۱۰۰ عکس تاثیرگذار تاریخ در لایف...
شهرام شيدايي هم رفت.
حالا ديگر درد نمي كشد.
![]()
گرچه كار مزخرفيه اما خب اين روزها دارم فروشنده گي مي كنم. لباس به تن مردم مي كنم و از جنس خوبش تعريف مي كنم. قسم نمي خورم كه جنسش عاليه. اما خب گاهي وقت ها يه كمي فلفلشو تند مي كنم. مشتريام مي گن برخوردت خوبه و خوب با مردم تا مي كني. كاش همينجور باشه. حالا علاوه بر مزخرف بودن كار فروشنده گي يك چيز ديگه هم مطرحه و اون مقاومت در برابر تخفيف خواستن هاي مردمه كه كار سختيه. نمي شه همه رو مجاب كرد كه قيمت جنس واقعيه و يا كمي بيشتر از درصد معموليه. خيليا تو روم واي مي ايستن و مي گن شما كه نصف كشيدين روش يه سي چل هزار تومني تخفيف بدين! و حالا اين منم ايستاده در برابر مشتري و هجوم بي امان تخفيف خواهي و ... اردبيلي ها مي تونن بيان مغازه و خريد بكنن يا ببينن جنس هاي خوب تركيه اي رو كه انصافن جنس های خوب و با كيفيتي ان.
نشاني ما: اردبيل – ما بين شريعتي و ججين – جنب درمانگاه اخوان – لباس فروشي [ ] / فعلن اسم نداره مغازه! مي تونين اسم پيشنهاد بدين و از تخفيف ويژه برخوردار بشين. ياد گرفتم چم و خم كارو نه؟!! خوش باشين
فروشنده شدم. فروشنده مغازه لباس فروشی. شاید این کارو ادامه بدم. حالا حالاها که از کار سیاسی و روزنامه نگاری دورم و راحت البته. درگیر هیچ چی نیستم جز کار تئاتر و شاید بشوم یک فروشنده. آخرش هم با مرگ فروشنده همه چی تموم می شه دیگه. یه زندگی نمایشی یا نمایش خوب شاید. فروشنده گی چیز مزخرفیه. مجبورم خب، می فهمی، مجبورم. باید کاسبی بکنم و سرپا و سرگردون میون مشتری ها و لباس های رنگ و وارنگ وول بخورم تا خرج زندگی دربیاد. شاید خیلی هام راحت بشن و دیگه پیگیر و منتظرم نشن. حالا فروشنده ام شاید روزی دیگر خریدار و روزی هم یک کاسب بازاری که از پول و حساب و کتاب چیزی حالیش نمی شه و باید مواظب باشه پول تقلبی قالبش نکنن. می فهمی؟ نه. تو که نمی فهمی. پس من تا اطلاع ثانوی فروشنده ام. همین...
.jpg)
*پخش سریال مسافران از شبکه سه امروز ۲۵ آبان ماه تعجبم را برانگیخت. در سریال هنگام ارتباط فضایی ها با کنفدراسیون شون، خط رو خط شد و مثلن تصویر یک سیاره دیگه پخش شد. یک هیولای بدترکیب رو به تصویر داشت فارسی رو با لهجه آذری به صورت مسخره ای بلغور می کرد. خیلی از آذری ها یا ترک های آذربایجان یا ترکها یا هر چی که اسمش هست وقتی فارسی حرف می زنند لهجه به خصوصی دارند که معمولن فارس های عزیز با شیطنت! از کنار آن می گذرند و یا اینکه گاهی نقل بساط خنده شان می کنند. اینکه در یک سریال تلویزیونی از رسانه ملی! لهجه فراسی حرف زدن ترک ها به تمسخر گرفته بشه کار نابخشودنیه. خوبه که ما ماهواره نداریم. والا این بی نزاکتی رو نمی دیدم و ...[ مثلن شاهکار کردم که یه چیزی یافتم ]

**سردار يدالله جواني رئیس اداره سیاسی سپاه در سرمقاله آخرین شماره هفته نامه صبح صادق با انتقاد از سخنان اخیر مشایی نوشت:
ديدگاه ها، مواضع و اقدامات اسفنديار رحيم مشايي هر از چندي فضاي جامعه را تحت تأثير قرار داده و اين ديدگاه ها و مواضع، با واكنش هاي انتقادي نيروهاي اصولگرا و طرفدار دولت احمدي نژاد روبه رو مي گردد. از آغاز فعاليت دولت نهم و در ادامه آن در دولت دهم، مشايي يكي از مسئله سازترين افراد دولتي براي احمدي نژاد بوده و در اين مدت بيشترين انتقادات به رئيس جمهور محترم در مورد مشايي، از سوي حاميان دلسوز دولت (نه از سوي منتقدين دولت) انجام گرفته است. آخرين واكنش برخي از نيروهاي اصولگرا به سخنان مشايي در مورد درك و فهم انسان ها از خدا و اينكه خداوند نمي تواند محور وحدت ميان انسان ها باشد! بسيار قابل تأمل است.
