ديروز بود. ديروز 26 سال قبل. زمان چه زور مي گذرد برادر. 26 سال. انگار در خواب رفته باشي و يك آن چشم گشوده و ديده باشي كه نيست. برادرت نيست. عزيز جانت. رفيق مهربانت. بهترين كست. بهترين بهترين هايت نيست كه تو دوستتر مي داشتي اش از هر كس ديگري. مي بيني نيست پيش تو و اينجا نيست، كنار دوچرخه نوار پيچ شده سبز رنگش كه تو را مي نشاند روي آن و مي گرداندت توي شهر سرد اردبيل با دوستانش كه آنها هم نيستند جز يكي شان كه حالا كمي خل وضع شده از بس موج برداشته. مي گردي دنبال او اما پيدايش نمي كني. زمين و زمان را هم به هم مي زني و در خيالت در خيال 10-12 سال پيش مي انگاري كه حتم اسير شده يا جايي رفته و جايي گير كرده و حالاست كه بيايد و تو را بنشاند ترك دوچرخه خوبش كه حاجي چند روز پيش صدایم کرد و گفت ببين دوچرخه رسوله. شستمش. مي بيني چه خوب مانده. نونوارش كرده بود دوچرخه ات را. خوش به حالت كه حالا هم كه نيستي به فكرت هستند و خيالت را با خيالات دنبال مي كنند. تو جايي ديگري يا همين جا يا در بهشت يا در كجا و يا در بي كجا نمي دانم ولي اين منم مانده در خيال ديدن روي ماهت برادر ماهم كه نيستي و رفتي از پيشم و مي داني چقدر داغ ديد مادر؟ بار آخري كه رفتي يادت هست؟من يادم هست. انگار همين الان است. پيش چشمم واضح و شفاف مي بينم صبح دمي را كه خوابيده بودم و تو با نوازش دست هاي نرم و نازكت بيدارم كردي. حتا رنگ لحاف و زنگ خنده هاي شوخت را به ياد دارم. بيدار شدم. خواب آلود نگاهت كردم. باز خنديدي و گفتي مشتي دارم مي رم ها! گفتم كجا؟ و گفتي: جبهه ديگه! اينرا يادم هست كه به سرعت نور دويده بودم دالان و خودم را چسبانده بودم به در كه نگذارم بروي. يادم هست هنوز كه گفتم نمی گذارم بروي اگه بري برنمي گردي. و تو آمدي نازم كردي و خنديدي و گفتي برمي گردم به خدا. بذار برم. مامان بود يا غلامرضا يادم نيست. يكي شان مرا از جلوي در كنار كشيد تا تو بروي جبهه و... رسول رفت.
رفتنت را خوب به ياد دارم و آمدنت را هم كه من بيشتر از پنج سال نداشتم ولي همه تصاوير و خاطرات با تو بودن ها برايم يادگار مانده است كه فراموشت نكنم و يادم نرود كه با چه دل شيري رفتي جنگ و جنگيدي و شهيد شدي. توي نازدانه حاجي كه وقتي خبر رفتنت را به اش داده بودند سجده كرده بود و وقت به خاك سپردنت فرياد كشيده بود يا حسين چه كشيدي در كربلا... توي نازدانه همه خانواده كه عطر نفست و خوشي خنده هايت و شيطنت هاي كودكانه ات خاطرنواز ما و همه است و يادم نمی رود آن روز محشر سياه پوشان كه روزي همچون ديروز بود و 13 آبان ۱۳۶۲ بود كه شهيد شدي در والفجر 4 در خاك عراق در پنجوين در 14 سالگي نوجوانانه ات و همه را دغدار خودت كردي برادر نازنينم. يادت بخير و نامت جاويد باد رسول من...


در اين دو – سه روزي كه مريض بودم و خانه نشين بيماري مهلك سرماخوردگي! " پاييز پدرسالار " اثر گابريل گارسيا ماركز را خواندم. اثري بي نهايت عالي و قوي. فرصت كردين بخونينش.
