آن هيچ آشنايی ضمنی با آن نداريم.گاهی به اين فکر کنيم که ذهن ما چقدر گسترده است که اين همه واژه در آن جای ميگيرد و اصلا اين ذهن در کجا قرار دارد!آيا ذهن در درون مغز و بافت‌های عصبی آن قرار گرفته يا چيزی ماورا است و بيرون از جسم است.در اين صورت ارتباط لحظه‌ای و هميشگی و در دسترس ما با ذهن و واژه‌های آن چگونه صورت ميگيرد؟ماوارا کجاستاگر بيرون از جسم است نسبت فيزيکی‌اش چگونه است و اگر نه،اين همه واژه و تصوير و خيال در کدام ريز تراشه‌ای پرونده شده‌است؟ذهن ما پيش از گفتن و اراده برای ارائه مطلب آماده عرضه است و همواره در حال کنش و واکنش است.آيا يک سيستم عصبی در اين فرايند دخالت دارد؟و يک پيچيدگی شيميايی دخيل ماجراست/شبيه مساله خواب و روياست که اين تصاوير دکوپاژ شده‌ای که در خواب ميبينيم و گاه در عالم واقع هم با آن روبرو ميشويم از چه جنسی هست.نسبتش با فيزيک ما در چيست و آيا تنها چيزی ماواریی است يا نه؟ميشود فکر کرد که اينها بی‌دنباله است يعنی چه حاجت به دانستن پيچيدگی‌های ذهن.ذهن ميسازد و ما مصرف ميکنيم يا ما ميسازيم و ذهن مطرح ميکند.اما به همين راحتی گذشتن از اين مورد مهم بی انصافی به خود است.ميگويند آدمها کمتر از ۲ تا ۳ درصد از توانايی‌های مغز خود را در زندگی استفاده ميکنند و ميشود همه‌اش را بکار گرفت.وقوع اين مساله يعنی پادشاهی آدم بر زمين.امام صادق ميگويد تا ظهور موعود ۲ حرف از ۲۸ حرف علم کشف خواهد شد و در آخرالزمان همه‌ی ۲۸ حرف علم بر انسان مکشوف ميشود.اين يعنی همان رسيدن به توانمندی‌های مغز و ذهن.اما ذهن کجاست؟جايی بيرون از ما يا جايی در مغز به رنگ زرد ما؟                                                                                                  تا بعد            

 
 
پنجشنبه، 2 تير، 1384

ساخته های ذهن

ساخته های ذهن آدمی تمايلاتی سوای عرفيات را به تصوير ميکشد.ما در مواجهه با پديدارهای ذهنی چنان درگير فرديت و انحصار شخصی ميشويم که شديدترين سانسور هم نميتواند آنها را از بين ببرد.اين در همه شئون بسط دارد و دايره شمول آن گسترده است.شايد يک هنرمند در ذهنيات خودش بتواند عالی‌ترين و ساسی ترين و ضد عرفی و دينی ترين مفاهيم را بپرورد و بدان شاد باشد.اين انديشه نه محکوم شدنی است و نه قابل پيگرد.اما در ملا عام نميتواند به عرضه و ارائه آن بپردازد.البته دنيای کنونی ايرانی چنين تنگناهايی را سبب‌ساز شده است و در محل حادثه،خودحذفی ما را در خود گرفتار کرده است.پيچيدگی‌های ذهنی ما ميتواند بروزی شايسته داشته‌باشد.اين را بايد در تمرين مدام و تلاش مثبت بدست آورد.               تا بعد

+ نوشته شده در  بیست و دوم مهر 1384ساعت 11:56  توسط محمد   | 

اين دولت بايد تغويت شوند...

سرم شلوغ است و چند‌وقتی است که نتوانسته‌ام به وبلاگ سری بزنم.کارمندی و هزار دردسر است ديگر...از دست اين پرشين‌بلاگ هم خسته‌شده‌ام و دارم کوچ ميکنم به بلاگفا.آيدين ميگويد که بهتر است و کاربردی‌تر.آدرسم اين است ولی هنوز کاملا راه‌اندازی نشده.بايد سری به مهدی حکيمی بزنم تا برايم راست و ريس بکند.مهدی با اينترنت آشنايی کاملی دارد و طراح و وبنويس متبحری هست.
از اوضاع مملکت هم زياد خبری ندارم.بهتر!مملکت مال آقايان
باشد خوب است.چند‌وقتی سرشان گرم خوردن و خوابيدن باشند و کاری به کارمان نداشته‌باشند.اين آدمهای جديد که دولت را تحويل گرفته‌اند چندان بلد حکومت‌داری نيستند و خيلی‌ها در مملکت بسيج شده‌اند برای آموزش هيات دولت و محمود تا کم خيت شوند و کمتر لوايح پر از غلط‌غولوط تقديم مجلسشون بکنند.مجلسی‌ها هم که معلوم نيست چرا مته به خشخاش اين جديدی‌ها ميگذارند.همه‌اش گير ميدهند که چه؟ اين دولت بايد
تغويت شوند...

 

اين مطلب جالبی است از مزروعی در امروز  و خواندنی‌های طنز نبوی در روز و نوشته‌ای از جميله کديور که خواندنی است.

زلزله بلای همیشه زمین!!!

ایکارو


زلزله وحشت‌ناک و دلخراش است.

 

 

ايکارو نمايشی از غريب‌بور

 

                                                          تا بعد


 
شنبه، 9 مهر، 1384

روز تولدش مبارک

                                             داوود غفارزادگان/۱۳۳۸/اردبيل
نويسنده و داستان‌نويس ايرانی
                      خالق بيش از ۷۰ اثر داستانی
دختران دلريز از تازه‌ترين آثار اوست و بزودی اثر جديد مقتل نيز از وی منتشر خواهد‌شد
.
                                                    روز تولدش مبارک ...

 

***هوای شهر بارانی و گرفته‌است.جون ميده واسه خوابيدن و غلت‌زدن توی رختخواب.بعد هم يه نوشيدنی گرم و حلوای سياه و يه کاسه آش دوغ و باز هم لالا....اينکه اردبيل رشد نميکنه واسه همينه ديگه!همه خواب‌آلود و منگ و مشنگ، يا خوابن يا خواب‌زده  !!!                             تا بعد


 
چهارشنبه، 6 مهر، 1384

۱۳۵۹-۱۳۶۷


 
دوشنبه، 4 مهر، 1384

حبابهای ذهن

آدم ميتواند موضع مثبت و مقتدرانه‌ای در قبال مسائل بين‌المللی بگيرد.ميتواند با خردورزی در کوران بحرانهای جهانی نتيجه‌ای خوب برای جامعه‌اش رقم بزند.بنيان سياست بر قدرت استوار است و بايسته حضور فعال در دنيای کنونی ارتقای سطوح قدرتمندی است.اين قدرت در داخل کشور بايد ايجاد شود و همه در راستای قدرتمندی کشور تلاس نمايند.لازمه چنين توان‌يابی ملی تفاهم بر سر اين است که آدمهای جامعه که در احزاب و گروههای متفاوتی گرد هم می‌آيند منافع ملی را ارجح بر همه مسائل بدانند و در تقويت مولفه‌های قدرت ملی بکوشند.با خواب و رويا هم نميشود مملکت‌داری کرد.دنيای امروز دنيای شعارهای دلفريب و توخالی نيست.