بقیه اش رو [ + ] بخونید و پند بگیرند!
گفت پاييز فصل عاشقيه!
گفتم آره
گفت پاييز فصل نازيه!
گفتم آره
گفت پاييزو عاشقانه دوس دارم!
گفتم آره
گفت پاييزو باس عاشقانه دوس داشت!
گفتم آره
گفت تو پاييزو عاشقانه دوس داري؟
گفتم نه!
ديروز بود. ديروز 26 سال قبل. زمان چه زور مي گذرد برادر. 26 سال. انگار در خواب رفته باشي و يك آن چشم گشوده و ديده باشي كه نيست. برادرت نيست. عزيز جانت. رفيق مهربانت. بهترين كست. بهترين بهترين هايت نيست كه تو دوستتر مي داشتي اش از هر كس ديگري. مي بيني نيست پيش تو و اينجا نيست، كنار دوچرخه نوار پيچ شده سبز رنگش كه تو را مي نشاند روي آن و مي گرداندت توي شهر سرد اردبيل با دوستانش كه آنها هم نيستند جز يكي شان كه حالا كمي خل وضع شده از بس موج برداشته. مي گردي دنبال او اما پيدايش نمي كني. زمين و زمان را هم به هم مي زني و در خيالت در خيال 10-12 سال پيش مي انگاري كه حتم اسير شده يا جايي رفته و جايي گير كرده و حالاست كه بيايد و تو را بنشاند ترك دوچرخه خوبش كه حاجي چند روز پيش صدایم کرد و گفت ببين دوچرخه رسوله. شستمش. مي بيني چه خوب مانده. نونوارش كرده بود دوچرخه ات را. خوش به حالت كه حالا هم كه نيستي به فكرت هستند و خيالت را با خيالات دنبال مي كنند. تو جايي ديگري يا همين جا يا در بهشت يا در كجا و يا در بي كجا نمي دانم ولي اين منم مانده در خيال ديدن روي ماهت برادر ماهم كه نيستي و رفتي از پيشم و مي داني چقدر داغ ديد مادر؟ بار آخري كه رفتي يادت هست؟من يادم هست. انگار همين الان است. پيش چشمم واضح و شفاف مي بينم صبح دمي را كه خوابيده بودم و تو با نوازش دست هاي نرم و نازكت بيدارم كردي. حتا رنگ لحاف و زنگ خنده هاي شوخت را به ياد دارم. بيدار شدم. خواب آلود نگاهت كردم. باز خنديدي و گفتي مشتي دارم مي رم ها! گفتم كجا؟ و گفتي: جبهه ديگه! اينرا يادم هست كه به سرعت نور دويده بودم دالان و خودم را چسبانده بودم به در كه نگذارم بروي. يادم هست هنوز كه گفتم نمی گذارم بروي اگه بري برنمي گردي. و تو آمدي نازم كردي و خنديدي و گفتي برمي گردم به خدا. بذار برم. مامان بود يا غلامرضا يادم نيست. يكي شان مرا از جلوي در كنار كشيد تا تو بروي جبهه و... رسول رفت.