رضا سيد حسيني در فرهنگ آثار براي اين كتاب اين متن رو نوشته: پاییز پدرسالار[El otono del patriarca] رمانی از گابریل گارسیا مارکز(1928-) ،نویسنده ژنرال پیری است که «بین 107 و 232 سال» دارد و از جنسیت سرکش او پنجهزار بچه نامشروع به دنیا آمده است. او که جبار شکاک و هذیانگویی است، با ظلم و وحشت بر کشور استوایی کوچکی فرمان میراند و تن تنهایش را در کاخ فرسودهای که پلههایش آلوده به تپاله و فضله حیوانات است به این سو و آن سو میکشد. زیرا یگانه مهمانان ساکن در کاخ، گاوها و مرغ خروسها هستند. این مردی که تصویر او بر پشت و روی سکهها، تمبرهای پست، اتیکت ها، فتقبندها و کتفبندها چاپ شده است، مانند معاصران واقعیاش، مادری زحمتکش دارد. این مادر، زن مرغداری از فلاتهای مرتفع است که مرغان فرتوت و وارفتهاش را با قلممو رنگ میکند و در بازار میفروشد. وقتی که میمیرد، پسرش او را به طور مضحکی تا مقام قدٌیسان بالا میبرد. همسر پدرسالار، لائهتیسیا لاسارنو راهبه سابقی است ترک صومعه گفته و مجسمهاست است از گوشت و چربی آلوده که خوش دارد در سوپر مارکتها دزدی کند و سرانجام به دندان شصت سگ خشمگین، که به همین منظور نگهداری شدهاند، دریده میشود. ضمناً پدرسالار نظیر همانندهای خودش نقاط ضعفی هم دارد: ساعتهای طولانی را صرف فریفتن مانوئلاسانچس ملکه زیبایی فقیران میکند که نتیجهای نمیگیرد زیرا ملکه زیبایی روزی با استفاده از کسوفی که به افتخار او ترتیب داده اند ناپدید میشود. همه سفاکیها، شکنجهها و انحرافهای خاص جباریت را پدرسالار با استفاده از یک رشته ابداعات غریب انجام میدهد از آن قبیل که در گرماگرم شورش که همه حکومت او را تهدید میکند، همه مقامات بالای کشوری و لشکری را به ضیافت شام دعوت میکند. شب به نیمه رسیده است وزیر دفاعش، ژنرال رودریگو د آگیلار که اعمال و جنایتهایش مسبب اصلی شورش بوده اما خود در خفا با سران شورشی همدستی میکرده است، هنوز در ضیافت حضور نیافته است. راوی که ظاهراً یکی از حاضران آن ضیافت است، صحنه را چنین وصف میکند: «شب به نیمه رسیده بود و هنوز از ژنرال رودریگو د آگیلار خبری نبود، کسی خواست که از جا برخیزد و گفت: با اجازهتان. او با نگاهی کشنده که میگفت هیچ کس تکان نخورد، هیچ کس نفس نکشد، هیچ کس بی اجازه من زنده نباشد، آن شخص را در جای خود میخکوب ساخته تا دوازدهمین ضربه ساع نیمه شب، که سرلشگر معروف رودریگو د آگیلار در یک سینی نقرهای نزول اجلال فرمود، دراز به دراز بر روی طبقهای از گل کلم و برگ بود که در ادویه خیسانده شده و در فر سرخ شده بود. اونیفورم مجلل مراسم مهمش رابا پنج بادام طلایی بر شانه بر تن او کرده بودند با نوار شجاعت بیمثال بر آستین تاشده دست بریدهاش و هفت کیلو مدال بر سینه و یک بوته جعفری در دهان. آماده تکهتکه شدن به دست سلاحهای رسمی. در برابر ما مهمانان این ضیافت دوستانه، که همه از وحشت به جای خود خشکمان زده بود، و نفس بریده، در مراسم لذت بخش بریدن و تقسیم شرکت کردند. بعد وقتی که تکهای از وزیر دفاع با چاشنی سبزی و هسته میوه کاج در بشقاب هر کس قرار گرفت، او فرمان داد که شروع کنیم: نوش جان بفرمایید آقایان!» این رمان، که هجو نامه هزلآمیز یک دیکتاتور امریکای جنوبی است، سبک نگارشی متفاوت با همه آثار قبلی گارسیا مارکز دارد. و به نوشته ماکس پل فوشه:« متن بدون جدا کردن پاراگرافها از همدیگر و تقریباً بدون فواصل لازم دنبال میشود. جملهها تقریباً نقطهگذاری ندارند، در عین حال ادامه روایت و دخالت شخصیتها و تراکم استوایی حوادث و ایماژها را در درون خود دارند. خواننده در آن غرق میشود و داستان قویتر و تحسینانگیزتر از آن است که خواننده بتواند خود را از آن رها کند. انسان نوعی طغیان رود آمازون را در نظر مجسم میکند که جانوران و پرندگان درختهای سبز را به یاد می آورد.» رضا سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش.
و خود ماركز هم گفته:" آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر او ، برایش دشوارتر میشود. هنگامی که به قدرت کامل دست یافت ، دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع میشود و این بدترین نوع تنهایی است. شخص دیکتاتور ، شخص بسیار خودکامه ،
گرداگردش را علائق و آدمهایی میگیرند که هدفشان جدا کردن کامل او از واقعیات است. همهچیز دست به دست هم میدهند تا تنهایی او را کامل کنند."
در برخی از خیابان های شهر باکو دکه های خوش ترکیبی مثل همین عکس دیده می شود که مردم برای تهیه بلیط تئاتر و اپرا به آنجا مراجعه می کنند.

محل تئاتر شفق باکو. مرکز پانتومیم کشور آذربایجان که بختیار خانزاده مدیریت آنرا به عهده دارد.

پيكره زيباي نمايشنامه نويس و نويسنده بزرگ آذربايجاني ، حسين جاويد كه در دوران شوروي به سيبري تبعيد شد و در آنجا جان باخت. اين پيكره سنگي بسيار زيبا روبروي آكادمي علوم و معماري باكو قرار دارد.
جمعی از ایرانیان مقیم کالیفرنیا در حال اجراي يك نظرسنجي اينترنتي است تا نوروز را در تقويم سازمان ملل ثبت كنند. دوستداران جشن نوروز و بهار طبيعت مي توانند در اين آدرس http://www.petitiononline.com/Norouz/بيانيه موجود را جهت ارسال به بان کی مون دبیر کل سازمان ملل امضا كنند.
دوستان و ديگران را باخبر كنيد. از سپر بلای ایران هم متشکرم که در این مورد اصلاع رسانی کرد و اصلاحیه داد.
این بخشی از چهاردهمین بیانیه مهندس میر حسین موسوی است. خواندن دقیق و کامل آن را توصیه می کنم. متنی سرشار از منطق و استدلال و مباحثه ای سراسر مدلل. میر حسین در بیانیه های خود نشان داده است که می خواهد ایران برای ایرانی باشد و هیچ بیگانه و مخالف مردمی در آن رخنه نکرده یا چنگ درنیاندازد. این بیانیه به خوبی مشخص کننده نقطه امید نهضتی فراگیرُ مردمی و مسلط به قوه ایمان و احساس است که در بطن خود به زندگی بهای صد چندان می دهد و برای ایرانیان زندگی توام با آرامش و آسودگی طلب می کند. میر حسین با نگارش چنین بیانیه هایی نشان می دهد که هر کدام از ما می توانیم حامل پیام مهر و عطوفت باشیم و بگوییم ای برادر تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از این دیدار خونبار...
خواندن کامل بیانیه یادتان نرود و اگر نظرتان را در مورد متن و محتوای آن بگویید خوشحال می شوم.
حالا می بینی در کتابخانه ملی آذربایجان تصویر و هیکل علما و ادبا و سلاطین و شعرایی را برافراشته اند و و یا به تماشا گذاشته اند که ۸۰ درصدش ایرانی است و افتخار ایران عزیز اما باکویی ها دارند برایش هیکل و مجسمه پر هیبت می سازند و برایش کنگره و نکوداشت برپا می کنند و افتخار می کنند چه افتخار کردنی! و ما آنچه را که داریم در حال از دست دادنیم و نمی دانیم چه بلایی دارد سرمان می آید و سیاست دل مشغولی اول و آخر همه ما شده است و صبحانه مان را با خبر سیاسی نوش جان می کنیم و شام را با اخبار ماهواره صرف می کنیم و تنقلات مان بوی سیاست هویج و چماق می دهد و خواب هم که می بینیم می بینیم یکی برافتاده و یکی برخاسته و دیگری در بند است و بر دیگری بندی نیست و دارد طاق باز راه می رود روی اعصاب مان و زیپ شلوارش را می کشد و چه و چه...
حالا می فهمم چرا الهام علی اف تاکید دارد که باکو پاریس شرق است و قبرستان مفاخر مثل گورستان پرلاشز باید مهم باشد!