رفتنت را خوب به ياد دارم و آمدنت را هم كه من بيشتر از پنج سال نداشتم ولي همه تصاوير و خاطرات با تو بودن ها برايم يادگار مانده است كه فراموشت نكنم و يادم نرود كه با چه دل شيري رفتي جنگ و جنگيدي و شهيد شدي. توي نازدانه حاجي كه وقتي خبر رفتنت را به اش داده بودند سجده كرده بود و وقت به خاك سپردنت فرياد كشيده بود يا حسين چه كشيدي در كربلا... توي نازدانه همه خانواده كه عطر نفست و خوشي خنده هايت و شيطنت هاي كودكانه ات خاطرنواز ما و همه است و يادم نمی رود آن روز محشر سياه پوشان كه روزي همچون ديروز بود و 13 آبان ۱۳۶۲ بود كه شهيد شدي در والفجر 4 در خاك عراق در پنجوين در 14 سالگي نوجوانانه ات و همه را دغدار خودت كردي برادر نازنينم. يادت بخير و نامت جاويد باد رسول من...


در اين دو – سه روزي كه مريض بودم و خانه نشين بيماري مهلك سرماخوردگي! " پاييز پدرسالار " اثر گابريل گارسيا ماركز را خواندم. اثري بي نهايت عالي و قوي. فرصت كردين بخونينش.
رضا سيد حسيني در فرهنگ آثار براي اين كتاب اين متن رو نوشته: پاییز پدرسالار[El otono del patriarca] رمانی از گابریل گارسیا مارکز(1928-) ،نویسنده ژنرال پیری است که «بین 107 و 232 سال» دارد و از جنسیت سرکش او پنجهزار بچه نامشروع به دنیا آمده است. او که جبار شکاک و هذیانگویی است، با ظلم و وحشت بر کشور استوایی کوچکی فرمان میراند و تن تنهایش را در کاخ فرسودهای که پلههایش آلوده به تپاله و فضله حیوانات است به این سو و آن سو میکشد. زیرا یگانه مهمانان ساکن در کاخ، گاوها و مرغ خروسها هستند. این مردی که تصویر او بر پشت و روی سکهها، تمبرهای پست، اتیکت ها، فتقبندها و کتفبندها چاپ شده است، مانند معاصران واقعیاش، مادری زحمتکش دارد. این مادر، زن مرغداری از فلاتهای مرتفع است که مرغان فرتوت و وارفتهاش را با قلممو رنگ میکند و در بازار میفروشد. وقتی که میمیرد، پسرش او را به طور مضحکی تا مقام قدٌیسان بالا میبرد. همسر پدرسالار، لائهتیسیا لاسارنو راهبه سابقی است ترک صومعه گفته و مجسمهاست است از گوشت و چربی آلوده که خوش دارد در سوپر مارکتها دزدی کند و سرانجام به دندان شصت سگ خشمگین، که به همین منظور نگهداری شدهاند، دریده میشود. ضمناً پدرسالار نظیر همانندهای خودش نقاط ضعفی هم دارد: ساعتهای طولانی را صرف فریفتن مانوئلاسانچس ملکه زیبایی فقیران میکند که نتیجهای نمیگیرد زیرا ملکه زیبایی روزی با استفاده از کسوفی که به افتخار او ترتیب داده اند ناپدید میشود. همه سفاکیها، شکنجهها و انحرافهای خاص جباریت را پدرسالار با استفاده از یک رشته ابداعات غریب انجام میدهد از آن قبیل که در گرماگرم شورش که همه حکومت او را تهدید میکند، همه مقامات بالای کشوری و لشکری را به ضیافت شام دعوت میکند. شب به نیمه رسیده است وزیر دفاعش، ژنرال رودریگو د آگیلار که اعمال و جنایتهایش مسبب اصلی شورش بوده اما خود در خفا با سران شورشی