.jpg)
قوچاني پس از ۱۳۱ روز بازداشت آزاد شده. او را نصف شب جلوي يك آژانس رها كرده اند. دست شون درد نكنه به خدا. مي دونن كه پياده روي تو تهران اون هم نصف شبي چه خطراتي به دنبال مي تونه داشته باشه. البته بايد از ممد پرسيد كه آيا آژانسيه باز بوده يا نه؟!! خدايا شكرت.آزادي همه عزيزان دربند را از خدا مي خواهم. كاش مروت و انصاف پيشه همگان بود و دوستي و مدارا رفيق قلبي ما.
براي سلامتي آيت الله العظمي بيات زنجاني هم دعا كنيد. پسرش در اين وبلاگ در اين مورد نوشته...
روز اول رفتيم تماشاي يك پانتوميم در تاتر شفق باكو. تئاتر شفق به مديريت بختيار خانزاده اداره مي شود. بختيار خانزاده استاد پانتوميم آذربايجان و دانش آموخته سن پترزبورگ است. در باكو دو كارگردان مشهور و پركار تئاتر شناخته شده هستند كه يكي همين بختيار خانزاده است و ديگري پروفسور جنت سليم آواست. بختيار خانزاده در گونه هاي مختلف پانتوميم نمايش كار مي كند. در صحبتي كه با او داشتم او پانتوميم را به باغي تشبيه كرد كه گل ها و درخت هاي متنوعي در آن وجود دارد و هر كس بنا به ميل و كشش دروني اش به سوي يك از اين رياحين سوق پيدا مي كند. بختيار خانزاده گروه جواني را اداره مي كند و در سال چندين بار براي اجراي پانتوميم به فستيوال هاي جهاني مي رود. اين تئاتر هر دوازده روز يك بار دو يا سه شب اجراي عمومي دارد و بهاي بليط نمايش هاي آن 3 مانات است. در هر اجرا نيز نزديك به 40 يا 50 نفر تماشاگر از نمايش يا به قول آذري ها " تاماشا " استقبال مي كنند. تئاتر بعد از موسيقي و اپرا در آذربايجان پر طرفدارترين هنر محسوب مي شود. البه باكويي ها به نقاشي " رسام چيليق " و مجسمه سازي نيز علاقه وافري دارند و مجسمه هاي باكو زبانزد خاص و عام است كه كپي ناقص آنها در بعضي جاها و در اردبيل هم ديده مي شود گاهي! محلي كه تئاتر ملي شفق در آن مستقر است يك كليساي قديمي است كه اينك كاربري مذهبي ندارد و براي اجراي نمايش و كارهاي تئاتري در اختيار خانزاده قرار گرفته است و او نيز در تلاش براي نوسازي و تجهيز آن است. در حال حاضر سالن كوچكي را در زيرزمين كليسا آماده كرده اند و با امكانات اوليه و ساده به خلق نمايش هاي عالي مي پردازند. كار اين گروه و ديگر گروه هاي تئاتري باكو تئاتر است و ديگر هيچ. اينها از دولت حقوق مي گيرند و تئاتر كار مي كنند بريا همين اجراهاي عمومي شان به راه است و كار براي فستيوال هاي مختلف را هم در برنامه دارند. اين يعني زنده ماندن تئاتر چيزي كه ما در ايران از آن محروميم. نمايشي كه ما در تئاتر شفق ديديم نمايشي بود با نام ماسك. پانتوميمي بود با نام ماسك! با اجرايي زيبا و روان و داراي مفهوم. حال كرديم خيلي. بعد از اجرا برخي از تماشاگرها نشستند و به نقد و بررسي اثر پرداختند. بختيار مي گفت نقد و بررسي تاماشاها بيشتر از اجرا براي من اهميت دارد. گپ و گفتي با بازيگران نمايش كرديم و راه افتاديم سمت منزل اجاره اي مان. در بين راه چند تا از بازيگران نمايش همراهي مان كردند. اينها به ساسان احترام خاصي قايل بودند و او را ساسان معلم خطاب مي كردند. چند باري كه ساسان در باكو اقامت داشته در اين تئاتر برايشان كلاس برگزار كرده و از پاتوميم دراماتيك براي آنها درس هايي گفته و آنها عاشق ساسان شده اند. مدام از او مي خواستند براي شان نمايش قارتال را اجرا كند. قارتال : به فارسي يعني عقاب پانتوميمي است كه ساسان به صورت تك نفره آنرا اجرا مي كند و در يك مكان ثابت در نقش عقاب، سنجاب، شكارچي و تير كمان ظاهر مي شود و تلاش سنجاب براي زنده ماندن را به تصوير مي كشد. ساسان اين پانتوميم را چند سال پيش در فستيوال افق 21 آذربايجان اجرا كرده بود كه مورد توجه باكويي ها قرار گرفته بود و حالا اعضاي گروه تاتر شفق باكو هر كدام سعي داشتند قارتال باشند!