همدستی میکرده است، هنوز در ضیافت حضور نیافته است. راوی که ظاهراً یکی از حاضران آن ضیافت است، صحنه را چنین وصف میکند: «شب به نیمه رسیده بود و هنوز از ژنرال رودریگو د آگیلار خبری نبود، کسی خواست که از جا برخیزد و گفت: با اجازهتان. او با نگاهی کشنده که میگفت هیچ کس تکان نخورد، هیچ کس نفس نکشد، هیچ کس بی اجازه من زنده نباشد، آن شخص را در جای خود میخکوب ساخته تا دوازدهمین ضربه ساع نیمه شب، که سرلشگر معروف رودریگو د آگیلار در یک سینی نقرهای نزول اجلال فرمود، دراز به دراز بر روی طبقهای از گل کلم و برگ بود که در ادویه خیسانده شده و در فر سرخ شده بود. اونیفورم مجلل مراسم مهمش رابا پنج بادام طلایی بر شانه بر تن او کرده بودند با نوار شجاعت بیمثال بر آستین تاشده دست بریدهاش و هفت کیلو مدال بر سینه و یک بوته جعفری در دهان. آماده تکهتکه شدن به دست سلاحهای رسمی. در برابر ما مهمانان این ضیافت دوستانه، که همه از وحشت به جای خود خشکمان زده بود، و نفس بریده، در مراسم لذت بخش بریدن و تقسیم شرکت کردند. بعد وقتی که تکهای از وزیر دفاع با چاشنی سبزی و هسته میوه کاج در بشقاب هر کس قرار گرفت، او فرمان داد که شروع کنیم: نوش جان بفرمایید آقایان!» این رمان، که هجو نامه هزلآمیز یک دیکتاتور امریکای جنوبی است، سبک نگارشی متفاوت با همه آثار قبلی گارسیا مارکز دارد. و به نوشته ماکس پل فوشه:« متن بدون جدا کردن پاراگرافها از همدیگر و تقریباً بدون فواصل لازم دنبال میشود. جملهها تقریباً نقطهگذاری ندارند، در عین حال ادامه روایت و دخالت شخصیتها و تراکم استوایی حوادث و ایماژها را در درون خود دارند. خواننده در آن غرق میشود و داستان قویتر و تحسینانگیزتر از آن است که خواننده بتواند خود را از آن رها کند. انسان نوعی طغیان رود آمازون را در نظر مجسم میکند که جانوران و پرندگان درختهای سبز را به یاد می آورد.» رضا سیدحسینی. فرهنگ آثار. سروش.
و خود ماركز هم گفته:" آدم هر چه بیشتر قدرت به دست بیاورد ، تشخیص این که چه کسی با اوست و چه کسی بر او ، برایش دشوارتر میشود. هنگامی که به قدرت کامل دست یافت ، دیگر تماس او با واقعیت به کلی قطع میشود و این بدترین نوع تنهایی است. شخص دیکتاتور ، شخص بسیار خودکامه ،
گرداگردش را علائق و آدمهایی میگیرند که هدفشان جدا کردن کامل او از واقعیات است. همهچیز دست به دست هم میدهند تا تنهایی او را کامل کنند."
در برخی از خیابان های شهر باکو دکه های خوش ترکیبی مثل همین عکس دیده می شود که مردم برای تهیه بلیط تئاتر و اپرا به آنجا مراجعه می کنند.

محل تئاتر شفق باکو. مرکز پانتومیم کشور آذربایجان که بختیار خانزاده مدیریت آنرا به عهده دارد.

پيكره زيباي نمايشنامه نويس و نويسنده بزرگ آذربايجاني ، حسين جاويد كه در دوران شوروي به سيبري تبعيد شد و در آنجا جان باخت. اين پيكره سنگي بسيار زيبا روبروي آكادمي علوم و معماري باكو قرار دارد.