تفريح باكويي ها در عيش و نوش خلاصه نمي شود و چيزي كه در پست دوم نوشته بودم در باب ودكا و الكل و چي داير به كار هماره مردمان اين ديار نمي شود كه انگاره اي بود از ديده هاي چند روزه و شنيده ها از اين و آن و لابد نه چندان مستند. البته كه در نوش و عيش كامروايند اما در تفريح و لذت بردن از موهبت هنرهاي ظريفه و " اينجه " / يعني ظريف يعني زيبا / سري پر سودا دارند و دلي وسيع و طالب و خواهان. چنان به موسيقي و اپرا و نمايش مي بالند و ارج مي گذارندش كه حسرت مي خوري از بي هنري هايي...! فرصت نكرديم به فستيوال بين المللي موسيقي جهان اسلام برويم. گروه هاي موسيقي از تونس و مراكش و قرقيزستان و آذربايجان در اين برنامه شركت داشتند و من فقط پوسترش را ديدم. حيف شد. آذري هاي آنور آنقدر به موسيقي و عاشيق لار و نت اهميت قايل هستند كه حالا عاشق لار در زمره ميراث معنوي جهاني به نام آذربايجان مهر مي خورد و بعد اين اعتراض هاي چيزكي بعضي ها در داخل بي اهميت مي شود و رنگ مي بازد كه مدعي مي شوند چرا ما نبايد و چرا براي ما نبايد و حق ما بود و چه و چه و مگر مي شود عاشيق لار را بتوان به نام ايران ممهور كرد در حالي كه نه تلويزيون ملي ما او را محترم مي شمارد و اصلن قبولش دارد و نه مراجع و متوليان فرهنگي ما كاري براي رشدش كرده اند كه البت ممنوعش نكرده اند بايد كلاه به هوا انداخت و نه اينكه حتا مغاير شئونش ندانسته اند و الخ. خدا عمرش دهاد سيد محمد خاتمي را كه لااقل بعد از آمدنش روندي در پيش گرفته شد كه موسيقي جايي براي خودش يافت و موسيقيدان ها راحت شدند از شهرت ناروايي كه براي شان در كوچه و پس كوچه و مدرس و منبر گفته مي شد كه اينها مطرب اند و يخ قضيه اينكه حتا بازيگرهاي تئاتر و سينما هم مطرب تلقي مي شدند و افسوس. حالا موسيقيدان ها كنسرت هم برگزار نكنند لااقل كسي مطربش نمي خواند و اگر چنين گزافه اي نيوشيده شود حتم كار به دادگاه و قضاوت و عدالت مي كشد و الخ. از اين الخ جلال آل احمد هم خوشم مي آيد خيلي. زياده شد اين پاريس شرق گردي امروز. تا بعد
گفتم كه باكو شهر زيبايي است. هواي پاك و ناآلوده اي دارد و آسمان آبي آبي است. براي همين نفس كشيدن در اين شهر لذت بخش است. يادم نرفته بگويم به جز ساسان، در باكو كسي را نديدم كه عينك به چشم داشته باشد. تعجبم را با سوالي از دو سه دانشجوي باكويي دنبال كردم و آنها گفتند به خاطر ودكا و نوشابه هاي الكلي است. باورم نشد ولي خب باكويي ها به ندرت عينكي اند. دليلش ودكا باشد يا چيز ديگر مجال بحثش اينجا نيست. اينرا هم موكد مي گفتند كه كه باكويي كمتر مريض مي شوند و حكيمان باكويي اكثرن بيكارند و مگس پران. آمار واقعي و راستش به عهده داننده ها. اينرا من شنيدم. باكويي اخلاق خاص خود را دارند. خداحافظي شان " ساغ اول " به معناي سلامت باشي است و ايراني ها فكر مي كنند باكويي ها پس از اتمام گفتگو با افراد از آنها خداحافظي نمي كنند. در حقيقت آنها با ساغ اول گفتن خداحافظي مي كنند. جالب است كه ترك و آذري ايراني كه اصالتن بايد پس از اتمام گفتگو با افراد واژه اي مانند گوروشه قدر يا همان ساغ اول را بكار ببرد مي گويد خداحافظ! يك جاي كار عيب دارد. بگذريم. باكويي ها به مسايل مذهبي اعتقاد واثقي دارند. گرچه اسلامي كه آنها دارند با اسلام اين طرف متفاوت است اما در بعضي از مسايل به شيوه غريبي رفتار مذهبي خاصي دارند. مثلن هنگام عبور از كنار قبرستان ها سر به زير انداخته و فاتحه مي خوانند و يا اگر در ماشين باشند صداي ضبط ماشين را قطع مي كنند. به قرآن علاقه خاصي دارند و به پيامبر اسلام هم. اگر يك باكويي به مكه مشرف بشود بعيد است پس از آن سيگار بكشد يا الكل بنوشد. حتا با لختي بازي هاي دخترها و پسرها هم مخالفت مي كند. بعضي از موسيقيدانان مشهور باكويي پس از تشرف به حج از ساز زدن و اجراي موسيقي دوري جسته اند كه اسم شان را به ياد نمي آورم. در باكو مقبره و آستانه شريفه اي قرار دارد به اسم بي بي هيبت كه مي گويند خواهر امام رضا ست و حرمت خاصي براي او قايلند. بناي آرامگاهي مشاهير و شهداي آذربايجاني هم از نقاط ديدني باكو به شمار مي رود. دخترها و زن هاي باكويي هنگام رفتن به " شهيدلر " ( آرامگاه شهداي آذري) روسري سر مي كنند. نتوانستم از اين منظره عكس بگيرم. منظره جالبي بود. دخترهاي ميني ژوپي با روسري و لچك ديدني بودند اما خب اين هم اعتقادي است ديگر. آكتور تئاتري بود به نام پرويز. حج رفته بود و سيگار نمي كشيد و دخترها را كه مي ديد افسوس مي خورد از لختي شان. ازش پرسيديم شماره امامان را و گفت 5 امام داريم. گفتيم خب؟ و پرويز شمرد: قرآن.محمد.فاطمه.حسن. حمزه! بحث با اين مسلمان شيعه حج رفته بي نتيجه بود. گفتم چه خوش گفت مولوي كه تو براي وصل كردن آمدي ني براي.... باكويي ها عاشق الكل و ودكا هستند. در يك رستوران ارزان قيمت داشتيم دلمه مي خورديم. دلمه اي خورديم و لذت بخش بخش بود. دلمه برگ انگور كه ياد مادر را به همراه داشت. دلمه هاي خوشمزه و شيريني كه مادر مي پخت و همه آشناها و فاميل عاشق دلمه هاي خوش پخت و خوش فرم او بودند. گاهي هم دلمه ترش مي پخت كه حاجي خوشش نيم آمد ولي ما مي خورديم با ماست و نان سنگگ. اينجا هم دلمه هاي ترشي پخت مي شد كه با ماست سرو مي كردند. ارزان بود و براي ما غنيمت. داشتيم دلمه ها را مي خورديم كه مشتري روبرويي سفارش ودكا داد. او بزباشي مي خورد. ودكا را تا آخر نوشيد و بعد گفت نمی دانم چه بياورند. يك نوشيدني الكلي ديگر! آن را هم سر كشيد. غذا را تمام كرد و روي ميزش را تميز كردند. دست كرد در جيب كتش و سيگار كنت درآورد و گيراند. پشت سر آروغي كه كشيد گفت : پيوه. يك آبجوي مشدي هم برايش آوردند و او تا ته اش را بالا آورد سه نخ سيگار كنت را دود كرده بود! انگشت به دهان و حيرت زده از رستوران ارزان قيمت بيرون آمديم. باكويي ها عجيب عاشق الكليجات هستند و با هر وعده غذايي حتمن نوشيدني الكلي ميل مي كنند. البته حساب مسلمان هاي متشرع اش به كنار كه از لب زدن به الكل متنفرند. باكو شهر آرام و زيبايي است. در 5 روزي كه در باكو بوديم صداي ناهنجار بوق و سيگنال ماشين ها را نشنيديم. دعوايي هم نديديم و صداي ناهنجاري هم نشنيديدم. پارك ها و باغ هاي زيباي شان در غروب زيباتر و ديدني تر بود. و شهرداي باكو واقعن به زيبايي شهر را ساخته است. آدم محو تماشاي بناهاي قديمي و نوساخت مي شود و دلش نمي خواهد از ديدن زيبايي هاي باكو غافل شود. ما نتوانستيم همه زيبايي هاي باكو را ببينيم ولي يك پانتوميم ديديم و تاتر ملي آذربايجان را ديديم و با پروفسور جنت سليم آوا و بختيار خانزاده ملاقات كرديم و با چند تا موزيسين تركيه اي ديدار كرديم و دو سه نفر از معمارهاي باكويي را ديديم و سخنان شان را شنيديم. و هنگامي كه برگشتيم به ايران و از گيت هاي بازرسي فارغ شديم زود خودمان را رسانديم به يك رستوران كهنه و دودآلود بيله سوار و سفارش سه پرس چلوي مشدي داديم و گفتيم كه گشنه ايم برادر، آيران خنك هم يادت نره!