جمعی از ایرانیان مقیم کالیفرنیا در حال اجراي يك نظرسنجي اينترنتي است تا نوروز را در تقويم سازمان ملل ثبت كنند. دوستداران جشن نوروز و بهار طبيعت مي توانند در اين آدرس http://www.petitiononline.com/Norouz/بيانيه موجود را جهت ارسال به بان کی مون دبیر کل سازمان ملل امضا كنند.
دوستان و ديگران را باخبر كنيد. از سپر بلای ایران هم متشکرم که در این مورد اصلاع رسانی کرد و اصلاحیه داد.
این بخشی از چهاردهمین بیانیه مهندس میر حسین موسوی است. خواندن دقیق و کامل آن را توصیه می کنم. متنی سرشار از منطق و استدلال و مباحثه ای سراسر مدلل. میر حسین در بیانیه های خود نشان داده است که می خواهد ایران برای ایرانی باشد و هیچ بیگانه و مخالف مردمی در آن رخنه نکرده یا چنگ درنیاندازد. این بیانیه به خوبی مشخص کننده نقطه امید نهضتی فراگیرُ مردمی و مسلط به قوه ایمان و احساس است که در بطن خود به زندگی بهای صد چندان می دهد و برای ایرانیان زندگی توام با آرامش و آسودگی طلب می کند. میر حسین با نگارش چنین بیانیه هایی نشان می دهد که هر کدام از ما می توانیم حامل پیام مهر و عطوفت باشیم و بگوییم ای برادر تفنگت را زمین بگذار که من بیزارم از این دیدار خونبار...
خواندن کامل بیانیه یادتان نرود و اگر نظرتان را در مورد متن و محتوای آن بگویید خوشحال می شوم.
دریغ و درد در باکو گریبان آدم را می گیرد و رهایش نمی کند. حسرت از دست دادن و دیدن اینکه همه اندوخته ها و گنجینه ها و داشته هایت به یکباره در حال از دست رفتن است و تو می بینی که دارد از دست می رود آزارت می دهد. افسوس می خوری که چرا اینچنین؟ و بعد به خود می آیی که از این باره و برنامه بیش از این انتظار؟!! داری با بچه های گروه تئاتر شفق در حضور بختیار خانزاده صحبت می کنی و برای شان از شهریار شعری می آوری برای مثل
و می خوانی : حیدر بابا دونیا یالان دونیادی...
و با تعجب می شنوی از دخترک ریز نقش گروه (صبیره) که اون شعر مال شاعر ماست!!!
چه گفتی صبیرهُ شاعر ما؟
آری شهریار شاعر ماست. روحش پیش خداست و تنش در خاک ما به آرامی خوابیده است.
می گویی که شهریار ایرانی است و تبریزی و پیکرش را در تبریز به خاک سپرده اندُ این چه ربطی به باکو و اینور مرز دارد؟
می گوید با تحکم و اطمینان: خبُ تبریز مال ماست دیگرُ ایران آنرا غصب کرده!
حالا می بینی در کتابخانه ملی آذربایجان تصویر و هیکل علما و ادبا و سلاطین و شعرایی را برافراشته اند و و یا به تماشا گذاشته اند که ۸۰ درصدش ایرانی است و افتخار ایران عزیز اما باکویی ها دارند برایش هیکل و مجسمه پر هیبت می سازند و برایش کنگره و نکوداشت برپا می کنند و افتخار می کنند چه افتخار کردنی! و ما آنچه را که داریم در حال از دست دادنیم و نمی دانیم چه بلایی دارد سرمان می آید و سیاست دل مشغولی اول و آخر همه ما شده است و صبحانه مان را با خبر سیاسی نوش جان می کنیم و شام را با اخبار ماهواره صرف می کنیم و تنقلات مان بوی سیاست هویج و چماق می دهد و خواب هم که می بینیم می بینیم یکی برافتاده و یکی برخاسته و دیگری در بند است و بر دیگری بندی نیست و دارد طاق باز راه می رود روی اعصاب مان و زیپ شلوارش را می کشد و چه و چه...