م در موزه تاريخ ماندگار شده. پس از آن روزها بر اين خاك و آب رفته و جنگ ها درگرفته اما خاك و آب و زبان و رسم و سنت و آداب مانده و مردم همان مردم اند با اين فرق كه الان دنيا دنياي جدید است و مردم متجددمآب. آذربايجان و ايران اينك دو كشور مستقل اند و هر كدام تاريخي براي خود دارند. گرچه از استقلال آذربايجان بيشتر از 18 سال نمي گذرد و ايران سابقه اي ديرپا دارد و مهد تمدن و فرهنگ است اما مثل اينكه اين روزها ما داريم پشت به هر چه داريم مي كنيم و آنها هر را كه ما داريم و نداريم را براي خودشان مي خواهند.
* بهنود شجاعی اعدام شد. کاری با قانون و چیزی که شرع در مورد قصاص می گوید ندارم. حرفم با مردمی است که گذشت ندارند و حتا خود زیر پای اعدامی را خالی می کنند. حالا دلشان خوش می شود یا مثلن روح عزیزشان شاد می شود؟!! محبت و گذشت و بخشش از میان ما رخت بربسته و دیری است که مردم این سرزمین در عقده و حسد و دروغ و ریا غرق شده اند. مهربانی کو؟ حالا این جوانک هم رفت. فردا هم دیگری و دیگری. تا کی باید عنان نفس خود را به خودی ددمنشانه بدهیم. اگر قصاص شرعی است بخشش از آن شرعی تر و بیشتر موجب رضای حق است.
** دو سال پیش رفته بودم دندان پزشکی و دندان پزشک گفته بود ۵ تا دندانت باید ترمیم بشود. یکی ش
کشیده بشود و دو تا کاشته بشود. آن سال دو تا دندانم را ترمیم کرد و شصت هزار تومان هم خرجش شد. دو سال و چند ماه گذشت و به خاطر گرفتاری و اینور و آنور بودنها و بی پولی البته نتوانستم به دندان پزشک مراجعه کنم. دیروز مراجعه کردم. تا مرا دید گفت کجا بودی آقا. حتمن دندان هایت ریخته همش. بیا بشین ببینم. نگاهی به حفره دهان انداخت و زود گفت پاشو برو رادیولوژی. افتضاح بارآوردی. درد دندان و لثه هم که امانم را بریده بود. عکس دندان ها را آوردم و دید و گفت به به چه مریضی شدی تو نباتی. هفت تا از دندان هایت را باید ترمیم کنم. سه تا را بکشم و دو تا هم بکارم. جای اون خالی هام باید بعدن بیای دندان بکاری. گفتم دکتر جون چقدری میشه خرجش؟ پولم کمه! گفت نترس از شکمت بزن اینا رو درست کن. گفتم شکمی برام نمونده که ازش بزنم. چقدر می شه؟ گفت حول و حوش ۴۰۰ - ۵۰۰ تومن. نگاهی به اش کردم و گفتم واقعن؟ گفت خدا بزرگه... حالا هر روز نوبت دندان پزشکی دارم و درد و خواب. من هر وقت مریض می شم می خوابم، زیاد! اینجوری همه دردهای عالم رو میندازم دور و می چسبم به این درد بدنی. دندان درد هم مصیبتی است برای خودش. امروز اعصاب یک دندان آسیا را کشت و مرا هم کشت به خدا! عجیب دردی بود. لایق مستبدان است این دردها به خدا... راستی اگر یک روز یک آدم مستبدی به تورتان خورد و قرار شد که آدمش بکنید دندان هایش را بکشید. دردش از هر جور شکنجه ای بدتر است به خدا. شما اینجوری فکر نمی کنید؟!!