حالا می فهمم چرا الهام علی اف تاکید دارد که باکو پاریس شرق است و قبرستان مفاخر مثل گورستان پرلاشز باید مهم باشد!

.jpg)
قوچاني پس از ۱۳۱ روز بازداشت آزاد شده. او را نصف شب جلوي يك آژانس رها كرده اند. دست شون درد نكنه به خدا. مي دونن كه پياده روي تو تهران اون هم نصف شبي چه خطراتي به دنبال مي تونه داشته باشه. البته بايد از ممد پرسيد كه آيا آژانسيه باز بوده يا نه؟!! خدايا شكرت.آزادي همه عزيزان دربند را از خدا مي خواهم. كاش مروت و انصاف پيشه همگان بود و دوستي و مدارا رفيق قلبي ما.
براي سلامتي آيت الله العظمي بيات زنجاني هم دعا كنيد. پسرش در اين وبلاگ در اين مورد نوشته...
روز اول رفتيم تماشاي يك پانتوميم در تاتر شفق باكو. تئاتر شفق به مديريت بختيار خانزاده اداره مي شود. بختيار خانزاده استاد پانتوميم آذربايجان و دانش آموخته سن پترزبورگ است. در باكو دو كارگردان مشهور و پركار تئاتر شناخته شده هستند كه يكي همين بختيار خانزاده است و ديگري پروفسور جنت سليم آواست. بختيار خانزاده در گونه هاي مختلف پانتوميم نمايش كار مي كند. در صحبتي كه با او داشتم او پانتوميم را به باغي تشبيه كرد كه گل ها و درخت هاي متنوعي در آن وجود دارد و هر كس بنا به ميل و كشش دروني اش به سوي يك از اين رياحين سوق پيدا مي كند. بختيار خانزاده گروه جواني را اداره مي كند و در سال چندين بار براي اجراي پانتوميم به فستيوال هاي جهاني مي رود. اين تئاتر هر دوازده روز يك بار دو يا سه شب اجراي عمومي دارد و بهاي بليط نمايش هاي آن 3 مانات است. در هر اجرا نيز نزديك به 40 يا 50 نفر تماشاگر از نمايش يا به قول آذري ها " تاماشا " استقبال مي كنند. تئاتر بعد از موسيقي و اپرا در آذربايجان پر طرفدارترين هنر محسوب مي شود. البه باكويي ها به نقاشي " رسام چيليق " و مجسمه سازي نيز علاقه وافري دارند و مجسمه هاي باكو زبانزد خاص و عام است كه كپي ناقص آنها در بعضي جاها و در اردبيل هم ديده مي شود گاهي! محلي كه تئاتر ملي شفق در آن مستقر است يك كليساي قديمي است كه اينك كاربري مذهبي ندارد و براي اجراي نمايش و كارهاي تئاتري در اختيار خانزاده قرار گرفته است و او نيز در تلاش براي نوسازي و تجهيز آن است. در حال حاضر سالن كوچكي را در زيرزمين كليسا آماده كرده اند و با امكانات اوليه و ساده به خلق نمايش هاي عالي مي پردازند. كار اين گروه و ديگر گروه هاي تئاتري باكو تئاتر است و ديگر هيچ. اينها از دولت حقوق مي گيرند و تئاتر كار مي كنند بريا همين اجراهاي عمومي شان به راه است و كار براي فستيوال هاي مختلف را هم در برنامه دارند. اين يعني زنده ماندن تئاتر چيزي كه ما در ايران از آن محروميم. نمايشي كه ما در تئاتر شفق ديديم نمايشي بود با نام ماسك. پانتوميمي بود با نام ماسك! با اجرايي زيبا و روان و داراي مفهوم. حال كرديم خيلي. بعد از اجرا برخي از تماشاگرها نشستند و به نقد و بررسي اثر پرداختند. بختيار مي گفت نقد و بررسي تاماشاها بيشتر از اجرا براي من اهميت دارد. گپ و گفتي با بازيگران نمايش كرديم و راه افتاديم سمت منزل اجاره اي مان. در بين راه چند تا از بازيگران نمايش همراهي مان كردند. اينها به ساسان احترام خاصي قايل بودند و او را ساسان معلم خطاب مي كردند. چند باري كه ساسان در باكو اقامت داشته در اين تئاتر برايشان كلاس برگزار كرده و از پاتوميم دراماتيك براي آنها درس هايي گفته و آنها عاشق ساسان شده اند. مدام از او مي خواستند براي شان نمايش قارتال را اجرا كند. قارتال : به فارسي يعني عقاب پانتوميمي است كه ساسان به صورت تك نفره آنرا اجرا مي كند و در يك مكان ثابت در نقش عقاب، سنجاب، شكارچي و تير كمان ظاهر مي شود و تلاش سنجاب براي زنده ماندن را به تصوير مي كشد. ساسان اين پانتوميم را چند سال پيش در فستيوال افق 21 آذربايجان اجرا كرده بود كه مورد توجه باكويي ها قرار گرفته بود و حالا اعضاي گروه تاتر شفق باكو هر كدام سعي داشتند قارتال باشند!
تفريح باكويي ها در عيش و نوش خلاصه نمي شود و چيزي كه در پست دوم نوشته بودم در باب ودكا و الكل و چي داير به كار هماره مردمان اين ديار نمي شود كه انگاره اي بود از ديده هاي چند روزه و شنيده ها از اين و آن و لابد نه چندان مستند. البته كه در نوش و عيش كامروايند اما در تفريح و لذت بردن از موهبت هنرهاي ظريفه و " اينجه " / يعني ظريف يعني زيبا / سري پر سودا دارند و دلي وسيع و طالب و خواهان. چنان به موسيقي و اپرا و نمايش مي بالند و ارج مي گذارندش كه حسرت مي خوري از بي هنري هايي...! فرصت نكرديم به فستيوال بين المللي موسيقي جهان اسلام برويم. گروه هاي موسيقي از تونس و مراكش و قرقيزستان و آذربايجان در اين برنامه شركت داشتند و من فقط پوسترش را ديدم. حيف شد. آذري هاي آنور آنقدر به موسيقي و عاشيق لار و نت اهميت قايل هستند كه حالا عاشق لار در زمره ميراث معنوي جهاني به نام آذربايجان مهر مي خورد و بعد اين اعتراض هاي چيزكي بعضي ها در داخل بي اهميت مي شود و رنگ مي بازد كه مدعي مي شوند چرا ما نبايد و چرا براي ما نبايد و حق ما بود و چه و چه و مگر مي شود عاشيق لار را بتوان به نام ايران ممهور كرد در حالي كه نه تلويزيون ملي ما او را محترم مي شمارد و اصلن قبولش دارد و نه مراجع و متوليان فرهنگي ما كاري براي رشدش كرده اند كه البت ممنوعش نكرده اند بايد كلاه به هوا انداخت و نه اينكه حتا مغاير شئونش ندانسته اند و الخ. خدا عمرش دهاد سيد محمد خاتمي را كه لااقل بعد از آمدنش روندي در پيش گرفته شد كه موسيقي جايي براي خودش يافت و موسيقيدان ها راحت شدند از شهرت ناروايي كه براي شان در كوچه و پس كوچه و مدرس و منبر گفته مي شد كه اينها مطرب اند و يخ قضيه اينكه حتا بازيگرهاي تئاتر و سينما هم مطرب تلقي مي شدند و افسوس. حالا موسيقيدان ها كنسرت هم برگزار نكنند لااقل كسي مطربش نمي خواند و اگر چنين گزافه اي نيوشيده شود حتم كار به دادگاه و قضاوت و عدالت مي كشد و الخ. از اين الخ جلال آل احمد هم خوشم مي آيد خيلي. زياده شد اين پاريس شرق گردي امروز. تا بعد