سایت سید محمد خاتمی/ سید محمد خاتمی با سعید حجاریان دیدار کرد، روبوسی کرد و با شگفتی به صحبت های سعید حجاریان گوش سپرد. حجاریان چه به او می گوید که خاتمی چنین شگفت نگاهش می کند؟ داستان سده زندانش را یا نحوه سده گذرانی را؟
توصیه معاون سیاسی استانداری تهران به اعضای شورای شهر در مورد عدم ملاقات با زندانیان آزادی و آسیب دیدگان از اتفاقات اخیر! توصیه جالبی است، مثل یخ!
این عکس مسجد سرچشمه اردبیل است که در وسط میدان قرار داشته و برای همین نام میدان هم سرچشمه بود. می گویند خیلی قبل تر ها در محل این میدان چشمه آبی بوده. شاید متعلق به دوران یاجوج و ماجوج بوده یا دوران لوط. شاید هم دوره حضرت آدم. در تاریخ نویسی ها برای اردبیل خیلی جاها می شود دید که بنای اردبیل را به آدم و سام و شیث و لوط و سلیمان و جمشید و اردشیر و کی و کی نسبت داده اند. این از قماش همان تاریخ نویسی های جعلی است دیگر.
میدان قدیم سرچشمه سال ها پیش در جریان نوسازی شهری و در راستای مدرنیزاسیون شهر اردبیل از بین رفت و مسجدش هم تخریب شد و منتقل شد به کنار خیابان. حتمن جواز شرعی گرفته بودند برای این تخریب و انتقال!
مسجد سرچشمه وسط میدان قرار داشته و در اواخر، محل درس[ مدرس] شیخ العلمای صدوقی بوده.
شیخ العلمای صدوقی از علمای روشن ضمیر اردبیلی بوده. من چیز زیادی درباره اش نمی دانم. اگر اطلاعاتی دارید برام بنویسید. شیخ العلما در این مسجد که وسط میدان بوده درس و روضه داشته و منبر می رفته. شنیده ها بر این اقرار دارند که آخوند باسواد و متشرعی بوده. میدان سرچشمه الان وضع خوبی ندارد. یعنی کل شهر وضع خوبی ندارد. بعد از انقلاب در همین میدان سرچشمه طرح های زیادی کار کرده بودند که همه شان شاهکار بود. مثلن یک بار شهردار زمان احمدی نژاد [ کمال الدین پیرموذن،برادر همین دکتر نورالدین پیرموذن ] آمد وسط میدان یک تپه سنگی از جنس لاستیک یا آلاستیک ساخت و بعد روی این تپه مصنوعی دو تا کبوتر عروسکی گذاشت با تخم هایش. منظره جالبی بود. بعد این تپه سنگی آب نما هم بود. آب شرشر می کرد و غروب ها چراغ های رنگی اش روشن می شد و کیف می داد به خدا [ ندید بدید بودیم دیگر،فکر می کردیم متمدن شده ایم] بعد در آخرین سفر هاشمی رفسنجانی به اردبیل در زمان ریاست جمهوری اش که احمدی نژاد استاندارش بود و در همان سفر گفته بود که خدمات هاشمی به انقلاب و نظام چی و چی است، هنگام عبور کاروان مدیران، هاشمی از همراهانش که شاید احمدی نژاد بوده، می پرسد این میدان چیه این وسط با این کفتر و تخم ها و آب و چی و چی، که توضیح می دهند اینجا قدیم مسجد بوده و قبل ترش چشمه آب بوده و بعد چی چی و چه و چه، که رییس جمهور دستور بازسازی مسجد را می دهد. بعد کلی مهندس و معمار و کارشناس می روند و می آیند و بالاخره طرحی تصویب می شود و اجرا می شود که الان وسط میدان سرچشمه موجود است. عکس این میدان جدید را ندارم. گیر آوردم می زنم زیر همنی متن. میدان جدید نمای مسجدی است هشت ضلعی با ستون ها و یک فواره در وسط که مثلن آب نماست. کاربردش هم زیاد است. همشهریها می توانند کاردبرد میدان موجود را در بخش نظرات بنویسند. خب این هم از میدان سرچشمه